سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

فراخوان لندن در حمایت از کمپین شیوا نظرآهاری. ما همه شیوا هستیم


فراخوان تجمع درحمایت از کمپین شیوا نظر آهاری
ما همه شیوا هستیم

بنا به اطلاعات رسیده روزنامه نگار و فعال حقوق بشر شیوا نظر آهاری به اتهام اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم، تبلیغ علیه نظام، و محاربه روز 4سپتامبر2010 دادگاهی خواهد شد. شیوا تنها به جرم فعالیتهای صلح آمیز برای تحقق حقوق بشر و آزادی بیان و برگزاری تجمعات اعتراضی به شرایط موجود زندانی گردیده است. شیوا نظر آهاری عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر میباشد که اولین بار در روز 23خرد...اد دستگیر و به مدت بیش از 100 روز در زندان بود. او با سپردن وثیقه از زندان آزاد شد ولی بار دیگر درتاریخ 20دسامبر2009 دستگیر شد.
بنا بر اطلاعات رسیده، شیوا در هر دو بازداشت بعد از انتخابات مدت طولانی را در سلول انفرادی به سر برده است که این امر خود از مصادیق بارز شکنجه است.
بر حسب موارد ذکر شده در پرونده شیوا، وی به محاربه و تبلیغ علیه نظام متهم گردیده است. علی رغم فشارهای شدید، شیوا در طی این مدت تمامی اتهامات وارده را انکار نموده است
هموطنان عزیز، شیوا و صدها زندانی سیاسی دیگر برای دفاع از حقوق ابتدایی مردم ایران در پشت میله های زندانها، علی رغم سخت ترین شرایط مصمم ایستاده اند.

امروز بر ماست که در دفاع از حقوق قانونی زندانیان، و در محکومیت حکم های بی پایه و نا عادلانه، فریاد اعتراض بهترین فرزندان ایران زمین باشیم.
بیایید تا بار دیگر صدای رسای زندانیان سیاسی دلیرمان را به گو ش دنیا برسانیم و به شیوا بگوییم که تنها نیست و تا آزادی بدون قید و شرط او و سایر زندانیان سیاسی از پا نخواهیم نشست.

قرار ما: پنجشنبه 2سپتامبر ساعت18-20
مقابل سفارت جمهوری اسلامی ایران در لندن
16 Prince's GateLondon SW7 1PT
سبز و پایدار باشید



URGENT ACTION
Free Shiva! Now!

Journalist and human rights defender Shiva Nazar Ahari appears to have been charged with moharebeh (enmity with God) . Her trial is scheduled for 4 September 2010. She is a prisoner of conscience, held solely for the peaceful exercise of her rights to freedom of expression and association.
Dear Friends Shiva’s freedom is in grave danger. Please join us to protest against abuses of human rights of the political prisoners in Iran and demand the immediate and unconditional release of Shiva and all other prisoner of conscience.
We will be holding a demonstration on:

Thursday 2nd September 2010 at 18-20Location
In front of the Iranian Embassy in London
16 Prince's GateLondon SW7 1PT

Looking forward to seeing you all

for futher details please see:
http://www.chrr.biz/shiva/spip.php?article42See More

شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۹

تولد یک سالگیه من در جنبش سبز


در کنار همه بغضها باید شاد بود و جنبش سبز را زندگی کرد...22خرداد برای من هم تولدی بود...در طول سالی که گذشت، گریستم...امیدوار شدم...خندیدم... محکم ایستادم...کودکانه گاه خشمگین شدم...گاه خسته شدم و بر سنگفرش خیابان نشستم...زمین خوردم...ایستادم...هوشیارانه به دور و برم نگاه کردم... از حرفهای بیهوده گذشتم...فهمیدم هر سلامی دوستی نیست و هر نقدی دشمنی نیست... به همه اعتماد کردم تا آنجا که شکستندش... یاد گرفتم که جنبش در خارج از ایران موتور 12اسب بخار لازم داره و چون فضا رطوبتش زیاده و دشمن واقعی دور از دسترسه میکروبهای شایعه و هوچی گری در این فضا به سرعت رشد میکنه و خیلی سریع جای آنکه کنار تو است با آنکه در مقابل تو است عوض می شود...یاد گرفتم که برای گذر از دیکتاتوری بزرگ باید حتی در برابر دیکتاتوری های کوچک هم ایستاد، هر چند سخت و انرژی بر...

و این یکسال با همه لحظه های پر از سوالش گذشت... ولی خوشحالم که امروز کسانی که از کف همان خیابان به هم سلام دادیم در کنارم هستند که اگر اشکی به گونه ام میغلطد آن را با مهر پاک میکنند.... و گه گاه با شادی های هم شاد میشویم. و این راه بس طولانیست. زمان میبرد تا دیکتاتور درون هر ایرانی معنی دیگری به خود بگیرد و از من به ما برسیم. سوال ساده بود "رای من کجاست" و امروز هر جوابی به سوالات ما دهند همچنان ما ایستاده ایم تا دیده شویم، شمرده شویم و به حساب آییم و حق عزیزانی که خونشان به پای این سوال ساده ریخته شد را باز ستانیم.

جمعه، تیر ۰۴، ۱۳۸۹

برای بابا

برای تو مینویسم بابا
برای تو که در اولین روز های زندگی ام مرا آزاده نام گذاشتی
برای تو که هیاهوی زندگی و دلتنگی و تمام مشکلاتم مرا از تو دور کرده ولی من در تنها ترین لحظاتم به یاد لحظه ای نشستن در کنارت بغض میکنم...اشکهایم سرازیر میشه اونقدر که باورم نمیشه 33ساله هستم
خسته ام بابا از این دنیایی که در تصورم نبود که از فضای پر عشق خانه ای سبز کم کم اینگونه دور شوم و در تنهایی آن پرسه زنم...هنوز هم باورم بر این است که من هر چه بسازم و هر چه بدست آورم اندکی از روح مرا سیراب نخواهد کرد تا آنکه ساعت 7عصر در خانه را باز کنم و با هم گپی بزنیم...هر چند پر از گلایه های روزمره
آزاده هیچ وقت نتونست زیر بار غیر آزاده بودن بمونه...شاید این بزرگترین جرم من بود
شاید من هیچ راه دیگه ای به جز آنچه برگزیدم نداشتم...ولی سخت دلتنگم
انگار که دنیا جزیره کوچکی شده..ایران زندان اوین است و انگلیس جزیره ای دور از هر آنچه بتوانم در آن ریشه کنم... کفش به پا ایستاده ام...نه راست میگویی مشکل منم..من اهل ریشه دواندن نیستم ..من دختر عصیان گر و طغیانگری بودم... زور پذیری در ذاتم نبوده...گاه خنده ام میگیرد از آنانکه در این جزیره که تنها منفعتش آزادیست به دنبال زورگویی به من هستند... نمیشناسند این موجود زور گریز و زور ستیز را...گاهی هم باید خندید به کودکی آنانکه حقیرند و از حقارت به هیچ رسیده اند
بابا اینقدر حرف دارم برات تعریف کنم که چه گذشت در یکسال گذشته بر آزاده... هنوز یادمه که شنبه بعد از انتخابات وقتی بهت زنگ زدم چطور بلند بلند گریه میکردم...گویی که بوی خونی که روزهای بعد بر زمینها و پستوی زندانها قرار بود به زمین بریزه دیوانه ام کرده بود... به راستی اون روز من به اندازه تمام روزهای بعد گریه کردم... عزیز تر از جانم وقتی که از کوچه پس کوچه های کشورم دور بودم و هر روز در وسط تظاهرات عکس یه نفر را به کاغذی می چسباندند که(...) به شهادت رسید(...) در خیابون تیر خورد(...)تو کهریزک کشته شد (...) تو خوابگاه بود (...)جنازه تجاوز شده اش را سوزاندند...و...و...و... و جلوی من فقط دیوار یخ زده سفارت بود و کنارم یه دنیا تهمت و ناسزا و ناروا و مارمولک که هر کدومشون اگر اندکی قدرت احمدی نژاد را داشتند ...واویلا.. و هر کدوم از اینها اونقدر درد را زیاد میکرد که دلم میخواست فردا بیام همون جا...بین همون مردم...سیاه بپوشم ولی دل و روحم سبز باشه...داد بزنم...عزا داری کنم... بسازم...بجنگم... بین همان هایی که درد رای گم شده مردم و خون ریخته شده دادشان را در آورده و نه آنهایی که به بهانه های ساده چون حکومت بر بلندگوها انگاری که میخواهند برصدای بی صدای مردم خط و رسم و باید و نباید بکشند ... و نه کسانی که از هزار و یک ترفند و تهمت و چاپلوسی استفاده میکنند تا قد علم کنند...امان از روزگار که این آدمها را چه شکلی به نا کجا آباد ها میبره... ؟!
بابا من در این جنگل خیابانی خیلی چیز ها را تجربه کرد بعضی وقتها فکر میکنم راستی اگه موسوی انتخاب شده بود من برای یادگرفتن این همه چیز در کدوم کلاس باید اسم نویسی میکردم؟ پای تجربه کی باید مینشستم؟ در آنسوی این ناملایمات خیابانی و از کشاکش همین جنگل امروز یاران سبزی در کنارم هستند که بودنشان کم میکنه از سنگینیه همه دردها
همیشه روزهایی که خیلی خستم و داغون، تو خودم گم میشم و با خودم یاد آوری میکنم که بعضی صحنه ها هیچ وقت از یاد من نمیره....چشمان پرسش گر ندا در آخرین لحظه زندگیش... عکس سهراب با صورتی مظلوم بر روی سنگ مرده شور خانه با بدنی تا شده.... صورت جوان اشکان...امیر...کیانوش...ترانه و خیلی از کسانی که نمردند، و بر جنازه عزیزانشون زجه زدند....و آنها که زنده اند و در گوشه زندان با نام و بی نشان هر روز برای این ظلم ستیزی و زور ستیزی هزینه میپردازند
ومن ایستاده ام تا ادامه دهم این راه را....خسته ام آنقدر که اگر آغوش امنت را بگشایی ساعت ها در آن از هوش خواهم رفت...خسته ام تا آنجا که این روزها دست و پایم را فرمان میدهم تا حرکت کنند...خسته ام چرا که روزمرگی های زندگی ام سخت میگذرد...ولی باید ادامه میدادم و باید ادامه دهم...من با خودم عهد بستم "من ایستاده ام تا ..."
ولی به من حق بده اگر از پس همه این ناملایمات بر آیم که بر آمده ام و خواهم آمد ولی در برابر دلتنگی ام عاجزم...دلتنگم برای باز کردن در خانه و دیدن روی تو، که نگاهم کنی و بگویی
سلام بابا

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹

فراخوان گردهمایی 22 خرداد لندن



با تشکر ار حسین تاراز برای ویدئو

منبع http://www.youtube.com/watch?v=K2SNJdbiBrc

یکسال گذشت

و ما از امید سبز به باور سبز رسیدیم

میدانم که استقامت سبز ما، راه سبز را تا تمدن سبز ادامه خواهد داد

اشکهای روز اول همه و همه به باور نشستند و ما امروز کمتر از ایرانی آزاد و آباد را در پیش رو نمی بینیم

هیچ کس را یارای باز گرفتن باوردمان نیست،هیچ قدرتی را قدرت مهار کردن و به سخره گرفتنِ آگاهی جنبش سبز از حقوق مدنی خود نیست... ما ایستاده ایم

ما در لندن همدل و هم باور و همصدا با همه ایرانیان در روز 22خرداد سبز به پا خواهیم ایستاد

وعده ما لندن

ساعت 3 بعد از ظهر- مکان روبروی سفارت ایران در لندن

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

مجوز راهپیمایی ما مادران آزادی اند..روزتان مبارک


مجوز تظاهرات 22 خرداد را اين سه تن صادر ميكنند
نگاهي بر آنان بينداز و ببين ميتواني نيايي ؟
مادران سهراب اعرابي ، اشكان سهرابي و ندا آقا سلطان .

مادران ايران . مادران آزادي
روز مادر است و مادرها به دور از آغوش عزیزانشان در گوشه به گوشه آن خاک ایستاده اند
روزتان مبارک مادران صبر
ما همه ندا و سهراب و فرزاد و کیانوش و اشکان و ...برای شما
باور کنید که فرزندانتان به تعداد تمام جوانان ایران زمین تکثیر شده اند
باور کنید که قطره ای از خونشان به بیهودگی نخواهد رفت
باور کنید که این دریا را خروش است و خروش است و خروش
باور کنید که ما همه همه با هم دوش به دوش هم ایستاده ایم

شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

خرداد با همه زیباییش


یکسال از حماسه مردم ایران زمین میگذره


مردمی که ایستادند و در سکوت و در فریاد اعتراض کردند که رای من کجاست؟

مردمی که در زیر باتوم و شکنجه و تجاوز،احکام نا عادلانه، اعدام و سرکوب ایستاده اند

ملتی در حال متولد شدن است

تمدنی سبز نتیجه این تولد خواهد بود

سخت و دردناک است که بدون ندا ها و سهراب ها ما به پیشواز آن روز میرویم

سخت و دردناک است که عزیزانمون در زندانند

کوهیار و حسین و مجید در اعتصاب غذای خشک هستند

نگرانیم و معترض و امیدوار ولی 22خرداد از راه خواهد رسید و ما بار دیگر در برگی از تاریخ ثبت میکنیم که دیکتاتور ها ماندنی نیستند و روزی میدان های شهر های سبزمان را به یاد شهدای راه آزادی نامگذاری میکنیم.

هر کجای کره زمین که باشیم 22خرداد شانه به شانه یکدیگر آزادی را فریاد میکشیم

آزادی حق ماست

آن را به هیچ بر باد ندهیم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

کودتاچی


خبر آمد که محافظ میرحسین را بازداشت کرده اند. نمیدانند که میرحسین دست کم بیست و چند میلیون محافظ دارد. و چقدر دیکتاتور ها همیشه حقیر و ناچیزند.
بوی خرداد پر حادثه می آید و سخت دلتنگ و نگران و امیدوارم
دلم میخواهد بر بام خانه ام فریاد بزنم الله اکبر و کنار همه آنهای دیگری که همانجا در همان خیابانها هستند فریاد بزنم مرگ بر دیکتاتور
راه طولانیست ....دلهرها کم نیستند... دلشکسته فرزاد هستم که در پای رفتن به چوبه دار به نگهبانان شکلات تعارف میکند و به یاد می آورم که این معلم مهربان روستا را که چطور نامه هایش از زندان آدمی را بر افروخته میکرد و به فکر فرو میبرد...
درد بزرگ دیکتاتوری و دیکتاتور پذیری ریشه در همان فرهنگ غنی ما دارد
پس ملتی در حال متحول شدن و به دنیا آمدن است دردی سخت و شیرین بر جان همه ما نشسته
همراه شو عزیز
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمیشود

دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

بین سیاست و عشق

نمی دانم از عشق بنویسم یا از سیاست
دلم غوغاست
یاد شعری بر دیوار اتاقم افتادم

چقدر راه رفته ام ،چقدر بیراه رفته ام، اما رفته ام
سکون خصلت مرداب است

همیشه جنگ و گریز من بر سر رسیدن به دنیای آرام و فرار کردن از آن است
یکی پس از دیگری

و تو چه خوب بازی روح من را میشناسی
از تو میگریزم و به تو باز میگردم و در خود طغیان میکنم و میشکنم و میسازم
بلند و بی صدا
و تو آرام ایستاده ای
گویا که داستان این رفت و آمد ها را از بَر داری
نکند که تو هم سالها مسافر همین رفت و آمدها بوده ای؟
نمیدانم آیا روزی در میانه یکی از این طغیان ها ، درست در همان نقطه که به دنبال آرامشم، مینشینم و سر بر بازوانت میگذارم، یا نگاه مهربانت همیشه همراه این سفرهای هر روزه روح و روان من خواهد بود
از این گوشه به آن گوشه، از آن بغض به آن هق هق، از آن طوفان به آن دریا، از آن تغییر به آن دیگری
و از این بودن به آن شدن

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

شیرین



برای روز زن بود برایت پستر زدیم... همینطور که از دستگاه در آمد اشک بر چشمانم نشست... به فکرم افتاد که چه بر سرت آورده اند در زیر شکنجه و بازجویی...
ولی یکشنبه صبح....بنگ...بنگ...بنگ...بنگ...بنگ
پنج اعدام در اوج نا جوانمردی،قساوت و بی عدالتی
مگر اعدام جوانمردانه هم داریم؟؟ نه...
صدای دختری که هیچ گاه صدایش را نشینیدم این روزها و امروز بارها اشک بر چشمانم نشانده دختری بی پناه که در دستان بی رحمی فریاد میزند:

"من که در دستان شما هستم بگذارید حداقل با خانواده ام خداحافظی کنم. بگذارید برای آخرین بار با دوستانم خدا حافظی کنم .من که نمیتوانم فرار کنم . اما بگذارید محض رضای خدا برای آخرین بار صدای مادرم را بشنوم و ....."

و نگذاشتند که نه آخرین کلامش را به همبندی هایش بگوید و نه به مادرش
چه غریبانه رفت به استقبال آزادی اش
و شیرین پر کشید و آزاد شد



دلمان را شکستند...اشک بر چشمانمان نشاندند.. خانواده ها را داغدار عزیزانشان کردند...جنازه ها را به خانواده ها پس ندادند که عزیزانشان را با افتخار به زادگاهشان باز گردانند و صورتهای آرام و کبودشان را بوسه زنند....همه را خوب میدانیم... ولی آنها به مانند همه دیکتاتورهای تاریخ نمیدانند که ما همه چه محکم دوش به دوش هم می ایستیم،امروز محکم تر از دیروز، و عدالت خواهی و آزادی را با هم فریاد میزنیم...ما ایستاده ایم


شیرین خواهر تنهای من که تنها ایستادی و تنها بر چوبه دار رفتی، من ایمان دارم که روزی فارس و کورد و ترک و بلوچ و ... در ایرانی آزاد و آباد با حق و حقوق برابر زندگی خواهند کرد... و یاد تو همیشه بر زبانها خواهد ماند... هر چند که من مطمئنم کوردستان شیرین و فرزاد زیاد داشته.... و تو عزیز دل شکسته،هموطن کورد من،غریبی نکن ما همه عزاداریم و همدرد... شعر های کوردی در این گوشه ها و کنار ها این روزها از هر زبانی رواتر و گویا تر است... که دل را آتش میزند

و اسم شیرین بر یادها و دلها خواهد ماند

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

ندا

درست در شمالی ترین نقطه اتاقم روزها و بارها چشمم به این پوستر با نوشته ای که داره میخوره...هر بار چشمم را ازش می دزدم ولی اونجا هست و خواهد ماند
دلتنگی و بی قراری امان از روح و روانم بریده
ایران آزادم آرزوست
ولی همان ویران سرا را هم دوست دارم
من در غربت نخواهم مرد
من در غربت نخواهم پوسید
دیر یا زود به خانه باز میگردم


If tears could build a stairway

and memories a lane

I'd walk right up to heaven

and

bring you home again



سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹

منشور

چه حقیر میشود آدمی در ورای پنجره خواستن
چه بزرگ میشود آدمی در ورای پنجره خواستن
چه آدمی تنها میشود در آنسوی دور رابطه ها
چه آدمی به کثرت میرسد در آنسوی دور رابطه ها
آدمی آدمی آی آدمی
آدمی
موجودیست پر از زاویه ها و منشورهای تو در تو
آدمی پر است از این همه سوال بی جواب و دست و پای بسته و فکر گریزپا
آدمی تنها به حکم آدم بودنش باید بدود...باید از تمام این منشور های تو در تو بگذرد تا خود و زندگی را هر روز تعریف کند
بردارد،
زمین بگذارد،
اوج بگیرد و چه غریبه میشود گاهی برای خود
منشور در منشور،
بین نور و تاریکی، بین خود باوری و خود ستیزی، بین عشق و تنهایی، بین دوری و دوستی، بین غربت و وطن،بین کودکی و بزرگسالی، بین سیاست و هنر، بین قضاوت و حقیقت، بین ساده دلی و حسابگری، بین نظم و بی نظمی بین باور و شک
و شاید سخت تر از همه بین خود با خود
آدمی همواره در گذر است
سخت میگذرد این روزهای پیچ در پیچ

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۹

پنجره سبز

در کشاکش غروب از کوچه گذر میکرد روح و روانش سالهاست که به همت دل دریاییش بی نصیب نمانده از بلند پرواز کردن ها و آزمودن راه هایی که از حضور آدمی بر سنگفرش خیابانش کمتر رد پایی بر جای گذاشته شده...پس خوب میداند که تنها میخندد و تنها غمگین میشود... همیشه سینه سپر کرده و هر چند سخت و دردناک با همین قد و قواره قد کشیده ،تا هر آنچه از روح و دستانش دور نگه داشته اند را بیازماید، و آزموده، تلخ و شیرین، همه در کوله پشتی خاطراتش به همراهش هست...امروز روح و روانش خسته است...کوچه را میپیماید و بلند بلند آنچه بدست آورده را میشمرد و هر آنچه در درون دارد را بلند بلند برای خود تکرار میکند تا که شاید به خانه نرسیده آرامشش را باز یابد...همیشه کوچه پر از خانه است و خانه ها پر از پنجره ها و در ورای پنجره ها آدمی ست که آنگونه که دنیایش را تعریف میکند هنرنمایی میکند... اولی...دومی....سومین پنجره.... نه... به خانه خود میرسد...از پله ها بالا میرود کلید برق را میزند... پنجره سبزش را باز میکند و بوی باران مثل همیشه مستش میکند....
و بار دیگر هم مطمئن میشود که زندگی تک به تک آدمها را تنها از ورای پنجره هایشان دوست دارد، برای اندکی تغییر به آنها نگاه میکند و با شادیهایشان شاد میشود ولی گویا از جنس دیگریست آنچه که در آن رها میشود و دوست میدارد و معنا میشود. جنس زندگی پر هیاهوی خودش از پشت همین پنجره و با همین بینظمی ها و طغیان ها و عصیان ها و عشق ها و نا آرامی ها صدای موزونیست که از آهنگ آن سالهاست که شاد شده...گوش فرا میدهد

شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

قسمتی از نامه ای برای ...

سلام مهربانم

ديشب که در کوچه خودم را رها کردم و سرمای بهاری صورتم را نوازش می داد با خود می اندیشیدم که تو براي من قبل از اینکه هر جايگاه دیگه ای داشته باشی یک دوست خیلی خیلی خیلی عزیزی. و من هم عاشق این دوستی ام. واقعا وقتی سهراب میگه خانه دوست کجاست من را همیشه به این فکر می انداخت که دوستي از معشوقه بودن و عشق شاید بالاتر باشه...انگار که فضاي دوستی امن تر از عشقه نمیدونم چرا ولی فکر میکنم دلیلش اين باشه که آدمها در طول زمان کاسه بلور عشقشون اونقدر ترک بر ميداره، اونقدر به دست نا اهل میوفته که برای باور کردنش زمان تنها راه حله...ولی دوستی و اعتماد و رها شدن فکری با کسی که کنارت ایستاده و دوستش داری خیلی ارزشمنده... خیلی زیباست که بدون مرز و اندیشه تمام واژه ها را رها میکنی و قضاوت نمیشی! حداقل برای من که اینطوریه. هميشه بازی همینطوریه،یکی بذر عشق را می پاشه و اون یکی فقط کافیه که در فضای اعتماد و دوست داشتن اين بذر را بپذیره و کم کم در ان رشد کنه. من شاید مثل تو که بی پروا ازعشق سخن ميگویي حرف نزنم ولي امنيت عاطفی که در این دريای طوفانی به من میدی خیلی بالاست. و من تکیه دادم به شونه های تو و دارم باهات اوج میگیرم. و در کنار همه مهربانی هایت من باوردارم به این دوستی.
من باور دارم که برای بودن کنار تو نباید روحم را جراحی کنم و قسمتهاي آرام و طغیان گر و قانون ستیزم، تضادها و درگیری های درونم را از تو پنهان کنم... ميدونی جنس این دوستی و عشق با تمام اون چيز هايی که من تجربه کردم يه فرق بسیار جالبی داره و اون اینه که طرف مقابل من آدم باهوش و دانايیه... این بازی برای من با تمام بازی های که تا حالا کردم فرق میکنه...نه باید تلاش کنم که گاه و بیگاه زنگ را به صدا در بیارم تا قسمتی از من در پشت صورت مهربانم ندیده و پنهان باقی بماند و نه باید خودم را ثابت کنم که من در ورای زن بودن انسانم، نه اينکه در تلاشم تا کسی را از ته چاه حماقت بیرون بکشم، نه اینکه نگران هستم که ته این داستان نه دست سیاه مرگ، که دست جهل آدمی من را از اين آدم دور خواهد کرد، و برگ دیگری از تاریخ زندگی من خواهد شد...ناراحت نشو از اینکه اسمش را میزارم بازي، شاید به خاطر اینه که من کل زندگی را بازی میبینم. که هر گوشه ای از اون راه و رسم خودش را داره.

میبوسمت عزيز مهربونم


یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

گزارش هفتگی

عجب بهاری شده این روزها دل و روحم و هوای لندن
___
رها شدن صدای مژگان شجریان در کنار پدرش،استاد سبز ایران مرا مغرورانه شاد کرد...در بیقراری بر لبه صندلی نشسته بودم و رها میکردم خود را در رویایی شاد و عجیب
___
سخت میپیچم بر پای اعداد و ارقام و نمودارهای عجیب که هیچ رسم و قانونی ندارند....روی روح بی قانون مرا سفید کرده اند این روزها این نمودارها و من به چالش کشیده شده ام که مهار کنم این بازی بی قانون را
___
و همیشه تهِ تهِ کوچه نامهربانی ها یه کلبه مهربانی هست با صدای تار و دف و گزیده شعر فروغ...اندکی که مینشینم تمام تلخی راه را به خاطره ها میسپرم و به مانند رها کردن موهایم در باد رها میشوم در دستانی که بوی عشق و هیجان میدهد کمی بیتاب و بیقرارم ولی همین بی تابی را دوست میدارم
یاد کتاب کیمیا گر این روزها از ذهنم بیرون نمیره....بریدا را با خودم مرور میکنم....
___
به آدمها مینگرم گاها چه حقیرانه میشکنند خود را آنهم با چه تلاش مضاعفی .... غریبانه اوج مردانگیهایی که بر خاطراتم نقش بسته را، به مانند مست رها شده ای در بازار کوزه گران بلند بلند میشکنی...حتی سکوت من هم آرامت نمیکند...نگاهت میکنم...و هیچ نمی ماند از آن لحظه ها حتی خاطره ای از یک بوسه...کاش همان که بودی میماندی رفیق
راستی مگر چند بار در سال این موجودات زمینی پوست می اندازند ؟ گویا من مسابقه گذاشته ام با تک به تکشان ....حالا دیگه اگه هر هفته مجبور به پوست انداختن نشوم به دنبال چیزی میگردد روح و روانم...بیمارم کرده است این بشریت بیمار
___
لندن را پیاده میپیمایم و درمهربانی خودم را رها میکنم و به چالش میکشم...موهایم را باز هم به دست باد میسپارم و در درونم آواز سر میدهم که شادم و از همین شادی پر قصه و پر سوال باز هم مطمئن میشوم که زنده ام و آزاده ام

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۹

رویای کودکی

لابه لای عدد ها و رقم ها که گم میشوم....دقیقا در همون لحظه که صفر ها جلوی چشمهام حجم میگیرند
یاد رویای کودکی ام میکنم
همان روزها که شیرین ترین نقشی که آزاده را در اون میدیدم شبیه این چیزی که امروز هست نبود
معلم ساده ای بود در یکی از کلاسهای شهری که دوستش داشت....عاشق بچه ها
و من چه دورم از رویای ساده و کودکانه ام این روزها
...و همیشه