جمعه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۹
شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۹
از دیروز ما تا امروز ما
روزهای ساده ای بر ما نمی گذرد
من کلافه
تو کلافه
او کلافه
ما کلافه ایم
ما از کجا به کجا رسیدیم؟ این را از دیروز بود یا پریروز که عکس تو را دیدم با خودم بارها تکرار کردم
مگر ما چه می خواستیم؟
مگر ما به کجای قاعده بازی بزرگمردان سیاسی نارو زدیم که امروز، او در جایی در ته دنیا بنویسد "من هنوز همان کفن پوشم" و من هم در آن ته دنیای دیگر، فریادم را پس از سالها بغض فرو خورده بر دیوار سفارت ایرا ن در لندن بکوبم و دیوارهای لعنتی سفیدش از هر سیاه چالی به چشمانم سیاه تر بیاید
مگر ما چه می خواستیم از این همه زرق و برق دنیایی که از روز های اولی که دست چپ و راستمان را شناختیم آن را بر سرمان کوبیدند؟
این را برای دهه پنجاهی ها می نویسم
ما که از اولین بازی های سیاسی گریه های مادران و پدرانمان را برای اعدامها و زندانها به یاد می اوریم و بعد صدای ناقوس بد صدای جنگ، آژیر خطر، بمباران و دربه دری، کم و بیش همه مان طعم جنگ را با تمام سیاهیش و داغ عزیزانی که به جنگ رفتند و دیگر باز نگشتند به سینه داریم
ما از نسلی می اییم که درد سرخورگی سیاسی را بر دوش داشت و آن را با عشق کامل به دوش من و تو گذاشت
و سیاست را خط ممنوعه کشید
شدیم سیاست ممنوعه ئ جنگ زده
و بعد فشار و توهین را یکی پس از دیگری بر پیکر نحیف نوجوانیمان کوبیدند و ان را پیر کردند
یادمان نرفته روزگاری که بزرگترین جرم نوجوانیمان پوشیدن جوراب سفید در مدرسه بود
یادمان نرفته که صدای بلند خندیدن هایمان بارها توبیخ شد
یادمان نرفته که در مدرسه بارها چه بی گناه محکوم می شدیم و به باور گناهی نکرده
بغض و ترس سراسر وجودمان را می گرفت
ما از همان روزگار نوجوانی محکومین زیر سن بودیم
یادمان نرفته که 19 ساله بودیم که به ذوق و شوق اندکی حرف خوب و امید برای اندکی تغییر چه طور در حوزه های انتخاباتی سید خندانمان می دویدیم و در دانشگاه هایمان کمی روح زندگی می دمیدیم، به امید فردایی بهتر
این عکس برای من یاد آور یک دنیا امید و بعد یک دنیا نا امیدی بود ، باید در آن فضاها بوده باشی تا حس کنی که یک بند انگشت آزادی چه حال و هوایی داشت
ولی همان هم ماندنی نبود، به هر بازی سیاسی و با هر بازیگری ناشیانه سیاسی که بود روزها یکی پس از دیگری خط باطل خورد و رفت
همان روز های بعد از این عکس روزنامه ای بود که من کم کم باورم شد که باید از آن دیار بروم
همان روزها بود که رییس دانشکده برگه انصرافم را پاره کرد و گفت از این دانشگاه رفتن درد تو را دوا نمیکنه تو باید از این کشور بروی
و من نمی دانستم که باید بیاستم در برابرش مشت بر میز بکوبم و بگویم "نه" این جا سرزمین منه و به جرم آزادی خواهی من را از ان نمی توانی برانی
من و تو باختیم عزیز دل
من و تو بازی را به کودکی و نوجوانی و جوانیمان باختیم
تویی که آن روز کفن پوشیده بودی و منی که در راهروهای دانشگاه روزنامه کیهان را از خشمم ریز ریز می کردم، هر دو بار خود را بستیم و از همان جا که دوستش داشتیم مهاجرت کردیم
امروز باز هم به امیدی سبز دو سال است که فریاد کشیده ایم و در سرما و گرما تنها و یا با یاران سبزمان، گاه دوشادوش، گاه رو در رو، و گاه پشت به پشت هم ایستاده ایم
باز هم به همان امید
همان امید برای ذره ای ازادی
باز هم رویاهایمان را دزدیدند
باز هم بر خنده هایمان علامت ممنوعه زدند
و تو به من بگو خواهر، ما کِی رخت شادی بر تن کنیم؟
کِی شاد و امیدوار و عصیان گر در کوچه پس کوچه های شهرمان عاشقی کنیم؟
کی از کابوس غربت رها شویم؟
آیا ما راه را اشتباه برگزیدیم؟
یا ما قربانیان این برحه از تاریخیم؟
گاهی باید درد ها را نوشت تا اندکی آرام گرفت
یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹
سهم تو
تو را به دست دخترکان رنگی و شیشه ای شهری سپردم که غربتش بر شانه هایت سنگینی می کند...از این حباب ها، بی خیالی و سبکی را بیاموز...زین پس تنها سهم تو از من نگاهی نگران ولی خاموش است و دیگر هیچ....والسلام
چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹
نمی دانم
نمی دانم چه حسی است
کلاهم را بر سر می کشم و به درونم می خزم
اینجا درونم هنوز کمی گرما هست
جهنم که نمی دانم چه باید بکنم
اینجا درونم هنوز کمی گرما هست
جهنم که نمی دانم چه باید بکنم
بگذار در ندانستن بگذرد
علیرضا پهلوی هم خودکشی کرد...یادمه لیلا که خودش را کشت هنوز ایران بودم به گوشه میز و دفترم رفتم و نوشتم که ما مردم مهربانی نیستیم با تاریخ خودمان
دلم برای مامانم تنگه
فعلا در سکوت می گذره
همه دنیا را سکوت گرفته
علیرضا پهلوی هم خودکشی کرد...یادمه لیلا که خودش را کشت هنوز ایران بودم به گوشه میز و دفترم رفتم و نوشتم که ما مردم مهربانی نیستیم با تاریخ خودمان
دلم برای مامانم تنگه
فعلا در سکوت می گذره
همه دنیا را سکوت گرفته
پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹
گزگز
سالهاست جایی در دلم گزگز می کند. آن موقع هم که نمی کرد کودک بودم و به زبان عامیانه، ساده لوح. اصلا انگار که ذات مقدس آن محل ساخته شده برای گزگز، آنجایی که فضای مشترکیست بین دوست داشتن و امنیت و آرامش. هوای سرد دیماه بود و صورتم هم از سرما گز گز می کرد. بغض کرده بودم ولی می دانستم چاره ای نیست...همیشه همین بوده،فقط گاهی فریاد می کشی، گاهی سکوت می کنی، گاهی بلند بلند فکر می کنی،گاهی سرت را بین بالشت آنچنان فرو می بری و چشمانت را می بندی تا فردای لامسب بیاید، یا نه حداقل تصور کنی و حجم دهی آمدنش را، و گاهی هم در آغوشی خودت را آنچنان می پیچی و می تابی تا فراموش کنی گذر زمان را و دلت نمی خواهد به هیچ فردایی فکر کنی
می دانی عزیز دل، خوشیهای من و تو به ماندگاری و عمق یک مستی، هم آغوشی و یا یک نگاه مهربان است، ولی چه کنیم با غمهایمان این روزها، غمهایی به عمق یک اعدام
چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹
من و دلشوره ای سبز با قرار سبز

رسیدم به فصل بیست سوم خرداد قرار سبز کتاب مسیح علی نژاد
آنجا تهران بود و اینجا :
لندن 23 خرداد 1388
دلم شورید
دلهره گرفتم
....
اون روز عصر وقتی داشتم بعد از تجمعی خود جوش از درب سفارت ایران در لندن با کیوان به سمت ماشینش می رفتم
صدایی نگران از پشت تلفن بغض من را شکست؛
مامانم بود و مثل همیشه وقتی آزاده را بی تاب دید بعد از اینکه مطمئن شد من و داداشی سالمیم، گوشی تلفن را داد به بابا، تاب و طاقت بی تابی های مرا ندارد و من بلند بلند گریه می کردم دیگه برام مهم نبود آدمهایی که از کنارم رد میشوند چی فکر می کنم
به پهنای صورت اشک می ریختم و تنها کلماتی که یادم هست لغت تلخ "کودتا" بود و چراهای من که در پشت هق هق گریه هام شبیه دادی بود از دلی سوخته
و تازه روز های سیاهی که هنوز نیامده بودند ولی بوی تلخ و تندش دهانم را گس کرده بود و چشمانم را سوزانده بود
چقدر بی تاب وطن بودم؛
تاب آورده بودم که در خنده ها و هلهله کشیدنها و احمدی پر گفتنها آنجا نباشم ولی تمام روز ها ی تلخ بعد از کودتا را امان بریده و حیران گذراندم
بارها شب ها که بر گشتیم از تظاهرات بر پله های سنگی خانه نشستم و آسمان برایم کوتاه بود چه برسد به سقف بلند خانه ای صد ساله در لندن، و دلم جای دیگری بود
و...
آی مسیح روز بیست سوم خرداد هزار و سیصد هشتاد و هشت من بلند ترین گریه ام را در لندن سر دادم که آوازش همیشه در گوشم خواهد ماند... نمی دانم چرا دیگر نمی توانم کتاب را ورق بزنم...با بغضی در گلو این جا نشسته ام و فکر می کنم که شاید فردا
جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹
ناکجا آباد
انگشت تب کرده ات را بر پیشانی بلند کودکی ام میکشی،
از انحنای بینی ام تا خط لبهایم،
از خواب می پرم.
تو نیستی،
من هم نیستم.
خاطره ای تلخ را به درون می کشم.
آن قدر دندان بر هم می سایم تا خرد شود استخوانهای تلخ و نیشدار
و گوشه دار خاطراتم.
می خواهم رها شوم،
به امید رها شدن، دست و پایم را می کشم.
نمی دانم بوی میله های قفس از کجا در فضای اتاقم حجم پیدا کرده
حجم آبی له شدن زنانگی هایم به دستان بی باور خودم
حجم سبز روییدن یک ساقه در نا کجا آباد جهان
ناکجا آباد را بو می کشم، بغض می کنم،
بوی خون می دهد،
بوی زجه مادری که گِل بر سرش ریخته و در گوشه ای بهت زده نشسته،
بوی حجم بی کران دل های سوخته و انگشتان بریده شده،
بوی طناب دار،
بوی نامردی مردانم،
بوی بی مهری زنانم،
بوی روسری دخترکی که گل نرگس می فروخت و آویزان به شیشه ماشینم اصرار داشت که همه اش را بخرم و من
در آن لحظه از همه گل های نرگس بیزار شدم ...آنها را به صندلی پشت ماشینم پرت کردم و تو در خاطرم همیشه با بوی نرگس
همراه شدی
بوی دروغ، همانچه که در اولین روزهای مدرسه قبل از "بابا" آموختندمان
بوی تزویر، و صورتهایی که با سرخاب های چینی قرمز است نه از دل خوش
بوی خالی ذهن دخترکان و پسرکانی که دیگر نمی شناسمشان،
ولی،
دوستشان دارم.
بوی دانشگاه، که حجم خالی فرار از ناکجا آباد را برای من به یقیین تبدیل کرد.
بوی طغیان من.
بوی تلخ و گس تلی خاک که از خانه مادر بزرگ به زمین ریخت و من چشم برگرفتم که نبینمش
نمی دانی این روزها چه تلخم
پنجشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۹
فضای من
فضای عاطفه مثل جباریت خدا بوی خشم می دهد
فضای تبسم مثل تیشه جلاد بوی خون می دهد
فضای دل من مثل تابستان قطب یخ زده است
فضای ایران مثل بوی گند گاز کارخانه های آدم کشی نازی هاست
فضای هر بدرقه ای مثل مردن و باز نگشتن است
فضای هر سلامی مثل خداحافظی تلخ پر سوال و پر گریه است
فضای هر صبحی به مانند قلب گنجشک زندانی شده در اتاقکی میزند و می لرزد
فضای آزادی بوی سرد سلول انفرادیست
فضای خانه دور است و محو و گم
فضای هر عشقی...عشق؟؟؟ نمی دانم کجای روز گار جایش گذاشتیم
فضای هر آغوشی...آغوش؟؟؟ بگذار این یکی را هیچ نگویم
شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۹
تاریخ
صدای گوش خراشی در حافظه تاریخی سرزمینی که دلتنگش هستم برای همیشه حک شد
بر ذهنم نقاشیت می کنم
راه می روم
با خود خشونت تاریخ را تکرار می کنم
کلمات را مرور می کنم
گاه انسانها وارثان بی رحمی های تاریخ هستند
حتی آنها که مهربانند
حتی آنها که می دانند
آنها که می فهمند
روحم را از زیر سنگینی کلماتت بیرون می کشم
می خواهم پاکشان کنم
ولی نه
باید حرف را شنید، باید درد را چشید
به دفتری که بسته شد می نگرم
دست بر پوسته دلم می کشم ، می سوزد، تلخم
ناسزایی بر روح و روان تاریخ حواله می کنم
ولی چه فایده باز هم بوی هیچ می آید
...........
بیدار می شوم، در خانه بوی هیچ می آید
روزی از همین روزها باید از این همه هیچ سفر کنم
باور کن که این قهوه تلخ صبحگاهی را باید تنها با طعم سیگارت سر کشی
باور کن، کفش به پا کن و برو
قهوه را سر میکشم و یاد خواب شب گذشته می افتم
خواب نه، تو
بر ذهنم نقاشیت می کنم
راه می روم
با خود خشونت تاریخ را تکرار می کنم
کلمات را مرور می کنم
گاه انسانها وارثان بی رحمی های تاریخ هستند
حتی آنها که مهربانند
حتی آنها که می دانند
آنها که می فهمند
روحم را از زیر سنگینی کلماتت بیرون می کشم
می خواهم پاکشان کنم
ولی نه
باید حرف را شنید، باید درد را چشید
به دفتری که بسته شد می نگرم
دست بر پوسته دلم می کشم ، می سوزد، تلخم
ناسزایی بر روح و روان تاریخ حواله می کنم
ولی چه فایده باز هم بوی هیچ می آید
...........
بیدار می شوم، در خانه بوی هیچ می آید
روزی از همین روزها باید از این همه هیچ سفر کنم
باور کن که این قهوه تلخ صبحگاهی را باید تنها با طعم سیگارت سر کشی
باور کن، کفش به پا کن و برو
قهوه را سر میکشم و یاد خواب شب گذشته می افتم
خواب نه، تو
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹
دل-تن-گم
آزاده گریزپایی که گاهی من را به دنبال خود میکشید و گاهی من برای رفتن کفش به پایش می کردم
مدت زمانیست،
که دیگر راهی برای جلو رفتن نمی یابد
آنقدر دلتنگ ایرانم که با اینکه از خانه هیچ آوای خوشی به گوش نمی رسد ولی من آسمانش را ،خاکش را ، غروبش را، کوهش را، مردمش را، خانه ام را سخت دلتنگم
تصور ابعاد این همه دلتنگی در باورم نمی گنجد
سخت روحم آزرده است،
دوست دارم به خانه باز گردم،
آرزوی کودکانه ام را پیش گیرم و معلم روستای سبزی شوم و بچه های لُپ گُلی را دست نوازش بر سر کشم و الفبای زندگی را مشق دهم، این ساده ترین آرزوی من بود، قبل از اینکه آنقدر بزرگ بشه که صدای ترکیدنش در گوشم سالها بماند
دور افتاده ام از تمام رویاهایم
روزهای سرد پاییزی
پر از رنگ و خالی از محتوا می گذرد
مدت زمانیست،
که دیگر راهی برای جلو رفتن نمی یابد
آنقدر دلتنگ ایرانم که با اینکه از خانه هیچ آوای خوشی به گوش نمی رسد ولی من آسمانش را ،خاکش را ، غروبش را، کوهش را، مردمش را، خانه ام را سخت دلتنگم
تصور ابعاد این همه دلتنگی در باورم نمی گنجد
سخت روحم آزرده است،
دوست دارم به خانه باز گردم،
آرزوی کودکانه ام را پیش گیرم و معلم روستای سبزی شوم و بچه های لُپ گُلی را دست نوازش بر سر کشم و الفبای زندگی را مشق دهم، این ساده ترین آرزوی من بود، قبل از اینکه آنقدر بزرگ بشه که صدای ترکیدنش در گوشم سالها بماند
دور افتاده ام از تمام رویاهایم
روزهای سرد پاییزی
پر از رنگ و خالی از محتوا می گذرد
درونم خالی است،
تلخ است،
گس است،
بغض دارد،
و خسته ام
دلم برای کلاغی که آخرین خرمالوی درخت خانه مان همیشه سهم او بود آنقدر تنگ است که شاید اگر این روزها میدیدمش ،عاشقانه ترین بوسه را بر منقارش می زدم، حتی اگر لبانم را وحشیانه می دَرید
این روزها آنقدر تلخم که هر چقدر شکلات می خورم فقط رنگ قلبم شکلاتی تر می شود
و خسته ام
دلم برای کلاغی که آخرین خرمالوی درخت خانه مان همیشه سهم او بود آنقدر تنگ است که شاید اگر این روزها میدیدمش ،عاشقانه ترین بوسه را بر منقارش می زدم، حتی اگر لبانم را وحشیانه می دَرید
این روزها آنقدر تلخم که هر چقدر شکلات می خورم فقط رنگ قلبم شکلاتی تر می شود
شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹
راه
بر در و دیوار خنج میکشند تا بودن و شدن و داشتن ِ آنچه در بنیان بی فردا و بی دیروز و بی امروز است را ثابت کنند
بر در و دیوارخنج میکشند تا صدای بودن خویش را بشنوند.
ولی بی خبر از اینکه خاطره دیوار پر است از این خنج ها، و صدایش تنها انعکاسی است از آواز تکرارها.
دیوار آخرین پناه است برای امنیت و گاها برای نرفتن به راهی که حتی آوازه پُر از طوفانش امان میگیرد از کابوس های شبانه آدمی. و باز خنج میکشند
...
"راه ها" مسیری برای همه نیستند
و "دیوارها" تکیه گاه همه نیستند
...
پیمودن مسیر به دورادور دیوارها و یا در پناه دیوارها تکیه دادن، با راه را برگزیدن و جستجوی کویر و جنگل از پایبست متفاوت است.
آنجا دیواری هست که بر آن تکیه دهند و پشت و پناه گیرند در اوج دلهره و تشویش.
ولی در راهِ بی دیوار تویی و تو، و همسفرانی که آنها هم جز خودِ خود هیچ ندارند و این عمیقا تلخ و تنهاست، حتی در کنار تمام شیرینیهایی که جلا می دهد روحت را،آنزمان که کشف میکنی، بر خود می بالی و به خود نگاه میکنی و طعم شیرین تجربه ها بر دهانت می نشیند
...
عده ای راه رو هستند و عده ای تکیه نشین و حاشیه نشین دیوار ها
و این دو گروه گاه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشوند
ولی امان از" درد" که بر جان هر دو می پیچد
رنگ و رو عوض میکند ولی در نهایت درد است
او که رها می شود و به راه می افتد گاهی خسته و تنها و کم نفس به شانه ای حتی مجازی پناه می برد و می گوید"بریده ام"....دردیست این رهایی و آزادی، حجم سنگین آن گاه بر مغز استخوان آدمی آنچنان می ستیزد که امان از او می برد
دروغ چرا؟ نمی شناسم درد دیوار نشینها را
ولی به گمانم هر چه هست پر است از تکرار و تکرار و تکرار
...
دورم از تکرار ها
دورم از دیوارها
این بار در کویر رها شده ام، در جاده ای کویری، که دلخوشی ام به همین امروزیست که تا چشم کار می کند خالیست، در این خلاء "هیچ" معنای عجیبی دارد، ولی من، از تنها ساقه سبزی که در دست دارم زندگی را می سرایم و پیش می روم
خسته ام
ولی ناخن هایم را آنقدر جویده ام که بر هیچ دیواری خنج نیندازم
سهشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹
بگو
می خواستم در آغوشت کشم
می خواستم بر کاسه سفالی ام نقاشیت کنم
می خواستم سیگاری در آغوشت کشم
می خواستم مال من باشی
می خواستم بوی قهوه صبح گاهی بیدارمان کند
می خواستم بوی تنت مستم کند
...
از خواب بیدار می شوم
زمان گذشته
نمی دانم زمان سنگ است یا آهن یا صفر و یک
هر چه بوده گذشته، گذشته روزگاری که "من مال او باشم"
ما همه سرفراز و سر بلندیم از میانبر زدن از راهی که نمی دانیم نامش چیست
مادرانمان به آن وفا میگفتند و ما گم و گیج نگاهش می کردیم
و روزی وقتی مادرانمان نگاهشان به پدران بود ما دزدکی از آن واژه گذشتیم
...
دیروزبعد از فتح آن واژه خوابیدم و امروز بیدار شدم
چقدر دلم خالیست... حتی آن واژه را هم دوست ندارم
گویا امروز دیگر زمان هیچ چیز نیست
نه آغوش، نه کاسه آبی سفالی، نه پک زدن به سیگار لب سوز تو، نه مال من شدن، تو ... او
...
لیوان را تا نصفه پر از قهوه میکنم، بوی خاک می دهد لعنتی
سر میکشم
مست میشوم
...
بگو کسی خانه نیست
بگومن رویایم رادر جانماز سفید مادربزرگ جا گذاشتم
بگو دلم تنگ است
بگو
رها کرده ام خود را به دست باد، تو را به دست تو
و ما را به دست ...
ما؟
تلخ می خندم
جمعه، مهر ۲۳، ۱۳۸۹
تلخ
طعم تلخ سیگار....
طعم تلخ دوری...
طعم تلخ تصور شنیدن شکنجه های یک زن...
طعم تلخ توهم غربت نشینانی که پاک فضای خانه را به فضای غربت باخته اند...
طعم تلخ ایرانی بزرگ در پشت میله های زندان...
طعم تلخ هوای آزادی آنجا که از داشتنش لذتی نمی بری...
پنجره را باز می کنم
ابر ها بر سرم سنگینی می کنند
خاطره ها و امید ها و آرزوها رهایم نمی کنند
تو نیستی
او نیست
من هم نیستم
کجاییم "ما"؟
دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹
واژه ها
آرامش من با واژه ها به یغما برده می شود
وقتی با واژه ها درگیر می شوم سخت ترین لحظه های بودن من است
وقتی بین خوب و بد در لایه های ذهنم می چرخم و خاطره ها مرا می چرخاند
گاهی از انحصاری شدن عشق فرار میکنم و از سوی دیگر سلولهای خاکستری ذهنم به دنبال امنیت و آرامش می گردد
ولی همین من ، از آرامش روزها و لحظه ها خسته شده و طغیان خود و یا تو را می طلبم وطغیان نکنی، طغیان می کنم
و در این کارزار روزی مثل امروز خسته می شوم از این دَوَران روح و روانم
آری روزی در اوج عشق فرار می کنم از هر "مال تو" شدن و از هر "مال من" شدن ولی چطور در این لحظات محو می شوم در تصور "مال تو" شدن و تشنه می شوم به تصور "مال من" شدنت!
و همین من که باور دارم آدمی نه مالک جسم دیگریست نه مالک روح دیگری چگونه گم و گیج می شوم بین "داشتن و بودن"
کسی بچیند این سیم سرد فلزی را...
شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹
زنانگی
آمدم زنانگی را بنویسم
بین سیگنالهای اینترنتی گم شد و رفت
نوشتم زنی، عروسک نیستی
نوشتم که زنانگی ات را معامله نکن
-نه در خانه و نه در خیابان
نوشتم که آیا این راه و رسم فروش زنانگی از دل خانه ها بر می آید؟ء
یا نگاه خیس و حریص جامعه؟ء
یا معلم بر سر کلاس درس با غمزه گری هایش این گونه آموخته؟ء
یا شاید دستان خالی یک زن که در باورش متاع قدرتمند تر از زنانگی اش برای فتح خواسته هایش ندارد؟
و چه فرقی دارد که در ازایش به تو چه میدهند؟ - چه عشق باشد و چه زر- باز هم سلولهای خاکستری ذهنت را آرامشی امن فرا نمیگیرد
چه فرقی میکند اگر خریدار خانگی باشد یا خیابانی؟ چه فرقی میکند اگر دوره ای باشد؟ -
که این متاع را به هر چه بفروشی و به هر که بفروشی خسته و کوفته به گوشه ای خواهی نشست و به مانند بازرگانی که جنسش را ارزان از کف داده لب میگزی- معامله اش نکن
می دانم که این روزها همه راه ها طولانی هستند
...
و خیلی چیزهای دیگه
ولی گم شد و بین سیگنالهای اینترنتی رفت
شاید روزی دیگر
اشتراک در:
پستها (Atom)
