جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

سالی که گذشت


سالی که گذشت سال عجيبی بود...و برای من پر بود از تجربه های ناب!!! تجربه هايي که خيلی هاشُ فقط توی کتاب ها همیشه
خونده بودم...و هميشه فکر ميکردم جاشون توی کتاب هاست...برای من سالی بود پر از خيانت!!!ء
خوشحالم که تموم شد... دوستانی که هر کدوم يه جا شونه شدند برام و جای ديگه تبر به دست بودند... چراش هم ديگه مهم نيست...خونه تکونی عيد به همين درد ميخوره...ء

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۷

دیوانه شد این زن

بــگـذار بگـویـنـد کـه دیـوانـه شد ایـن زن.........زد بر سرش از خانه به میخانه شد این زن
بگـذار ببـیننـد کـه مـردانه رهــا شـد..........پاشید ز هم بنده ی پیمانه شد این زن
هر جا که دل سوخته دید و تن عریان..........دیوار به دیوار همان خانه شد این زن
در خلوت چشمان گره خورده ی یک مرد..........از پیله برون آمد و پروانه شد این زن
چـرخیـد بـه دور خـودش و مـاه بـرآمـد..........چرخید سرش، یک شبه افسانه شد این زن
نوشیـد شرابـی کــه بـه یکـبـاره زمیـن زد.........ویرانـه ی ویرانـه ی ویرانـــه شــد این زن
آنقـــدر که از تـلخـی نـاب دهـن عـشـق...........با خویشتن خویش جو بیگانه شد این زن
گر مرگ چنین است ،همین معرکه عشق است..........بــگــذار بــگــویــنــد کــه دیــوانـــه شـد ایــن زن
هیوا 2008

سپاس

فقط می خواستم از یه دوست که کلی وقت گذاشت و این صفحه نظم گرفت تشکر کنم
:)

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷

شهر کوچک من

شهر کوچک من
امروز بعد از چهار ماه رفتم به شهر کوچکی که 7سال در اون زندگی میکردم
و به اون خونه ای که من يه روزی عصيان گرايانه چمدونمُ جمع کردم و رفتم توش، و خيلی چيز ها را اونجا تجربه کردم.خانه نقلی کوچيکی بود ولی فضای گرمی داشت. اون حياط سبزپر از سنجابُ بلبل و اون زن صاحبخونه انگليسی مهربونی که کلی برام بودنش وزن بودن داشت و خيلی وقتها به داد تنهاييم ميرسيد، و شوهر گلش که هميشه مواظب بود که دم خونه من يخ نزده باشه
آره دلم هوای اونجا را کرده بود...مردمی که به هم لبخند ميزنند...و شهری که در کل دو تا خيابون بيشترنداشت...من هنوزم با لندن غريبه ام...زمان ميبره تا به اين شهر شلوغ که خيلی چيزاش شبيه تهران
عادت کنم

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

اتفاق بعید

من هم هنوز آن اتفاق بعید را انتظار می کشم. باور کن

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷

ترس های بیهوده

دو هفته اي هست که من به لطف یکی از دوستام از درد اسفبار بی کاری نجات پيدا کردم
ولی دلم نيومد اين اعتراف نامه را اینجا ننويسم....ء
زندگی قوانين عجيب خودش داره... يه روزهايی ميرسه که برای فرار از روزگار سخت به چيزی پناه ميبری و از داشتنش ممنون و متشکر ميشی که در حالت عادی حتا تصورش را هم نميکنی!!!ء
ميدونيد من خيلی ازکل مقوله دندان پزشکی ميترسيدم..از اون صدای دريل کردن و خلاصه هر کاری که دکتر دندان پزشک عزيز انجام ميداد...يادمه آخرين باری که مجبور شدم برم 2 سال پيش بود...اون روز صبح وقتی از خواب پاشدم از درد نصف صورتم بی حس شده بود...بازم به اين اميد بودم که خودش خوب ميشه و رفتم سر کار...ظهر تلفنم زنگ خورد و من که دیگه به زور ميتونستم حرف بزنم
فهميدم که برام وقت گرفته...و خيلی با ترس رفتم پيش دکتر...ء
اين را اينجا داشته باشيد
از طرف ديگه هم قبلاً گفتم که من از مرگ هم ميترسم...ء
اين دوتا رو بزارين کنار هم....حالا من توی مطب دندان پزشکی کار ميکنم و هر روز بايد ماشينم را در کوچه روبروی قبرستان پارک کنم...ء
جالبه نه؟
حتما شما هم شنیده اید که ميگن از هر چی که بترسی یا بدت بیاد سرت ميياد!!!!باور کنيد که من ديگه رسما اين قبول دارم
من همينجا مينويسم که من ديگه نه از دندون پزشکی ميترسم و نه از قبرستان و نه از هيچ چيز ديگه....ء
همین جا بگم از مرد هندی و سری لانکايی هم بدم نمی آد...بنده های خدا.... ميترسم اين هم تو راه باشه!!!ء
راستی کنار محل کار من يه مسجد هست که من کشف کردم زنها را به اونجا راه نميدن!!!وای امان از اين نوع بشر که خانه امن خدا را
هم از کج بينی هاش ايمن نگذاشته...ء
بعضی از زنهايی که ميان اونجا اينقدر در فرهنگ مرد سالاری گم و تحقير شده هستند که تمام زجر و درد اونها از خطوط چهرشون
معلومه...و نگاه مردهايی که سنگينی ميکنه بر باورهام و حريمم... بعضی وقت ها بايد به خودم ياد آوری کنم که اينجا لندنِ!!!ء
يعنی زنها يی که به این شکل در لابلای پارچه ها نه تنها چهره و موی سرشون پوشیده شده بلکه تمام هویتشون پوشيده شده حتا درلندن هم قدرت عصيان کردن ندارند؟؟؟
من اين چند روزه اينجا توی لندن دلم برای خيلی ها سوخته...خيلی وقت بود که درد اجتماع آزارم نداده بود
...

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

امان


امان از اين فرودگاه رفتن و مسافر رسوندن و تنها برگشتن
امان از اينکه زمانی ميرسه که ديگه توان انرژی گذاشتن برای راضی نگاه داشتن عزيزترين هاتم نداری
امان از اين سکوت مرگ بار خونه
امان از اين همه تنهايی
امان از تو و امان از من
بابا رفت ايران

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۷

بوی سبزه

تازه فهمیدم که تنها دلیل ننوشتن بعضی از حرفها درد بی درمان خودسانسوری نیست
بعضی حسها انگار که مخصوص گوشه دلت هستند
مثل تو
و بوی آغوش تو
...
سبزه ی من رها کرده خود را در آغوشِ ظرف و منتظر اندک گرمای بهار است تا که جوانه زند
و من
....

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۷

امشب


من چه قدر امشب دلم گرمه و پر از بوی خوش عشق
بايد تا خونه ام بوی بهار ميده به فکر سبزه عيد باشم

جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۷

رها

اين روز ها در سکوتی پر از سوال نگران يه دوست هستم... براش دعا ميکنم...دقیق نمیدونم برای چی باید براش دعا کنم...اینقدر که پشت حرفها و چهره ها گمش کردم...ولی من براش آرزوی آرامش میکنم
دلم میخواد باز هم بنویسم...ولی سکوتمُ دوست دارم...حرمت سکوتم صدای بریده بریدمُ شرمنده میکنه...من باز هم پُرم از خالی شدن
واین یه داستانِ همیشگی آزاده ....من همه چیز را به حرمت کلام و خط آخرش فراموش میکنم
یه جایی خوندم که نوشته بود بهار ما گذشته.....راستی اصلا بهاری بود؟ یا توهم غربت و تنهایی بود؟

نجوای شبانه

دو ساعت از نیمه شب گذشته
تبِ کلماتت صورتم را تب دار کرده
دیوار اتاقم هنوزم سردِ.....آره

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۷

گاه

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی هاگوشه ای می نشینم و می شمارم
باختن ها را و...و صدای شکستن ها را و وجدانم را محاکمه می کنم.....من کدام قلب را شکستم
وکدام امید را ناامید کردم و کدام احساس را له کردم و کدام خواهش را نشنیدم و.....و
به کدام دلتنگی خندیدم که گاه این چنین دلتنگم

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

پنجره

...بوی عید...بوی تو...آوای غربت...سلام ...خداخافظی...من...تو...فاصله ها
از پنجره اتاقم سرک میکشم میدونم سردِ ولی نفس کم آوُردم ،هوای سرد زمستان طولانی ریه هامُ میسوزونه
انگار که سالهاست زمستونه،بوی کهنگی میده
حس نوشتنم نیست
زنانه گی ام را گم کرده ام

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۷

عشق 18 سالگی


عشق 18 سالگی
وای هنوز هيجان فرصتم نميده
شايد اين پُست بعد دوباره بازنويسيش کنم
صبح از توی تخت از موبايلم رفتم تو اينترنت،فيس بوک،اينباکس...ء
دیدن اسمش برای شُک زدگی کافی بود که رسیدم به اسمی که من را صدا زده بود... و خیلی کوتاه نوشته بود
تمام دستام يخ زد...آخه تو اين دنيا خيلی کم هستند اون های که من را با اين اسم ميشناسند، دقیقا کمترازپنج نفر!
از اطاقم پريدم پشت کامپيوتر، انگار ساعت ها طول کشيد تا روشن شد
قهوه به دست ،شُک زده به عکسش خيره موندم، خودش بود
پر شدم ازهجوم خاطرات
....
اين دريا خيلی طوفانی بود و من اون روزها نميدونستم که همه دوست داشتن را مثل تو بلد نخواهند بود. من خيلی چيز ها را نميدونستم!

من عاشق پريدن بودم یادته؟

ولی طعم اون عشق هميشه در خاطرات من جای امن خودش را داره، ولی من در گذر زمان فولاد آبديده ای شدم، خیلی برای هر کدوم از اون پریدنها هزینه های کم و بیش دادم
من که پُر بودم از امنيت عاطفی نميدونستم یک روز ميتونه همه وجودم پر بکشه برای عشقی که اون روز ها برام قفس بود
خوب ،من که دوست داشتنتُ تاب نياوردم... من که به دنبال پرواز و آسمون بلند پَر کشيدم...ء
ای کاش تو پُر باشی از خبر های خوب، از عشق، از يه خونه گرمی که هميشه از اون حرف ميزدی
از يه ياری که با لباس سفيد بياد و هميشگی باشه، هنوز نميدونم دنيا با تو و تو با دنيا چه کرده ای!...ء
...................................
پانوشت
خوشحالم که شنیدم زندگیت پر از آوای عشق و دوست داشتنِ و دنیا با تو آن کرده که سزاوار آن بودی

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

گفتم.....گفت


گفتم عاشقی را دوست دارم... نوشت عاشقی بيهوده ست...ء
گفتم نه...ء
بيهودگی ،گذرانِ روز ها و شب هایمان در کنار سايه های کوتاه و بلند است، سايه هايی که
... سر بر شانه آنها نميتوان گذاشت
گفت..گفتم....گفت...گفتم
هم نفس شدنش پر از روح زندگی بود
ولی بی باوری خشن ترين يار عشق است