شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

ندا

درست در شمالی ترین نقطه اتاقم روزها و بارها چشمم به این پوستر با نوشته ای که داره میخوره...هر بار چشمم را ازش می دزدم ولی اونجا هست و خواهد ماند
دلتنگی و بی قراری امان از روح و روانم بریده
ایران آزادم آرزوست
ولی همان ویران سرا را هم دوست دارم
من در غربت نخواهم مرد
من در غربت نخواهم پوسید
دیر یا زود به خانه باز میگردم


If tears could build a stairway

and memories a lane

I'd walk right up to heaven

and

bring you home again



سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹

منشور

چه حقیر میشود آدمی در ورای پنجره خواستن
چه بزرگ میشود آدمی در ورای پنجره خواستن
چه آدمی تنها میشود در آنسوی دور رابطه ها
چه آدمی به کثرت میرسد در آنسوی دور رابطه ها
آدمی آدمی آی آدمی
آدمی
موجودیست پر از زاویه ها و منشورهای تو در تو
آدمی پر است از این همه سوال بی جواب و دست و پای بسته و فکر گریزپا
آدمی تنها به حکم آدم بودنش باید بدود...باید از تمام این منشور های تو در تو بگذرد تا خود و زندگی را هر روز تعریف کند
بردارد،
زمین بگذارد،
اوج بگیرد و چه غریبه میشود گاهی برای خود
منشور در منشور،
بین نور و تاریکی، بین خود باوری و خود ستیزی، بین عشق و تنهایی، بین دوری و دوستی، بین غربت و وطن،بین کودکی و بزرگسالی، بین سیاست و هنر، بین قضاوت و حقیقت، بین ساده دلی و حسابگری، بین نظم و بی نظمی بین باور و شک
و شاید سخت تر از همه بین خود با خود
آدمی همواره در گذر است
سخت میگذرد این روزهای پیچ در پیچ

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۹

پنجره سبز

در کشاکش غروب از کوچه گذر میکرد روح و روانش سالهاست که به همت دل دریاییش بی نصیب نمانده از بلند پرواز کردن ها و آزمودن راه هایی که از حضور آدمی بر سنگفرش خیابانش کمتر رد پایی بر جای گذاشته شده...پس خوب میداند که تنها میخندد و تنها غمگین میشود... همیشه سینه سپر کرده و هر چند سخت و دردناک با همین قد و قواره قد کشیده ،تا هر آنچه از روح و دستانش دور نگه داشته اند را بیازماید، و آزموده، تلخ و شیرین، همه در کوله پشتی خاطراتش به همراهش هست...امروز روح و روانش خسته است...کوچه را میپیماید و بلند بلند آنچه بدست آورده را میشمرد و هر آنچه در درون دارد را بلند بلند برای خود تکرار میکند تا که شاید به خانه نرسیده آرامشش را باز یابد...همیشه کوچه پر از خانه است و خانه ها پر از پنجره ها و در ورای پنجره ها آدمی ست که آنگونه که دنیایش را تعریف میکند هنرنمایی میکند... اولی...دومی....سومین پنجره.... نه... به خانه خود میرسد...از پله ها بالا میرود کلید برق را میزند... پنجره سبزش را باز میکند و بوی باران مثل همیشه مستش میکند....
و بار دیگر هم مطمئن میشود که زندگی تک به تک آدمها را تنها از ورای پنجره هایشان دوست دارد، برای اندکی تغییر به آنها نگاه میکند و با شادیهایشان شاد میشود ولی گویا از جنس دیگریست آنچه که در آن رها میشود و دوست میدارد و معنا میشود. جنس زندگی پر هیاهوی خودش از پشت همین پنجره و با همین بینظمی ها و طغیان ها و عصیان ها و عشق ها و نا آرامی ها صدای موزونیست که از آهنگ آن سالهاست که شاد شده...گوش فرا میدهد

شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

قسمتی از نامه ای برای ...

سلام مهربانم

ديشب که در کوچه خودم را رها کردم و سرمای بهاری صورتم را نوازش می داد با خود می اندیشیدم که تو براي من قبل از اینکه هر جايگاه دیگه ای داشته باشی یک دوست خیلی خیلی خیلی عزیزی. و من هم عاشق این دوستی ام. واقعا وقتی سهراب میگه خانه دوست کجاست من را همیشه به این فکر می انداخت که دوستي از معشوقه بودن و عشق شاید بالاتر باشه...انگار که فضاي دوستی امن تر از عشقه نمیدونم چرا ولی فکر میکنم دلیلش اين باشه که آدمها در طول زمان کاسه بلور عشقشون اونقدر ترک بر ميداره، اونقدر به دست نا اهل میوفته که برای باور کردنش زمان تنها راه حله...ولی دوستی و اعتماد و رها شدن فکری با کسی که کنارت ایستاده و دوستش داری خیلی ارزشمنده... خیلی زیباست که بدون مرز و اندیشه تمام واژه ها را رها میکنی و قضاوت نمیشی! حداقل برای من که اینطوریه. هميشه بازی همینطوریه،یکی بذر عشق را می پاشه و اون یکی فقط کافیه که در فضای اعتماد و دوست داشتن اين بذر را بپذیره و کم کم در ان رشد کنه. من شاید مثل تو که بی پروا ازعشق سخن ميگویي حرف نزنم ولي امنيت عاطفی که در این دريای طوفانی به من میدی خیلی بالاست. و من تکیه دادم به شونه های تو و دارم باهات اوج میگیرم. و در کنار همه مهربانی هایت من باوردارم به این دوستی.
من باور دارم که برای بودن کنار تو نباید روحم را جراحی کنم و قسمتهاي آرام و طغیان گر و قانون ستیزم، تضادها و درگیری های درونم را از تو پنهان کنم... ميدونی جنس این دوستی و عشق با تمام اون چيز هايی که من تجربه کردم يه فرق بسیار جالبی داره و اون اینه که طرف مقابل من آدم باهوش و دانايیه... این بازی برای من با تمام بازی های که تا حالا کردم فرق میکنه...نه باید تلاش کنم که گاه و بیگاه زنگ را به صدا در بیارم تا قسمتی از من در پشت صورت مهربانم ندیده و پنهان باقی بماند و نه باید خودم را ثابت کنم که من در ورای زن بودن انسانم، نه اينکه در تلاشم تا کسی را از ته چاه حماقت بیرون بکشم، نه اینکه نگران هستم که ته این داستان نه دست سیاه مرگ، که دست جهل آدمی من را از اين آدم دور خواهد کرد، و برگ دیگری از تاریخ زندگی من خواهد شد...ناراحت نشو از اینکه اسمش را میزارم بازي، شاید به خاطر اینه که من کل زندگی را بازی میبینم. که هر گوشه ای از اون راه و رسم خودش را داره.

میبوسمت عزيز مهربونم


یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

گزارش هفتگی

عجب بهاری شده این روزها دل و روحم و هوای لندن
___
رها شدن صدای مژگان شجریان در کنار پدرش،استاد سبز ایران مرا مغرورانه شاد کرد...در بیقراری بر لبه صندلی نشسته بودم و رها میکردم خود را در رویایی شاد و عجیب
___
سخت میپیچم بر پای اعداد و ارقام و نمودارهای عجیب که هیچ رسم و قانونی ندارند....روی روح بی قانون مرا سفید کرده اند این روزها این نمودارها و من به چالش کشیده شده ام که مهار کنم این بازی بی قانون را
___
و همیشه تهِ تهِ کوچه نامهربانی ها یه کلبه مهربانی هست با صدای تار و دف و گزیده شعر فروغ...اندکی که مینشینم تمام تلخی راه را به خاطره ها میسپرم و به مانند رها کردن موهایم در باد رها میشوم در دستانی که بوی عشق و هیجان میدهد کمی بیتاب و بیقرارم ولی همین بی تابی را دوست میدارم
یاد کتاب کیمیا گر این روزها از ذهنم بیرون نمیره....بریدا را با خودم مرور میکنم....
___
به آدمها مینگرم گاها چه حقیرانه میشکنند خود را آنهم با چه تلاش مضاعفی .... غریبانه اوج مردانگیهایی که بر خاطراتم نقش بسته را، به مانند مست رها شده ای در بازار کوزه گران بلند بلند میشکنی...حتی سکوت من هم آرامت نمیکند...نگاهت میکنم...و هیچ نمی ماند از آن لحظه ها حتی خاطره ای از یک بوسه...کاش همان که بودی میماندی رفیق
راستی مگر چند بار در سال این موجودات زمینی پوست می اندازند ؟ گویا من مسابقه گذاشته ام با تک به تکشان ....حالا دیگه اگه هر هفته مجبور به پوست انداختن نشوم به دنبال چیزی میگردد روح و روانم...بیمارم کرده است این بشریت بیمار
___
لندن را پیاده میپیمایم و درمهربانی خودم را رها میکنم و به چالش میکشم...موهایم را باز هم به دست باد میسپارم و در درونم آواز سر میدهم که شادم و از همین شادی پر قصه و پر سوال باز هم مطمئن میشوم که زنده ام و آزاده ام

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۹

رویای کودکی

لابه لای عدد ها و رقم ها که گم میشوم....دقیقا در همون لحظه که صفر ها جلوی چشمهام حجم میگیرند
یاد رویای کودکی ام میکنم
همان روزها که شیرین ترین نقشی که آزاده را در اون میدیدم شبیه این چیزی که امروز هست نبود
معلم ساده ای بود در یکی از کلاسهای شهری که دوستش داشت....عاشق بچه ها
و من چه دورم از رویای ساده و کودکانه ام این روزها
...و همیشه

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

هیچستان سهراب

دلتنگ هیچستان سهرابم
عریان تر از همیشه بر پشت هیچستان خیمه زنم
در خلسه سهراب گم شوم
ناخن هایم را نجوم
علف را بو بکشم
باورهایم را نقاشی کنم
انار را دانه کنم
آزادی را مزمزه کنم
سهراب را صدا کنم
چند سهراب دیگر در دفتر تاریخ ایران زمین ما ثبت میشود؟

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

دلی طوفانی

این همه تلخی که بر من گذشت را کجای دل و روحم گذاشته ام ؟ چرا نوشتم که او را همان بس که فاحشه ای باشد تنها بر گور تمام پستی هایش و نه حتی فاحشه ای طناز که خاطره ای خوش بر جسم آدمی میگذارد؟ نمیدانم این همه تنفر را باید در خلوت تنهایی هایم از دل و روح خسته ام زمین بگذارم یا با صدای قلبی مهربان که آهنگ خوشی بر روزهایم مینوازد؟ هنوز هم مهربانی هست،
اول عاشق میشوم یا اول فراموش میکنم؟ یا دوباره عاشق میشوم و هیچ گاه فراموش نمیکنم؟
میدانم، میدانم که ذات دل مهربانم به دادم خواهد رسید و نجاتم خواهد داد از همه آنچه یکی پس از دیگری بر من گذشت.از تندی کلامم که بوی کلم نیم پز میدهد خرده نگیر بر من و کلام تلخ و کودکانه ام خرده نگیر، میدانم که هنوز تلخم، آخر تو نمیدانی در آن روزها که من تصمیم به سلاخی عشقی بزرگ گرفتم تا کجای نیستی و سیاهی رفتم...........رفتم تا که نباشم و از همون جا که ته ته ته دنیاست بین نیست و بود ، از نیستی ترسیدم و بازگشتم.
دیروز وقتی برای چند ساعتی نشسته بودم پشت میز مطب دندان پزشکی، زنی آشفته حال وارد شد، گویا بین ترس و درد در جدال بود و از دندان درد آنچنان نالید که صدایش مرا به یاد ناله های خاموش دلم انداخت. گویا از درد با خود تصمیم گرفته بود که دوایش تنها ریشه کن کردن این دندان است و ساعتی بعد با رویی شاد، که هم از درد خلاصی یافته بود و هم بر آن ترس چیره شده بود، مطب را ترک کرد....رفت و من پیش خودم فکر کردم که ای کاش کل این ماجرا به همین میمانست که من خود را به دست دندان پزشک حاذقی میسپردم و ساعتی بعد .......تمام
خوب میدانم که این روزها خنده ام اوج نمیگیرد. خوب میدانم که درانتهای تمام مهربانی هایم گودال سیاه و پر سوالیست ازجنس زشت شک و تردید به شکستن، خوب میدانم که بعد از آن روز که ساعتها گریه کردم، امروز اشکهایم خالیست
خوب میدانم که تو، نه او را نمیگویم، تو را میگویم از تلخی و بی گذشت بودن کلامم پر سوال نگاهم کردی
ولی بمان در کنار همه خستگیها و درد های نگفته ام، و نپرس که معنی این همه ناله و نفرین چیست، در کنار تمام آشفتگی این روزهایت، برایم آغوشی باش پر آرامش تا تمام شود این تلخی
نمیدانم زیاده میخواهم یا بیجا ولی این همان آرزوی شیرینیست از بودنی ساده و محکم که میماند

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

نوروز سبز 1389


سال 1389 سال صبر و استقامت بر تمام عزیزانم،
همه آنهایی که دوستشون دارم،
همه آنهایی که آغوش گرمشون را در خاک غریب دلتنگم،
برای همه آنهایی که در دنیای مجازی دلتنگیهایم را گوش شدند،
و همه دوستانی که در این نه ماه اخیر یار و یاور هم شده ایم،
همه ما ها که به مانند جزیره ای تنها بودیم و الان بیشماریم و دست در دست هم داریم و یار دبستانی میخوانیم،
برای همه یاران سبزم در گوشه به گوشه دنیا،
برای همه و همه و همه مبارک باشه
اگر چه دلتنگ خونه سبزمم، اگر چه دلتنگ خونه مادربزگم، اگر چه دلم هوای بوی شهر اصفهان وآغوشهای گرم را کرده، و بیشتر از همه بوسه و آغوش گرم مامان و بابا را بر سر سفره هفت سین سخت دلتنگم
اگر چه دلامون غم داره ، اگه سهراب و ندا و کیانوش و اشکان را دلشکسته دلتنگیم، اگر کوهیارها و کاوه ها و درسا ها و هنگامه ها را چشم انتظاریم،
ولی امید دارم
امید دارم به آغاز بهار
امید دارم به فردای بهتر
امید دارم که ایران از برای همه ماست
عزیزانم سال 1389 بر همه شما مبارک باشه

پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۸

سال 88

روزهای پایانی سال پر از سوالی میگذره...امروز پنجشنبه آخر سال بود...فیس بوک همه دوستان مملو بود از عکسهای آخرین پنجشنبه سال در بهشت زهرا به یاد ندا و سهراب و اشکان و ترانه و شاخه گلهای چیده شده بر سر گورهای مظلومانه و بی صدای خاوران... دلم فشرده و تابیده شده در هم بین جنگ بر سر شادی و غم و امید و دردمندانه روحم را با خودم از این سوی خانه به آن سوی خانه میکشم...درونم را نگاه میکنم ... انگار که چشمان غم زده مادر سهراب بر وجودم سنگینی میکنه و از غم دل مادر زحمتکش کیانوش آشفته میشوم ... به راستی آنها که کیانوش و سهراب و ندا و ترانه و اشکان را با دستانشان کشتند شبها بیتاب و بیخواب نیستند؟؟؟ ولی نباید غمزده ماند، که اگر غمزده بمانیم خواهیم مرد... سال پر از امید وعشقمان را با دستان سیاهشان تبدیل کردند به سال خونین و پر از حماسه ،هر چه خواستند بر سرمان خراب کنند بر سرشان آوار شد و برای ما سکوی پرش...ولی مسئولیم....مسئول خون کسانی که نامشان در تاریخ ایران ثبت خواهد شد، مسئول دل سوخته همه کسانی هستیم که عزیز در راه آزادی ایران عزیزمان از دست دادند و سبز میمانیم که یادمان بماند چه میخواهیم و چه باید بکنیم... عزیزان زیادی در خارج از ایران اولین عید را در فضای غریبی سر میکنند...عزیزانی که نه مثل من به دنبال فردای بهتر کوله بستند بلکه عزیزانی که ایران برایشان به یکباره پر شده بود از احضاریه و زندان و شکنجه و وثیقه های سنگین و بدتر از همه بی پناهی در برابر دادگاه های ظالمانه ای که تمام هویت انسانی را به سلابه میکشند و آن سوی دیوارها پدران و مادران آشفته حال. آنها چه میکنند با عید غریبانه درغربت اجباریشان؟ من و تو چه میکنیم در این عید پر سوال؟
سبزه ام قد میکشه... خونه پر از عطر سنبله... آیا باز هم فرصت عاشقی هست؟ من بیصدا و تلخ در سکوت و خلاء عشقم را سلاخی کردم و چه تلخ بود

دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸

سپید موی من

قرار این بود و من نمیدانستم؟بر آیینه خیره مانده ام
نمیدانستم قرار بر این است که روزی از تعدد آنها هاج و واج بمانم که چه شد؟
نمیدانستم که اینگونه موی آدمی سپید میشود

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

درد دل

تهران....دانشگاه شهید بهشتی.....بوفه بالایی....چای داغ و شکلات.....رخوت بعد ازظهر....کلاسهای پر از طغیان.... پچ پچ سر کلاس بر سر برنامه کوه جمعه.... خنده های یواشکی....اعتراض به بحث ولایت مطلقه فقیه....یاد گرفتن رسم بازی با عدد ها و مدیریت.... نگاههای آشنا از اینور و اون ور کلاس...سوز سرمای راه دانشکده تا دم در دانشگاه یا نسیم بهار
و آن همه جنگ بی پایان من هر روز با هر آنچه که میگذشت
نمیدونم اگه اول اینجا (لندن)بودم و بعدش اونجا(تهران) اونوقت آیا دلم رضا میداد که با هر آنچه بود و نبود حال کنم و نَجنگم، یا نه ذات اون محیط بود که ذهن من را به اون جا میرسوند که همه چیز باید نقد میشد حتی اگر گوشی برای شنیدنش نبود در سکوت من با من!!! البته در مجموع از برآیند راه تا به اینجا به جز تنهاییش راضیم... این یکی هم تقصیر هیچ کس نیست....یا من بلند پریدم....یا آرام حرف دلم را زدم....یا زنانگی ها را خوب فرا نگرفتم... به هر حال همیشه یه جای کار میلنگه
ولی این روزهای دم عید حاضرم خودم را در سکوت و یا بلند بلند روزی صد بار سلاخی کنم شاید دل تنگم آرام و قرار بگیره از این حجم بزرگ تنهایی.....بوی ایران را از کنار هر سنبل و شب بویی که رد میشم حس میکنم و چقدر دلم دلتنگه همه چیزهایه که یه روزی ساده از کنارشون رد میشدم

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

برنامه روز زن در لندن

ما گروهی از زنان ایرانی مقیم لندن روز شنبه 6 مارس 2010 از ساعت 2.00-4.00 بعد از ظهر در میدان ترافالگار لندن گرد هم می آییم تا صدای حق طلبی مادران عزادار و زنان ایرانی را به گوش همگان برسانیم.

زنان ایرانی در طول 30 سال گذشته تحت شرایط سخت وغیر حقوق بشری از مبارزه جهت بهبود حقوق انسانی خود قدمی به عقب ننشسته اند.

بر این باوریم که قوانین ناقض حقوق زنان در ایران، تبعیض جنسی و تحقیر زنان را در جامعه نهادینه کرده است. به گونه ای که زنان از حقوق انسانی خود محروم شده اند. حکومت ایران حق انتخاب آزادانه پوشش را از زنان سلب نموده با زیر پا گذاشتن حقوق زنان نظیر حق مسافرت، حق طلاق، حق سرپرستی فرزندان و حق ارث، حقوق انسانی نیمی از اعضای جامعه را لگدمال کرده است. همچنین این حکومت با قانونی کردن تعدد زوجات و صیغه، زنان را به بردگان جنسی برای مردان تبدیل کرده است.

علیرغم تمام فشارها و محدویت ها ، زنان ایرانی به مبارزه و مقاومت برای دستیابی به حقوق خود ادامه داده با حضور فعال و مثبت خود نقش چشمگیری در پیشبرد جنبش سبز ایران در وقایع بعد ازکودتای انتخاباتی دوازده ژوئن 2009، ایفا نموده اند. حکومت ایران با آگاهی از نقش و حضور زنان در مبارزه آزادی خواهانه مردم ایران، اقدام به دستگیری، شکنجه، تجاوز و اعدام آنها نموده است. در حال حاضر دهها زن ایرانی بدون داشتن وکیل و بدون حق دیدار با خانواده های خود در زندانها، تحت فشار و شکنجه هستند. ما خواستار آزادی بی قید و شرط زندانیان سیاسی زن هستیم و از تمامی نیروهای آزادیخواه و طرفدار حقوق بشر می خواهیم به هر شکل ممکن مارا حمایت کنند. ما همبستگی جهانی تحت عنوان «فراخوان برای آزادی و برابری جنسیتی در ایران» را ارج می نهیم، و در این مبارزه خود را بی پشتوانه نمی بینیم. حمایت از زنان ایران و حقوق پایمال شده آنها حمایت از گسترش جنبش آزادیخواهی کنونی مردم ایران است. روز 8 مارچ زنان دربند ایرانی را فراموش نکنید.

ایرانیان طرفدار آزادی و برابری جنسیتی در ایران
womensrightsiniran@gmail.com

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۸

نه آقای مرندی دانشگاه جای تو نیست

هشت ماه و چند روز از آن کودتای بی رنگ بر علیه ملتی سبز میگذرد. نگاهی به لیست زندانیان بعد از انتخابات می اندارم و با خود می اندیشم که چقدر هوای زندانها این روزها سبز است. به راستی زندان بانها با این همه سبزی هوای پیچیده شده در سلولهای زندان چه میکنند؟؟

مقاله بابک داد به نام تجاوز مقدس را میخواندم. مقاله دوست و یار سبزم ع-ا در جرس به نام دانشگاه حرمت دارد چه در لندن چه در تهران را میخواندم. حدیث چشمان گریان همسر امیر رضا عارفی به قلم شیدا جهان بین را در وبلاگش میخواندم و گیج و گم بین سبز و بنفش و دموکراسی و دیکتاتوری در غلیان افتادم. اگر بخواهم مختصاتی بر تن باور سبزم بکشم آنوفت مرز سبز ماندن من تا کجاست؟

آیا اگر من در باورم یقیین دارم که تریبون دانشگاه یو سی ال لندن را از مرندی گرفتن کاریست بسیار پسندیده و در خوراو زیرا که نه تنها در این مدت حامی و پشتیبان دولت کودتا بوده بلکه هفته قبل از آن، اعدام دو هموطن من را تایید کرده بود،آیا این جا من خشونت طلبم؟ در سرم میپیچد که دانشگاه یو سی ال این روزها داشجوی زندانی در اوین دارد. یاد مادری که این روزها پشت در زندان به دیوار بلند خیره میماند از ذهنم دور نمیشود.

بلند بلند با خود می اندیشم، مگر میشود با سیستمی که نیروهای امنیتی آن علی کروبی را نه در زندان که در مسجد، همان جا که مسلمانها از آن به نام خانه خدا یاد میکنند، تهدید به تجاوز جنسی کنند، با زبان شیرین یار سبز من که مقاله دانشگاه حرمت دارد را نوشته، سخن گفت؟ مگر میشود که اشکهای چشمان همسر امیرضا که حکم اعدامش را داده اند را دید وآنوقت به آقای مرندی اجازه داد که بدون مزاحمت و با استفاده از نام دمکراسی که خودش هم از آن نه نشانی دارد و نه در راه آن قدم برمیدارد سخن گفت. اگر بار دیگر بر اعدام این جوان هم حکم تایید گذارد چه کنیم با این همه تب و تاب دموکراسی؟ پس دادِ دل آن همه مادر دانشجو که این شبها بر پشت دیوارهای زندان اوین با هزار تهدید و توهین می ایستند را کجا سر دهیم، اگر در لندن هم به نام دموکراسی سکوت کنیم،پس کجا؟؟؟
پس با بغض در گلو پیچیده خودم چه کنم؟؟؟ تا کجا ببینم که میزنند، میگیرند، تجاوز و توهین میکنند، که حتی میکشند،و باز هم وقتی که به نام دموکراسی به یکی از دست اندرکاران و حامیان این جنایت ها در لندن تریبونی داده میشود سکوت کنم؟ متمدنانه بنشینم، گوش دهم، دست بلند کنم، اگر نادیده ام هم گرفتند لب بگزم و سالن را با هزار بغض دیگر در انتها ترک کنم؟؟؟
و امروز که تنها کار ما ندادن این فرصت به یکی از حامیان دولت کودتا بوده، یاران سبزم تفکر مرا و عمل دوستانمان را نکوهش کنند!؟

به فضای خارج از ایران می نگرم، چه خوب بود که دلهای صاف و مردم دوست در همه کشورها حامیان مردم بودند، بالاخص دراریکه قدرت. ولی افسوس که معامله های نفتی و گازی فرصتی به صاحبان قدرت نمیدهد که دغدغه شان دموکرات بودن من و ما و سبزها باشد. که من باور دارم آنها هم به مانند طوطی حرفها را تکرار میکنند. شاید میبایست در فضای ایران باشند تا ببینیم آیا باز هم گله ای میکنند بر آن کس که از راه باریکه ای به دنبال حق خود ویارانش فریاد میزنند. آنچه من آرزو دارم ایرانیست آزاد و مقتدر و این به تحسین و تهدید غرب و شرق ساخته نمیشود. دغدغه من پیش از اینها دغدغه بر کشوری است که فقر و بیعدالتی و خفقان در آن فریاد میکند و بسیار در زندان دارد.

به فضای داخل ایران از دور نگاهی می اندازم، آن طرف این معادله نابرابر در برابر این همه سبز چه کسی نشسته؟! زبان گفتگویش چیست؟! گوش شنوایش کجاست؟! دستان بی رحم قدرتمندش یارای خورد کردن چندین شاخه سبز دیگر را دارد؟! از این همه های و هوی دموکراسی خواهانه ما به نفع خودش استفاده میکند یا از آن درس میگیرد، یا نه به چشم خس و خاشاک نگاهمان میکند؟! صحنه ها یکی پس از دیگری از جلوی چشمانم میگزرد; ندا، سهراب، کیانوش و صد نفر دیگر را در خاک داریم. زندان ها مملو از یارانمان است. باتوم ها در هوا میچرخد. از کابوسی تلخ خودم را بیرون میکشم;

نه آقای مرندی دانشگاه جای تو نیست


این را با صدای بلند بخوان:
تا زمانی که یارانم در زندانند...مادرانم داغدارند...پدرانم کمرشکسته فرزندان دربندشان هستند
من حتی به عنوان یک نفر بار دیگر هم برسر در هر دانشگاهی در لندن که اسم تو و یاران حامی دولت کودتا بپیچد از داد در گلوی خود استفاده میکنم تا جلوی چشم مادران و پدران و همسران نگران سرزمینم و در برابر وجدان خود سر آرام بر زمین بگزارم

و اما،
اگر روزی زندانها را گشودید، حکمهای نا جوانمردانه را لغو کردید، مرهمی بر دل داغ دیدگان گذاشتید، آنوقت به نام و باور دموکراسی در مقابل هم مینشینیم سخن میگوییم و زندگی میکنیم

و تا آن روز شما هم به همان تلویزیون بیست و چهار ساعته آقای ضرغامی که تام الاختیار در خدمت شماست بسنده کنید

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

آزول


خاطرات را ورق میزنم

صدات توی اون فضای پر از بوی سرداب سیاست چه آشنا بود و چه بر روح و روانم آرام نشست

نمیدونم دلتنگی مشترک همیشگی من و تو بود که دیدنت به دلم نشست یا بوسه أی که بر چشمم زدی

"آزول"