سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

بگو

می خواستم در آغوشت کشم
می خواستم بر کاسه سفالی ام نقاشیت کنم
می خواستم سیگاری در آغوشت کشم
می خواستم مال من باشی
می خواستم بوی قهوه صبح گاهی بیدارمان کند
می خواستم بوی تنت مستم کند
...
از خواب بیدار می شوم
زمان گذشته
نمی دانم زمان سنگ است یا آهن یا صفر و یک
هر چه بوده گذشته، گذشته روزگاری که "من مال او باشم"
ما همه سرفراز و سر بلندیم از میانبر زدن از راهی که نمی دانیم نامش چیست
مادرانمان به آن وفا میگفتند و ما گم و گیج نگاهش می کردیم
و روزی وقتی مادرانمان نگاهشان به پدران بود ما دزدکی از آن واژه گذشتیم
...
دیروزبعد از فتح آن واژه خوابیدم و امروز بیدار شدم
چقدر دلم خالیست... حتی آن واژه را هم دوست ندارم
گویا امروز دیگر زمان هیچ چیز نیست
نه آغوش، نه کاسه آبی سفالی، نه پک زدن به سیگار لب سوز تو، نه مال من شدن، تو ... او
...
لیوان را تا نصفه پر از قهوه میکنم، بوی خاک می دهد لعنتی
سر میکشم
مست میشوم
...
بگو کسی خانه نیست
بگومن رویایم رادر جانماز سفید مادربزرگ جا گذاشتم
بگو دلم تنگ است
بگو
رها کرده ام خود را به دست باد، تو را به دست تو
و ما را به دست ...
ما؟
تلخ می خندم

جمعه، مهر ۲۳، ۱۳۸۹

تلخ

طعم تلخ سیگار....
طعم تلخ دوری...
طعم تلخ تصور شنیدن شکنجه های یک زن...
طعم تلخ توهم غربت نشینانی که پاک فضای خانه را به فضای غربت باخته اند...
طعم تلخ ایرانی بزرگ در پشت میله های زندان...
طعم تلخ هوای آزادی آنجا که از داشتنش لذتی نمی بری...
پنجره را باز می کنم
ابر ها بر سرم سنگینی می کنند
خاطره ها و امید ها و آرزوها رهایم نمی کنند
تو نیستی
او نیست
من هم نیستم
کجاییم "ما"؟

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹

واژه ها

آرامش من با واژه ها به یغما برده می شود
وقتی با واژه ها درگیر می شوم سخت ترین لحظه های بودن من است
وقتی بین خوب و بد در لایه های ذهنم می چرخم و خاطره ها مرا می چرخاند
گاهی از انحصاری شدن عشق فرار میکنم و از سوی دیگر سلولهای خاکستری ذهنم به دنبال امنیت و آرامش می گردد
ولی همین من ، از آرامش روزها و لحظه ها خسته شده و طغیان خود و یا تو را می طلبم وطغیان نکنی، طغیان می کنم
و در این کارزار روزی مثل امروز خسته می شوم از این دَوَران روح و روانم
آری روزی در اوج عشق فرار می کنم از هر "مال تو" شدن و از هر "مال من" شدن ولی چطور در این لحظات محو می شوم در تصور "مال تو" شدن و تشنه می شوم به تصور "مال من" شدنت!
و همین من که باور دارم آدمی نه مالک جسم دیگریست نه مالک روح دیگری چگونه گم و گیج می شوم بین "داشتن و بودن"
کسی بچیند این سیم سرد فلزی را...

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

زنانگی

آمدم زنانگی را بنویسم
بین سیگنالهای اینترنتی گم شد و رفت
نوشتم زنی، عروسک نیستی
نوشتم که زنانگی ات را معامله نکن
-نه در خانه و نه در خیابان
نوشتم که آیا این راه و رسم فروش زنانگی از دل خانه ها بر می آید؟ء
یا نگاه خیس و حریص جامعه؟ء
یا معلم بر سر کلاس درس با غمزه گری هایش این گونه آموخته؟ء
یا شاید دستان خالی یک زن که در باورش متاع قدرتمند تر از زنانگی اش برای فتح خواسته هایش ندارد؟
و چه فرقی دارد که در ازایش به تو چه میدهند؟ - چه عشق باشد و چه زر- باز هم سلولهای خاکستری ذهنت را آرامشی امن فرا نمیگیرد
چه فرقی میکند اگر خریدار خانگی باشد یا خیابانی؟ چه فرقی میکند اگر دوره ای باشد؟ -
که این متاع را به هر چه بفروشی و به هر که بفروشی خسته و کوفته به گوشه ای خواهی نشست و به مانند بازرگانی که جنسش را ارزان از کف داده لب میگزی- معامله اش نکن
می دانم که این روزها همه راه ها طولانی هستند
...
و خیلی چیزهای دیگه
ولی گم شد و بین سیگنالهای اینترنتی رفت
شاید روزی دیگر

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

باز مینویسم

میخواهم بنویسم
لایه های ذهنم پر از حرفهای گم و پیداست
پوسته ذهنم را میپویم، ورق میزنم لایه ها را
اشک- اشک از چشمانم راه می افتد
سکوتم از چیست؟
درد دارم بر دل؟
بغض دارم بر گلو؟
آه مادران است؟
اشک مظلومان است؟
دلتنگم؟
نمیدانم
باید غبار را کنار زنم، اوجی بگیرم و از آشیان عقاب بر باورهایم بنگرم
اوج بگیرم و دور از اشک و آه و میله زندان و داغ مادران و بی کسی کودکان یتیم شده برای فردا ها بنویسم
با حس سبز
با بوی عاشقی
با باوری سبز
رهایم کنید
بگذارید هوایی تازه در ریه هایم جا پیدا کند
خسته ام از دود
خسته ام از باورهایی که تنها نقششان سرابی است از تار عنکبوت هایی که بر باورها تنیده اند، وقتی که حتی عنکبوت هنرمند هم بر تارهای خشکیده اش مرده است
خسته ام از این همه هیچ
عصیان را دوست دارم
عصیان در برابر من
عصیان در برابر تو
عصیان در برابر زنانگی ام
عصیان در برابر مردانگی درونم
عصیان در برابر هر آنجه از درون و بیرون به بندم میکشد
عصیان در برابر این همه رخوت مرگ باری که بویی از سبز ندارد
سبز خواهم ماند
سبز خواهم زیست
سبز خواهم نوشت
سبز
بلند میشوم
پنجره را میگشایم
نقطه های مجهول ذهنم را مرکز پرگاری میشوم
اشک هایم را پاک میکنم
بغضم را فریادی میکنم بر گستره پهن آسمان
رخت های روی هم ریخته و نشسته را از پنجره به بیرون می اندازم
رخت نو می خواهم انگار
خسته ام از تکرار پوچ رخوت انگیز این اتاق
من از اینجا به عقابی که بر تیغه کوه نشسته نگاه می اندازم
همبازی من اوست

یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

روز تلخ قدس در لندن

دیروز 4سپتامبر2010روز قدس بود در کشورهایی مثل انگلیس

حدود ساعت 2 بعدازظهر رسیدم به جمعی که داشتند خودشون را برای شرکت در راهپیمایی حاضر میکردند. بین جمعیت چرخیدم، بینابین جمعیت چهرهای ایرانی را تک و توک میشد دید. احتمالا با حس زنانگی ابتدا سراغ دختری رفتم که پرچم ایران دستش بود

سلامم را با دشنام پاسخ گفت

خیلی تلخه تو خاک غریب ایرانی بهت دشنام بده...جواب دادم شرمنده ام که رنگ سبز بلوزم را هم تاب نیاوردی و به سراغ دومی رفتم

مردی میانسال که سلامم را جواب داد بهش گفتم حاج اقا نظرت چیه راجع به اونچه در ایرانمون میگذره....؟؟؟

نگاهم کرد و گفت شما سبز ها را همین انگلیس ....به سر ما نازل کرد

گفتم این چه حرفیه شما پیرزنها و پیرمردها و زنان و مردان کشور خودتون را که از ته دل فریاد میزدند را به بیگانه نسبت میدید؟

گفت بله همش زیر سر آمریکا و انگلیسه

گفتم نه جنبش سبز از رگ و ریشه داخل همون ایران زد بیرون

گفت امسال همتون اون مملکت را به آشوب کشیدید

گفتم من هم رای دادم و به دنبال رایم اومدم بیرون، من به خاطر تغییرات داخل نظام برای ایرانی بهتر رفتم پای صندوق رای...من و امثال من که اگه آشوبگر بودیم راه دیگه ای را انتخاب میکردیم....ولی جواب سوال ساده اون جمعیت چی بود؟؟سهرابها و ندا ها و کیانوش ها را کشتند و کوهیارها و شیواها را زندان کردند. به صانعی و کروبی قرآن خوان هم رحم نکردند، دشمنان فرضی آقایان از بدنه همان نظام هستند که ما براي فردای بهترش رفتیم و رای داديم...چطور شد حالا انگلیسی شدند همه؟

گفت: شما ها دارید از این داستان استفاده تبلیغاتی میکنید و من هم دیگه جوابی به حرفای انتخاباتی نمیدم

گفتم:شما واقعا فکر میکنید ایران با فلسطین امروز فرق میکنه؟

گفت: شماها از اسراییل میترسید شماها صدای فلسطین را میخواین خفه کنید

گفتم : آفای محترم من و خیلی از سبزها با هر ظلمی هر گوشه دنیا مخالفیم...ولی ایرانمون، دوستای عزیزمون زیر شکنجه و تجاوز و حکم های ناعادلانه هستند، این انصافه؟ این اسلامه؟

گفت: قانون شکنی کردند

گفتم: پرسید رای من کجاست و جوابش گلوله بود

چیزی نگفت و بدون خدافظی من را در بغضم رها کرد و رفت

دوتا پسر جوان که فارسی حرف میزدند توجهم را جلب کردند

رفتم طرفشون سکوت را شکستم و گفتم سلام

گفتند سلام و من سریع پرسیدم دارید میرید راهپیمایی برای قدس فکر نمیکنید قدس امروز بهانه ای دست دولتمردان ایرانه وقتی با مردم خودشون این جوری رفتار میکنند

و باز هم جواب تکراری

خانوم جنبش سبز را انگلیس جنایتکار ساپورت می کنه

گفتم آقا همین انگلیس جنایتکاری که تو میگی به تو این حق را میده که توی کشورش راهپیمایی کنی، میدونی مردم توی ایران چقدر منتظر همین حق ساده مدنیشون هستند و دولت احمدی نژاد بهشون این اجازه را نداد

گفت خوب ما ظرفیت دموکراسی را نداریم

گفتم چرا داریم ببین اینجا من میام می ایستم توی صورت تو بدون اینکه بهت توهین کنم باهات حرف میزنم و تو هم چماق دستت نیست که تو سر من بزنی و این اجازه را نداری من هم همینطور..به این میگن مملکتی که توش دموکراسی نهادینه است و من و تو چاره ای نداریم جز اینکه با همحرف بزنیم اگه الان ایران بودیم تو تاحالا چند بار زده بودی تو گوش من؟ما فقط یه فضای سالم میخوایم که در اون من و تو بتونیم کنار هم زندگی کنیم با تمام اختلاف نظرهامون

گفت : نمیشه

گفتم چرا؟ میخوای با اون سیل آدم چی کار کنی؟ بندازیشون تو رودخونه یا بدیشون دست باد...نه اون صدای خفته از اون همه فشار و زور از یه جایی سر بیرون میزنه

یه نگاهی کرد و گفت سبزها فقط 25 خرداد ساکت بودند بعدش شکستند و خراب کردند . خوب باید با اغتشاش مبارزه کرد

گفتم بر فرض محال که حرفت درست باشه همون روز 25 خرداد 26نفر کشته شدند

یکیشون گفت 26 نفر که آمار غلطیه 7یا8نفر

گفتم اصلا یک نفر...خوبه....چرا.؟؟.یه سهراب هم بی عدالتی بود...مگه نه اینکه تو برای عدالت خواهی فلسطینیها امروز اومدی، ولی حتی به ذهنت اومد که اون هموطنت بود و یک روز اومدی بیاستی کنار ما به خونخواهی همون یک نفر و فریاد بزنی برادر شهیدم حقت پس میگیرم؟
که خودت خوب میدونی از آمارها که بیش از صد نفر از عزیزترین بچه های اون مملکت به خون کشیده شدند

پسرک گفت ما باید بریم

خانم دیگه ای توجهم را جلب کرد به سلام و علیک نرسید به جز بد و بیراه هایی که شنیدم گفت شما اسراییلیها

گفتم خانوم من برای کشته شدن همین بچه هایی که عکسشون روی پلاکاردهاست به خیابونهای لندن اومدم...من دلنگران ایرانم.....میدونی بر سر نگینی که ماشین نیروی انتظامی از روی مادرش چند بار عبور کرد و کشته شد این روزها چی میاد اون دختر7ساله مثل خیلی از این کودکان فلسطینی مادر دیگه نداره....میدونی اینم ظلمه چه فرقی داره از طرفه کی باشه؟!

جوابهاش قابل نوشتن نیست

و من یخ کرده بودم و میلرزیدم و پیش خودم فکر کردم که چقدر راه مونده که ما بریم و چقدر سخته اینهمه دیکتاتوریه نهادینه شده را بیرون کنیم از گوشت و پوست و استخونمون

با گلوی پر از بغض از این جمعیت جدا شدم

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

فراخوان لندن در حمایت از کمپین شیوا نظرآهاری. ما همه شیوا هستیم


فراخوان تجمع درحمایت از کمپین شیوا نظر آهاری
ما همه شیوا هستیم

بنا به اطلاعات رسیده روزنامه نگار و فعال حقوق بشر شیوا نظر آهاری به اتهام اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم، تبلیغ علیه نظام، و محاربه روز 4سپتامبر2010 دادگاهی خواهد شد. شیوا تنها به جرم فعالیتهای صلح آمیز برای تحقق حقوق بشر و آزادی بیان و برگزاری تجمعات اعتراضی به شرایط موجود زندانی گردیده است. شیوا نظر آهاری عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر میباشد که اولین بار در روز 23خرد...اد دستگیر و به مدت بیش از 100 روز در زندان بود. او با سپردن وثیقه از زندان آزاد شد ولی بار دیگر درتاریخ 20دسامبر2009 دستگیر شد.
بنا بر اطلاعات رسیده، شیوا در هر دو بازداشت بعد از انتخابات مدت طولانی را در سلول انفرادی به سر برده است که این امر خود از مصادیق بارز شکنجه است.
بر حسب موارد ذکر شده در پرونده شیوا، وی به محاربه و تبلیغ علیه نظام متهم گردیده است. علی رغم فشارهای شدید، شیوا در طی این مدت تمامی اتهامات وارده را انکار نموده است
هموطنان عزیز، شیوا و صدها زندانی سیاسی دیگر برای دفاع از حقوق ابتدایی مردم ایران در پشت میله های زندانها، علی رغم سخت ترین شرایط مصمم ایستاده اند.

امروز بر ماست که در دفاع از حقوق قانونی زندانیان، و در محکومیت حکم های بی پایه و نا عادلانه، فریاد اعتراض بهترین فرزندان ایران زمین باشیم.
بیایید تا بار دیگر صدای رسای زندانیان سیاسی دلیرمان را به گو ش دنیا برسانیم و به شیوا بگوییم که تنها نیست و تا آزادی بدون قید و شرط او و سایر زندانیان سیاسی از پا نخواهیم نشست.

قرار ما: پنجشنبه 2سپتامبر ساعت18-20
مقابل سفارت جمهوری اسلامی ایران در لندن
16 Prince's GateLondon SW7 1PT
سبز و پایدار باشید



URGENT ACTION
Free Shiva! Now!

Journalist and human rights defender Shiva Nazar Ahari appears to have been charged with moharebeh (enmity with God) . Her trial is scheduled for 4 September 2010. She is a prisoner of conscience, held solely for the peaceful exercise of her rights to freedom of expression and association.
Dear Friends Shiva’s freedom is in grave danger. Please join us to protest against abuses of human rights of the political prisoners in Iran and demand the immediate and unconditional release of Shiva and all other prisoner of conscience.
We will be holding a demonstration on:

Thursday 2nd September 2010 at 18-20Location
In front of the Iranian Embassy in London
16 Prince's GateLondon SW7 1PT

Looking forward to seeing you all

for futher details please see:
http://www.chrr.biz/shiva/spip.php?article42See More

شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۹

تولد یک سالگیه من در جنبش سبز


در کنار همه بغضها باید شاد بود و جنبش سبز را زندگی کرد...22خرداد برای من هم تولدی بود...در طول سالی که گذشت، گریستم...امیدوار شدم...خندیدم... محکم ایستادم...کودکانه گاه خشمگین شدم...گاه خسته شدم و بر سنگفرش خیابان نشستم...زمین خوردم...ایستادم...هوشیارانه به دور و برم نگاه کردم... از حرفهای بیهوده گذشتم...فهمیدم هر سلامی دوستی نیست و هر نقدی دشمنی نیست... به همه اعتماد کردم تا آنجا که شکستندش... یاد گرفتم که جنبش در خارج از ایران موتور 12اسب بخار لازم داره و چون فضا رطوبتش زیاده و دشمن واقعی دور از دسترسه میکروبهای شایعه و هوچی گری در این فضا به سرعت رشد میکنه و خیلی سریع جای آنکه کنار تو است با آنکه در مقابل تو است عوض می شود...یاد گرفتم که برای گذر از دیکتاتوری بزرگ باید حتی در برابر دیکتاتوری های کوچک هم ایستاد، هر چند سخت و انرژی بر...

و این یکسال با همه لحظه های پر از سوالش گذشت... ولی خوشحالم که امروز کسانی که از کف همان خیابان به هم سلام دادیم در کنارم هستند که اگر اشکی به گونه ام میغلطد آن را با مهر پاک میکنند.... و گه گاه با شادی های هم شاد میشویم. و این راه بس طولانیست. زمان میبرد تا دیکتاتور درون هر ایرانی معنی دیگری به خود بگیرد و از من به ما برسیم. سوال ساده بود "رای من کجاست" و امروز هر جوابی به سوالات ما دهند همچنان ما ایستاده ایم تا دیده شویم، شمرده شویم و به حساب آییم و حق عزیزانی که خونشان به پای این سوال ساده ریخته شد را باز ستانیم.

جمعه، تیر ۰۴، ۱۳۸۹

برای بابا

برای تو مینویسم بابا
برای تو که در اولین روز های زندگی ام مرا آزاده نام گذاشتی
برای تو که هیاهوی زندگی و دلتنگی و تمام مشکلاتم مرا از تو دور کرده ولی من در تنها ترین لحظاتم به یاد لحظه ای نشستن در کنارت بغض میکنم...اشکهایم سرازیر میشه اونقدر که باورم نمیشه 33ساله هستم
خسته ام بابا از این دنیایی که در تصورم نبود که از فضای پر عشق خانه ای سبز کم کم اینگونه دور شوم و در تنهایی آن پرسه زنم...هنوز هم باورم بر این است که من هر چه بسازم و هر چه بدست آورم اندکی از روح مرا سیراب نخواهد کرد تا آنکه ساعت 7عصر در خانه را باز کنم و با هم گپی بزنیم...هر چند پر از گلایه های روزمره
آزاده هیچ وقت نتونست زیر بار غیر آزاده بودن بمونه...شاید این بزرگترین جرم من بود
شاید من هیچ راه دیگه ای به جز آنچه برگزیدم نداشتم...ولی سخت دلتنگم
انگار که دنیا جزیره کوچکی شده..ایران زندان اوین است و انگلیس جزیره ای دور از هر آنچه بتوانم در آن ریشه کنم... کفش به پا ایستاده ام...نه راست میگویی مشکل منم..من اهل ریشه دواندن نیستم ..من دختر عصیان گر و طغیانگری بودم... زور پذیری در ذاتم نبوده...گاه خنده ام میگیرد از آنانکه در این جزیره که تنها منفعتش آزادیست به دنبال زورگویی به من هستند... نمیشناسند این موجود زور گریز و زور ستیز را...گاهی هم باید خندید به کودکی آنانکه حقیرند و از حقارت به هیچ رسیده اند
بابا اینقدر حرف دارم برات تعریف کنم که چه گذشت در یکسال گذشته بر آزاده... هنوز یادمه که شنبه بعد از انتخابات وقتی بهت زنگ زدم چطور بلند بلند گریه میکردم...گویی که بوی خونی که روزهای بعد بر زمینها و پستوی زندانها قرار بود به زمین بریزه دیوانه ام کرده بود... به راستی اون روز من به اندازه تمام روزهای بعد گریه کردم... عزیز تر از جانم وقتی که از کوچه پس کوچه های کشورم دور بودم و هر روز در وسط تظاهرات عکس یه نفر را به کاغذی می چسباندند که(...) به شهادت رسید(...) در خیابون تیر خورد(...)تو کهریزک کشته شد (...) تو خوابگاه بود (...)جنازه تجاوز شده اش را سوزاندند...و...و...و... و جلوی من فقط دیوار یخ زده سفارت بود و کنارم یه دنیا تهمت و ناسزا و ناروا و مارمولک که هر کدومشون اگر اندکی قدرت احمدی نژاد را داشتند ...واویلا.. و هر کدوم از اینها اونقدر درد را زیاد میکرد که دلم میخواست فردا بیام همون جا...بین همون مردم...سیاه بپوشم ولی دل و روحم سبز باشه...داد بزنم...عزا داری کنم... بسازم...بجنگم... بین همان هایی که درد رای گم شده مردم و خون ریخته شده دادشان را در آورده و نه آنهایی که به بهانه های ساده چون حکومت بر بلندگوها انگاری که میخواهند برصدای بی صدای مردم خط و رسم و باید و نباید بکشند ... و نه کسانی که از هزار و یک ترفند و تهمت و چاپلوسی استفاده میکنند تا قد علم کنند...امان از روزگار که این آدمها را چه شکلی به نا کجا آباد ها میبره... ؟!
بابا من در این جنگل خیابانی خیلی چیز ها را تجربه کرد بعضی وقتها فکر میکنم راستی اگه موسوی انتخاب شده بود من برای یادگرفتن این همه چیز در کدوم کلاس باید اسم نویسی میکردم؟ پای تجربه کی باید مینشستم؟ در آنسوی این ناملایمات خیابانی و از کشاکش همین جنگل امروز یاران سبزی در کنارم هستند که بودنشان کم میکنه از سنگینیه همه دردها
همیشه روزهایی که خیلی خستم و داغون، تو خودم گم میشم و با خودم یاد آوری میکنم که بعضی صحنه ها هیچ وقت از یاد من نمیره....چشمان پرسش گر ندا در آخرین لحظه زندگیش... عکس سهراب با صورتی مظلوم بر روی سنگ مرده شور خانه با بدنی تا شده.... صورت جوان اشکان...امیر...کیانوش...ترانه و خیلی از کسانی که نمردند، و بر جنازه عزیزانشون زجه زدند....و آنها که زنده اند و در گوشه زندان با نام و بی نشان هر روز برای این ظلم ستیزی و زور ستیزی هزینه میپردازند
ومن ایستاده ام تا ادامه دهم این راه را....خسته ام آنقدر که اگر آغوش امنت را بگشایی ساعت ها در آن از هوش خواهم رفت...خسته ام تا آنجا که این روزها دست و پایم را فرمان میدهم تا حرکت کنند...خسته ام چرا که روزمرگی های زندگی ام سخت میگذرد...ولی باید ادامه میدادم و باید ادامه دهم...من با خودم عهد بستم "من ایستاده ام تا ..."
ولی به من حق بده اگر از پس همه این ناملایمات بر آیم که بر آمده ام و خواهم آمد ولی در برابر دلتنگی ام عاجزم...دلتنگم برای باز کردن در خانه و دیدن روی تو، که نگاهم کنی و بگویی
سلام بابا

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹

فراخوان گردهمایی 22 خرداد لندن



با تشکر ار حسین تاراز برای ویدئو

منبع http://www.youtube.com/watch?v=K2SNJdbiBrc

یکسال گذشت

و ما از امید سبز به باور سبز رسیدیم

میدانم که استقامت سبز ما، راه سبز را تا تمدن سبز ادامه خواهد داد

اشکهای روز اول همه و همه به باور نشستند و ما امروز کمتر از ایرانی آزاد و آباد را در پیش رو نمی بینیم

هیچ کس را یارای باز گرفتن باوردمان نیست،هیچ قدرتی را قدرت مهار کردن و به سخره گرفتنِ آگاهی جنبش سبز از حقوق مدنی خود نیست... ما ایستاده ایم

ما در لندن همدل و هم باور و همصدا با همه ایرانیان در روز 22خرداد سبز به پا خواهیم ایستاد

وعده ما لندن

ساعت 3 بعد از ظهر- مکان روبروی سفارت ایران در لندن

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

مجوز راهپیمایی ما مادران آزادی اند..روزتان مبارک


مجوز تظاهرات 22 خرداد را اين سه تن صادر ميكنند
نگاهي بر آنان بينداز و ببين ميتواني نيايي ؟
مادران سهراب اعرابي ، اشكان سهرابي و ندا آقا سلطان .

مادران ايران . مادران آزادي
روز مادر است و مادرها به دور از آغوش عزیزانشان در گوشه به گوشه آن خاک ایستاده اند
روزتان مبارک مادران صبر
ما همه ندا و سهراب و فرزاد و کیانوش و اشکان و ...برای شما
باور کنید که فرزندانتان به تعداد تمام جوانان ایران زمین تکثیر شده اند
باور کنید که قطره ای از خونشان به بیهودگی نخواهد رفت
باور کنید که این دریا را خروش است و خروش است و خروش
باور کنید که ما همه همه با هم دوش به دوش هم ایستاده ایم

شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

خرداد با همه زیباییش


یکسال از حماسه مردم ایران زمین میگذره


مردمی که ایستادند و در سکوت و در فریاد اعتراض کردند که رای من کجاست؟

مردمی که در زیر باتوم و شکنجه و تجاوز،احکام نا عادلانه، اعدام و سرکوب ایستاده اند

ملتی در حال متولد شدن است

تمدنی سبز نتیجه این تولد خواهد بود

سخت و دردناک است که بدون ندا ها و سهراب ها ما به پیشواز آن روز میرویم

سخت و دردناک است که عزیزانمون در زندانند

کوهیار و حسین و مجید در اعتصاب غذای خشک هستند

نگرانیم و معترض و امیدوار ولی 22خرداد از راه خواهد رسید و ما بار دیگر در برگی از تاریخ ثبت میکنیم که دیکتاتور ها ماندنی نیستند و روزی میدان های شهر های سبزمان را به یاد شهدای راه آزادی نامگذاری میکنیم.

هر کجای کره زمین که باشیم 22خرداد شانه به شانه یکدیگر آزادی را فریاد میکشیم

آزادی حق ماست

آن را به هیچ بر باد ندهیم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

کودتاچی


خبر آمد که محافظ میرحسین را بازداشت کرده اند. نمیدانند که میرحسین دست کم بیست و چند میلیون محافظ دارد. و چقدر دیکتاتور ها همیشه حقیر و ناچیزند.
بوی خرداد پر حادثه می آید و سخت دلتنگ و نگران و امیدوارم
دلم میخواهد بر بام خانه ام فریاد بزنم الله اکبر و کنار همه آنهای دیگری که همانجا در همان خیابانها هستند فریاد بزنم مرگ بر دیکتاتور
راه طولانیست ....دلهرها کم نیستند... دلشکسته فرزاد هستم که در پای رفتن به چوبه دار به نگهبانان شکلات تعارف میکند و به یاد می آورم که این معلم مهربان روستا را که چطور نامه هایش از زندان آدمی را بر افروخته میکرد و به فکر فرو میبرد...
درد بزرگ دیکتاتوری و دیکتاتور پذیری ریشه در همان فرهنگ غنی ما دارد
پس ملتی در حال متحول شدن و به دنیا آمدن است دردی سخت و شیرین بر جان همه ما نشسته
همراه شو عزیز
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمیشود

دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

بین سیاست و عشق

نمی دانم از عشق بنویسم یا از سیاست
دلم غوغاست
یاد شعری بر دیوار اتاقم افتادم

چقدر راه رفته ام ،چقدر بیراه رفته ام، اما رفته ام
سکون خصلت مرداب است

همیشه جنگ و گریز من بر سر رسیدن به دنیای آرام و فرار کردن از آن است
یکی پس از دیگری

و تو چه خوب بازی روح من را میشناسی
از تو میگریزم و به تو باز میگردم و در خود طغیان میکنم و میشکنم و میسازم
بلند و بی صدا
و تو آرام ایستاده ای
گویا که داستان این رفت و آمد ها را از بَر داری
نکند که تو هم سالها مسافر همین رفت و آمدها بوده ای؟
نمیدانم آیا روزی در میانه یکی از این طغیان ها ، درست در همان نقطه که به دنبال آرامشم، مینشینم و سر بر بازوانت میگذارم، یا نگاه مهربانت همیشه همراه این سفرهای هر روزه روح و روان من خواهد بود
از این گوشه به آن گوشه، از آن بغض به آن هق هق، از آن طوفان به آن دریا، از آن تغییر به آن دیگری
و از این بودن به آن شدن

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

شیرین



برای روز زن بود برایت پستر زدیم... همینطور که از دستگاه در آمد اشک بر چشمانم نشست... به فکرم افتاد که چه بر سرت آورده اند در زیر شکنجه و بازجویی...
ولی یکشنبه صبح....بنگ...بنگ...بنگ...بنگ...بنگ
پنج اعدام در اوج نا جوانمردی،قساوت و بی عدالتی
مگر اعدام جوانمردانه هم داریم؟؟ نه...
صدای دختری که هیچ گاه صدایش را نشینیدم این روزها و امروز بارها اشک بر چشمانم نشانده دختری بی پناه که در دستان بی رحمی فریاد میزند:

"من که در دستان شما هستم بگذارید حداقل با خانواده ام خداحافظی کنم. بگذارید برای آخرین بار با دوستانم خدا حافظی کنم .من که نمیتوانم فرار کنم . اما بگذارید محض رضای خدا برای آخرین بار صدای مادرم را بشنوم و ....."

و نگذاشتند که نه آخرین کلامش را به همبندی هایش بگوید و نه به مادرش
چه غریبانه رفت به استقبال آزادی اش
و شیرین پر کشید و آزاد شد



دلمان را شکستند...اشک بر چشمانمان نشاندند.. خانواده ها را داغدار عزیزانشان کردند...جنازه ها را به خانواده ها پس ندادند که عزیزانشان را با افتخار به زادگاهشان باز گردانند و صورتهای آرام و کبودشان را بوسه زنند....همه را خوب میدانیم... ولی آنها به مانند همه دیکتاتورهای تاریخ نمیدانند که ما همه چه محکم دوش به دوش هم می ایستیم،امروز محکم تر از دیروز، و عدالت خواهی و آزادی را با هم فریاد میزنیم...ما ایستاده ایم


شیرین خواهر تنهای من که تنها ایستادی و تنها بر چوبه دار رفتی، من ایمان دارم که روزی فارس و کورد و ترک و بلوچ و ... در ایرانی آزاد و آباد با حق و حقوق برابر زندگی خواهند کرد... و یاد تو همیشه بر زبانها خواهد ماند... هر چند که من مطمئنم کوردستان شیرین و فرزاد زیاد داشته.... و تو عزیز دل شکسته،هموطن کورد من،غریبی نکن ما همه عزاداریم و همدرد... شعر های کوردی در این گوشه ها و کنار ها این روزها از هر زبانی رواتر و گویا تر است... که دل را آتش میزند

و اسم شیرین بر یادها و دلها خواهد ماند