یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

هیچستان سهراب

دلتنگ هیچستان سهرابم
عریان تر از همیشه بر پشت هیچستان خیمه زنم
در خلسه سهراب گم شوم
ناخن هایم را نجوم
علف را بو بکشم
باورهایم را نقاشی کنم
انار را دانه کنم
آزادی را مزمزه کنم
سهراب را صدا کنم
چند سهراب دیگر در دفتر تاریخ ایران زمین ما ثبت میشود؟

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

دلی طوفانی

این همه تلخی که بر من گذشت را کجای دل و روحم گذاشته ام ؟ چرا نوشتم که او را همان بس که فاحشه ای باشد تنها بر گور تمام پستی هایش و نه حتی فاحشه ای طناز که خاطره ای خوش بر جسم آدمی میگذارد؟ نمیدانم این همه تنفر را باید در خلوت تنهایی هایم از دل و روح خسته ام زمین بگذارم یا با صدای قلبی مهربان که آهنگ خوشی بر روزهایم مینوازد؟ هنوز هم مهربانی هست،
اول عاشق میشوم یا اول فراموش میکنم؟ یا دوباره عاشق میشوم و هیچ گاه فراموش نمیکنم؟
میدانم، میدانم که ذات دل مهربانم به دادم خواهد رسید و نجاتم خواهد داد از همه آنچه یکی پس از دیگری بر من گذشت.از تندی کلامم که بوی کلم نیم پز میدهد خرده نگیر بر من و کلام تلخ و کودکانه ام خرده نگیر، میدانم که هنوز تلخم، آخر تو نمیدانی در آن روزها که من تصمیم به سلاخی عشقی بزرگ گرفتم تا کجای نیستی و سیاهی رفتم...........رفتم تا که نباشم و از همون جا که ته ته ته دنیاست بین نیست و بود ، از نیستی ترسیدم و بازگشتم.
دیروز وقتی برای چند ساعتی نشسته بودم پشت میز مطب دندان پزشکی، زنی آشفته حال وارد شد، گویا بین ترس و درد در جدال بود و از دندان درد آنچنان نالید که صدایش مرا به یاد ناله های خاموش دلم انداخت. گویا از درد با خود تصمیم گرفته بود که دوایش تنها ریشه کن کردن این دندان است و ساعتی بعد با رویی شاد، که هم از درد خلاصی یافته بود و هم بر آن ترس چیره شده بود، مطب را ترک کرد....رفت و من پیش خودم فکر کردم که ای کاش کل این ماجرا به همین میمانست که من خود را به دست دندان پزشک حاذقی میسپردم و ساعتی بعد .......تمام
خوب میدانم که این روزها خنده ام اوج نمیگیرد. خوب میدانم که درانتهای تمام مهربانی هایم گودال سیاه و پر سوالیست ازجنس زشت شک و تردید به شکستن، خوب میدانم که بعد از آن روز که ساعتها گریه کردم، امروز اشکهایم خالیست
خوب میدانم که تو، نه او را نمیگویم، تو را میگویم از تلخی و بی گذشت بودن کلامم پر سوال نگاهم کردی
ولی بمان در کنار همه خستگیها و درد های نگفته ام، و نپرس که معنی این همه ناله و نفرین چیست، در کنار تمام آشفتگی این روزهایت، برایم آغوشی باش پر آرامش تا تمام شود این تلخی
نمیدانم زیاده میخواهم یا بیجا ولی این همان آرزوی شیرینیست از بودنی ساده و محکم که میماند

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

نوروز سبز 1389


سال 1389 سال صبر و استقامت بر تمام عزیزانم،
همه آنهایی که دوستشون دارم،
همه آنهایی که آغوش گرمشون را در خاک غریب دلتنگم،
برای همه آنهایی که در دنیای مجازی دلتنگیهایم را گوش شدند،
و همه دوستانی که در این نه ماه اخیر یار و یاور هم شده ایم،
همه ما ها که به مانند جزیره ای تنها بودیم و الان بیشماریم و دست در دست هم داریم و یار دبستانی میخوانیم،
برای همه یاران سبزم در گوشه به گوشه دنیا،
برای همه و همه و همه مبارک باشه
اگر چه دلتنگ خونه سبزمم، اگر چه دلتنگ خونه مادربزگم، اگر چه دلم هوای بوی شهر اصفهان وآغوشهای گرم را کرده، و بیشتر از همه بوسه و آغوش گرم مامان و بابا را بر سر سفره هفت سین سخت دلتنگم
اگر چه دلامون غم داره ، اگه سهراب و ندا و کیانوش و اشکان را دلشکسته دلتنگیم، اگر کوهیارها و کاوه ها و درسا ها و هنگامه ها را چشم انتظاریم،
ولی امید دارم
امید دارم به آغاز بهار
امید دارم به فردای بهتر
امید دارم که ایران از برای همه ماست
عزیزانم سال 1389 بر همه شما مبارک باشه

پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۸

سال 88

روزهای پایانی سال پر از سوالی میگذره...امروز پنجشنبه آخر سال بود...فیس بوک همه دوستان مملو بود از عکسهای آخرین پنجشنبه سال در بهشت زهرا به یاد ندا و سهراب و اشکان و ترانه و شاخه گلهای چیده شده بر سر گورهای مظلومانه و بی صدای خاوران... دلم فشرده و تابیده شده در هم بین جنگ بر سر شادی و غم و امید و دردمندانه روحم را با خودم از این سوی خانه به آن سوی خانه میکشم...درونم را نگاه میکنم ... انگار که چشمان غم زده مادر سهراب بر وجودم سنگینی میکنه و از غم دل مادر زحمتکش کیانوش آشفته میشوم ... به راستی آنها که کیانوش و سهراب و ندا و ترانه و اشکان را با دستانشان کشتند شبها بیتاب و بیخواب نیستند؟؟؟ ولی نباید غمزده ماند، که اگر غمزده بمانیم خواهیم مرد... سال پر از امید وعشقمان را با دستان سیاهشان تبدیل کردند به سال خونین و پر از حماسه ،هر چه خواستند بر سرمان خراب کنند بر سرشان آوار شد و برای ما سکوی پرش...ولی مسئولیم....مسئول خون کسانی که نامشان در تاریخ ایران ثبت خواهد شد، مسئول دل سوخته همه کسانی هستیم که عزیز در راه آزادی ایران عزیزمان از دست دادند و سبز میمانیم که یادمان بماند چه میخواهیم و چه باید بکنیم... عزیزان زیادی در خارج از ایران اولین عید را در فضای غریبی سر میکنند...عزیزانی که نه مثل من به دنبال فردای بهتر کوله بستند بلکه عزیزانی که ایران برایشان به یکباره پر شده بود از احضاریه و زندان و شکنجه و وثیقه های سنگین و بدتر از همه بی پناهی در برابر دادگاه های ظالمانه ای که تمام هویت انسانی را به سلابه میکشند و آن سوی دیوارها پدران و مادران آشفته حال. آنها چه میکنند با عید غریبانه درغربت اجباریشان؟ من و تو چه میکنیم در این عید پر سوال؟
سبزه ام قد میکشه... خونه پر از عطر سنبله... آیا باز هم فرصت عاشقی هست؟ من بیصدا و تلخ در سکوت و خلاء عشقم را سلاخی کردم و چه تلخ بود

دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸

سپید موی من

قرار این بود و من نمیدانستم؟بر آیینه خیره مانده ام
نمیدانستم قرار بر این است که روزی از تعدد آنها هاج و واج بمانم که چه شد؟
نمیدانستم که اینگونه موی آدمی سپید میشود

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

درد دل

تهران....دانشگاه شهید بهشتی.....بوفه بالایی....چای داغ و شکلات.....رخوت بعد ازظهر....کلاسهای پر از طغیان.... پچ پچ سر کلاس بر سر برنامه کوه جمعه.... خنده های یواشکی....اعتراض به بحث ولایت مطلقه فقیه....یاد گرفتن رسم بازی با عدد ها و مدیریت.... نگاههای آشنا از اینور و اون ور کلاس...سوز سرمای راه دانشکده تا دم در دانشگاه یا نسیم بهار
و آن همه جنگ بی پایان من هر روز با هر آنچه که میگذشت
نمیدونم اگه اول اینجا (لندن)بودم و بعدش اونجا(تهران) اونوقت آیا دلم رضا میداد که با هر آنچه بود و نبود حال کنم و نَجنگم، یا نه ذات اون محیط بود که ذهن من را به اون جا میرسوند که همه چیز باید نقد میشد حتی اگر گوشی برای شنیدنش نبود در سکوت من با من!!! البته در مجموع از برآیند راه تا به اینجا به جز تنهاییش راضیم... این یکی هم تقصیر هیچ کس نیست....یا من بلند پریدم....یا آرام حرف دلم را زدم....یا زنانگی ها را خوب فرا نگرفتم... به هر حال همیشه یه جای کار میلنگه
ولی این روزهای دم عید حاضرم خودم را در سکوت و یا بلند بلند روزی صد بار سلاخی کنم شاید دل تنگم آرام و قرار بگیره از این حجم بزرگ تنهایی.....بوی ایران را از کنار هر سنبل و شب بویی که رد میشم حس میکنم و چقدر دلم دلتنگه همه چیزهایه که یه روزی ساده از کنارشون رد میشدم

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

برنامه روز زن در لندن

ما گروهی از زنان ایرانی مقیم لندن روز شنبه 6 مارس 2010 از ساعت 2.00-4.00 بعد از ظهر در میدان ترافالگار لندن گرد هم می آییم تا صدای حق طلبی مادران عزادار و زنان ایرانی را به گوش همگان برسانیم.

زنان ایرانی در طول 30 سال گذشته تحت شرایط سخت وغیر حقوق بشری از مبارزه جهت بهبود حقوق انسانی خود قدمی به عقب ننشسته اند.

بر این باوریم که قوانین ناقض حقوق زنان در ایران، تبعیض جنسی و تحقیر زنان را در جامعه نهادینه کرده است. به گونه ای که زنان از حقوق انسانی خود محروم شده اند. حکومت ایران حق انتخاب آزادانه پوشش را از زنان سلب نموده با زیر پا گذاشتن حقوق زنان نظیر حق مسافرت، حق طلاق، حق سرپرستی فرزندان و حق ارث، حقوق انسانی نیمی از اعضای جامعه را لگدمال کرده است. همچنین این حکومت با قانونی کردن تعدد زوجات و صیغه، زنان را به بردگان جنسی برای مردان تبدیل کرده است.

علیرغم تمام فشارها و محدویت ها ، زنان ایرانی به مبارزه و مقاومت برای دستیابی به حقوق خود ادامه داده با حضور فعال و مثبت خود نقش چشمگیری در پیشبرد جنبش سبز ایران در وقایع بعد ازکودتای انتخاباتی دوازده ژوئن 2009، ایفا نموده اند. حکومت ایران با آگاهی از نقش و حضور زنان در مبارزه آزادی خواهانه مردم ایران، اقدام به دستگیری، شکنجه، تجاوز و اعدام آنها نموده است. در حال حاضر دهها زن ایرانی بدون داشتن وکیل و بدون حق دیدار با خانواده های خود در زندانها، تحت فشار و شکنجه هستند. ما خواستار آزادی بی قید و شرط زندانیان سیاسی زن هستیم و از تمامی نیروهای آزادیخواه و طرفدار حقوق بشر می خواهیم به هر شکل ممکن مارا حمایت کنند. ما همبستگی جهانی تحت عنوان «فراخوان برای آزادی و برابری جنسیتی در ایران» را ارج می نهیم، و در این مبارزه خود را بی پشتوانه نمی بینیم. حمایت از زنان ایران و حقوق پایمال شده آنها حمایت از گسترش جنبش آزادیخواهی کنونی مردم ایران است. روز 8 مارچ زنان دربند ایرانی را فراموش نکنید.

ایرانیان طرفدار آزادی و برابری جنسیتی در ایران
womensrightsiniran@gmail.com

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۸

نه آقای مرندی دانشگاه جای تو نیست

هشت ماه و چند روز از آن کودتای بی رنگ بر علیه ملتی سبز میگذرد. نگاهی به لیست زندانیان بعد از انتخابات می اندارم و با خود می اندیشم که چقدر هوای زندانها این روزها سبز است. به راستی زندان بانها با این همه سبزی هوای پیچیده شده در سلولهای زندان چه میکنند؟؟

مقاله بابک داد به نام تجاوز مقدس را میخواندم. مقاله دوست و یار سبزم ع-ا در جرس به نام دانشگاه حرمت دارد چه در لندن چه در تهران را میخواندم. حدیث چشمان گریان همسر امیر رضا عارفی به قلم شیدا جهان بین را در وبلاگش میخواندم و گیج و گم بین سبز و بنفش و دموکراسی و دیکتاتوری در غلیان افتادم. اگر بخواهم مختصاتی بر تن باور سبزم بکشم آنوفت مرز سبز ماندن من تا کجاست؟

آیا اگر من در باورم یقیین دارم که تریبون دانشگاه یو سی ال لندن را از مرندی گرفتن کاریست بسیار پسندیده و در خوراو زیرا که نه تنها در این مدت حامی و پشتیبان دولت کودتا بوده بلکه هفته قبل از آن، اعدام دو هموطن من را تایید کرده بود،آیا این جا من خشونت طلبم؟ در سرم میپیچد که دانشگاه یو سی ال این روزها داشجوی زندانی در اوین دارد. یاد مادری که این روزها پشت در زندان به دیوار بلند خیره میماند از ذهنم دور نمیشود.

بلند بلند با خود می اندیشم، مگر میشود با سیستمی که نیروهای امنیتی آن علی کروبی را نه در زندان که در مسجد، همان جا که مسلمانها از آن به نام خانه خدا یاد میکنند، تهدید به تجاوز جنسی کنند، با زبان شیرین یار سبز من که مقاله دانشگاه حرمت دارد را نوشته، سخن گفت؟ مگر میشود که اشکهای چشمان همسر امیرضا که حکم اعدامش را داده اند را دید وآنوقت به آقای مرندی اجازه داد که بدون مزاحمت و با استفاده از نام دمکراسی که خودش هم از آن نه نشانی دارد و نه در راه آن قدم برمیدارد سخن گفت. اگر بار دیگر بر اعدام این جوان هم حکم تایید گذارد چه کنیم با این همه تب و تاب دموکراسی؟ پس دادِ دل آن همه مادر دانشجو که این شبها بر پشت دیوارهای زندان اوین با هزار تهدید و توهین می ایستند را کجا سر دهیم، اگر در لندن هم به نام دموکراسی سکوت کنیم،پس کجا؟؟؟
پس با بغض در گلو پیچیده خودم چه کنم؟؟؟ تا کجا ببینم که میزنند، میگیرند، تجاوز و توهین میکنند، که حتی میکشند،و باز هم وقتی که به نام دموکراسی به یکی از دست اندرکاران و حامیان این جنایت ها در لندن تریبونی داده میشود سکوت کنم؟ متمدنانه بنشینم، گوش دهم، دست بلند کنم، اگر نادیده ام هم گرفتند لب بگزم و سالن را با هزار بغض دیگر در انتها ترک کنم؟؟؟
و امروز که تنها کار ما ندادن این فرصت به یکی از حامیان دولت کودتا بوده، یاران سبزم تفکر مرا و عمل دوستانمان را نکوهش کنند!؟

به فضای خارج از ایران می نگرم، چه خوب بود که دلهای صاف و مردم دوست در همه کشورها حامیان مردم بودند، بالاخص دراریکه قدرت. ولی افسوس که معامله های نفتی و گازی فرصتی به صاحبان قدرت نمیدهد که دغدغه شان دموکرات بودن من و ما و سبزها باشد. که من باور دارم آنها هم به مانند طوطی حرفها را تکرار میکنند. شاید میبایست در فضای ایران باشند تا ببینیم آیا باز هم گله ای میکنند بر آن کس که از راه باریکه ای به دنبال حق خود ویارانش فریاد میزنند. آنچه من آرزو دارم ایرانیست آزاد و مقتدر و این به تحسین و تهدید غرب و شرق ساخته نمیشود. دغدغه من پیش از اینها دغدغه بر کشوری است که فقر و بیعدالتی و خفقان در آن فریاد میکند و بسیار در زندان دارد.

به فضای داخل ایران از دور نگاهی می اندازم، آن طرف این معادله نابرابر در برابر این همه سبز چه کسی نشسته؟! زبان گفتگویش چیست؟! گوش شنوایش کجاست؟! دستان بی رحم قدرتمندش یارای خورد کردن چندین شاخه سبز دیگر را دارد؟! از این همه های و هوی دموکراسی خواهانه ما به نفع خودش استفاده میکند یا از آن درس میگیرد، یا نه به چشم خس و خاشاک نگاهمان میکند؟! صحنه ها یکی پس از دیگری از جلوی چشمانم میگزرد; ندا، سهراب، کیانوش و صد نفر دیگر را در خاک داریم. زندان ها مملو از یارانمان است. باتوم ها در هوا میچرخد. از کابوسی تلخ خودم را بیرون میکشم;

نه آقای مرندی دانشگاه جای تو نیست


این را با صدای بلند بخوان:
تا زمانی که یارانم در زندانند...مادرانم داغدارند...پدرانم کمرشکسته فرزندان دربندشان هستند
من حتی به عنوان یک نفر بار دیگر هم برسر در هر دانشگاهی در لندن که اسم تو و یاران حامی دولت کودتا بپیچد از داد در گلوی خود استفاده میکنم تا جلوی چشم مادران و پدران و همسران نگران سرزمینم و در برابر وجدان خود سر آرام بر زمین بگزارم

و اما،
اگر روزی زندانها را گشودید، حکمهای نا جوانمردانه را لغو کردید، مرهمی بر دل داغ دیدگان گذاشتید، آنوقت به نام و باور دموکراسی در مقابل هم مینشینیم سخن میگوییم و زندگی میکنیم

و تا آن روز شما هم به همان تلویزیون بیست و چهار ساعته آقای ضرغامی که تام الاختیار در خدمت شماست بسنده کنید

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

آزول


خاطرات را ورق میزنم

صدات توی اون فضای پر از بوی سرداب سیاست چه آشنا بود و چه بر روح و روانم آرام نشست

نمیدونم دلتنگی مشترک همیشگی من و تو بود که دیدنت به دلم نشست یا بوسه أی که بر چشمم زدی

"آزول"

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

اعدام


خبر کوتاه بود

-------- ((اعدامشان کردند.))

خروش ِ دخترک برخاست
دو چشم ِ خسته اش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد ....

و من با کوششی پُر درد اشکم را نهان کردم.
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود
چرا اعدامشان کردند؟

-------- عزیزم دخترم!

آنجا، شگفت انگیز دنیایی ست
دروغ و دشمنی فرمانراویی می کند آنجا
طلا، این کیمیای خونِ انسان ها
خدایی می کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست.
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیهودست
در آنجا رهزنی، آدمکشی، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر ...

عزیزم دخترم!
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدامشان کردند
و هنگامی که یاران
با سرودِ زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راهِ روشن خود با وفا ماندند.

عزیزم!
پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز!
تو در من زنده ای، من در تو، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزارانِ دگر
این راه را دنبال می گیریم
از آنِ ماست پیروزی
از آنِ ماست فردا با همه شادیّ و بهروزی

عزیزم!
کار ِ دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون ِ شهیدان می دمد امروز
نویدِ روز ِ آزادی ست.

شعر از هوشنگ ابتهاج

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

تولد ندای ایران زمین - 23/01/2010لندن - پرس TV











شبکه جنبش راه سبز(جرس):
همزمان با بیست و هفتمین سالگرد تولد ندا آقا سلطان- از شهدای قیام مردم ایران پس از کودتای انتخاباتی خردادماه-گروهی از ایرانیان حامی جنبش سبز در لندن، بعد از ظهر شنبه سوم بهمن ماه، تجمعاتی در گرامیداشت یاد ندا و دیگر شهدای ماههای اخیر ایران برگزار کردند. در یکی از گردهمائی ها که مقابل دفتر PRESS TV (رسانه انگلیسی زبان جمهوری اسلامی) در لندن برگزار شد، تجمع کنندگان به "اطلاع رسانی دروغ و وارونه سازی اخبار واقعی ایران و اعتراضات مردم داخل کشور" توسط این رسانه شدیدا اعتراض کردند. در آغاز این مراسمِ ، حاضران با در دست داشتن شمع، گل رُز و عکس های ندا چند دقیقه سکوت کردند و سپس به پیامی که کاسپین ماکان، نامزد ندا ارسال کرده بود گوش دادند. این پیام را آندریاس، یکی از شهروندان آلمانی که در جریان حوادث بعد از انتخابات، شش روز در ایران بازداشت و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود، قرائت کرد. بعد از لحظاتی، کاسپین ماکان نیز در یک پیام زنده تلفنی از تجمع کنندگان تشکر کرد.

در ادامه مراسم ۲۷ تن از حضار که تی شرت هایی با تصویر ندا پوشیده بودند، به سمت درب ساختمان PRESS TV حرکت کردند و به یاد بیست و هفتمین سالگشت تولد آن زنده یاد، ۲۷ شمع، گل رز و تصویر ندا را مقابل در آن خبرگزاری نهادند و اعتراض خود را به این شبکه خبری نشان دادند. خبرگزاری PRESS TV، به غیر از اینکه طی ماههای اخیر سعی کرد اخبار و حوادث داخل ایران را کاملا وارونه و دروغ به افکار عمومی جهان و بویژه بریتانیا القا نماید، طی هفته های اخیر نیز -همزمان با رسانه های داخلی حامیان کودتا- فیلمی کوتاه پخش کرد تا نشان دهد "در جریان قتلِ ندا، خودِ وی نیز با دکتر آرش حجازی و دستگاههای جاسوسی غرب همکاری داشته است." دو ماه پیش نیز گروهی از بسیجیان و حامیان محمود احمدی نژاد نمایشی خیابانی ترتیب دادند تا نشان دهند، سرویس های امنیتی غرب جهت "تخریب چهره نظام" دست به قتل ندا زده اند.

اردوان از گروه "WHERE IS MY VOTE" لندن، یکی از دلایل حضور جلوی پرس تی وی را، دروغگوئی های مکرر این شبکه خبری در مورد وقایع اخیر ایران ذکر کرد . شبکه ای که بزعم وی از پول بیت المال ارتزاق می کند ولی در جهتی مخالف منافع مردم ایران فعالیت می کند. کیوان یکی دیگر از حامیان جنبش سبز در لندن نیز، دلیل این تجمع را "خفقان داخل ایران" و "لزوم رساندن پیام مردم داخل کشور -توسط ایرانیانِ برون مرز - به گوش جهانیان" بیان نمود. گردهمائی امروز حامیان جنبش سبز مقابل PRESS TV را، تعدادی از شبکه های خبری اروپا و انگلستان از جمله الجزیره، ITN، کانال چهار بریتانیا و... پوشش دادند. در انتهای مراسم، یکی از اساتید رشته فلسفه از دانشگاه آکسفورد انگلستان ضمن ابراز همدردی با ایرانیان پیرامون شهادت ندا، خاطرنشان کرد که آن دانشگاه بورسیه ای تحصیلی برای گرامیداشت نام و یاد این شهید راه آزادی و دموکراسی برای ایرانیان مقرر نموده است.
...
امروز در ایران نیز خانواده ندا بر مزار او در بهشت زهرا حاضر شدند و همراه با جمعی از مردم که برای ادای احترام به ندا به آنها پیوسته بودند، یاد و خاطره او را گرامی داشتند. این مراسم تحت تدابیر شدید امنیتی و حضور گسترده ماموران امنیتی برگزار شد. به گزارش جرس، مادر ندا با مشاهده دهها تن از مردمی که توانسته بودند خودشان را به قطعه ۲۵۷ برسانند، در حالی که با صدای بلند گریه می کرد، خطاب به دختر خود می گفت: "بلند شو ببین چقدر مهمان داری، پارسال تنها بودی دخترم، بلند شو ندا!

Source:
http://www.rahesabz.net/story/8525/
Video Link:
http://www.youtube.com/watch?v=B47O8B4ctI4

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

خاطرات

ذهنم بازیگوشی میکند ... رهایش میکنم .... بر پوسته خاطراتم دستی‌ میکشم....تنم میسوزد.... هنوز زخمی عمیق بر دل و جانم هست.... زیر چکمه‌های عشق له شدن را اینبار چشیدم
ورق میزنم خاطراتم را، هنوز هم لحظه های شیرینی به یادم هست که مرهمی باشد و حرمت آن همه دوست داشتن کمک می‌کند مرا بسیار....قرن‌ها ولی دورِ دور است شیرینی ها، تلخی‌ها و سوختن‌ها رهایم نمیکند.... باز هم ورق میزنم، میسوزم
آیا اینبار هم آزاده دیگری زیر چکمه‌های تو به مسلخ عشق میرود؟؟ نمیدانم
نه‌، به دنبالت نمیگردد چشمانم، پوزخند نزن...رها رها رها.... دلم میخواهد زودتر از یادم برود آنچه با دلم کردم
...
شانه‌ ای، همراه و همدلی داشتن این روز‌ها دعای خیر مادرم است برای من

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸

غربت قریب

آسمان آبی تر
باید این آسمان را دوست داشت تا سنگينی حجم تنهايي غربت به دلت نشینه
باید اين هوا را بویید و بوسيد تا تصور حجم غربت از پا نندازتت
من از فشار و فضای جنگیدن ناتمام با غربت خسته ام
میخواهم اين راه را که خودم با کيفي قرمز واردش شدم و از فضای آزادش نفس کشيدن را تجربه کردم و آزاده بودن را نقاشي کردم و خودم را در فضاي آن یاقتم و شناختم، دوست بدارم
میخواهم خالق روزها و لحظه هايي باشم بدونِ آه هاي پی در پي در غم دوري از وطن وخاک و مرز و بومم
دلتنگ همه هستم ولی از دلتنگي کردن خسته ام
از رد پاهاي اشکهایم بر صورتم دلگيرم...ميسوزد گونه هایم
صداي خنده ام را ميخواهم
ميخواهم با دلتنگی هايم مستي کنم
پر کن پیاله را

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

برف

آنقدر برف بارید تا از دلم شست,
شست تمام سیاهی را که از تو به یادگار گرفته بودم

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۸

عاشورای خونین 88

تو محاربی که برادرم را کشتی، تو محاربی که باتوم بر سر خواهرم فرود آوردی، تو محاربی که همچون سگِ افسار گسیخته به مادرم حمله می کنی، تو محاربی که حرمت موی سپید پدرم را نگه نمی داری..تو محاربی...محاربِ با آزادی، انسانیت، شرف و هر آنچه بوی نشاط بدهد...تو محاربی،محاربِ با شادی، زندگی، طراوت و هر آنچه رنگ سبز دارد، روح سبز دارد



آنها ژ۳ و کلاشینکف نداشتند، آنها کلت نداشتند، آنها باتوم و شوک دهنده نداشتند،آنها گاز اشک آور و اسپری فلفل نداشتند.آنها فقط دستانشان را به علامت پیروزی بالا برده بودند و مثل همیشه با سکوت حرکت می کردند

خدا بخواب و آسوده بخواب، چون عاشورا گذشت و دسته گل ها را به خاک سپردند و روحشان هر کجا رود به نزد خواب آلوده ها نخواهد رفت. پس با وجدانی آسوده بخواب

فیلم رو تکثیر کنید و به همه نشون بدید که عزیزانمون را چطور در روز عاشورا سلاخی کرده اند... به همه خانه ها در دورترین نقطه ها، آنجا که فقط صدا و سیمای ضرغامی میرسه برسونید....خواهران و برادرانم را نزنید، نکشید .... در زندانها را باز کنید....زمستان است....ولی سر می آید این
زمستان