دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹
سانی

صبح با هق هق گریه ام از خواب پریدم... سانی را توی راه پله خونمون در حالتی بغل کردم که مثل بچه کوچولویی سرش را گذاشته بود توی گردنم .... به بغل گرفته بودمش و گریه میکردم تا از هق هقم از خواب پریدم ... دلم خیلی تنگِ...خیلی... خیلی زیاد
posted by Azadeh @ 07:42   | Balatarin | Donbaleh | |
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home
 
 
خوش آمدید
همین تازگی ها
آرشیو
درباره من
من آزاده هستم متولد آخرین روز آبان یکهزار و سیصد پنجاه و پنج ... اینجا برای من فضای بدون مرز و محدوده است...از بیان غم و شادی و نظرم ابایی ندارم. شاید اگه دلم بخواد هر روز گلگی کنم یا برای شما ازهیجان انکیزترین لحظه های شادم بنویسم. شاید از غربتم از غم دوریم و از فضای سیاسی ایرانمون بنویسم. از من و تو و ما. من هشت سال که سکنی در خاک غریبی دارم که روزی آرزوم بود و امروز وظیفم. خودم با انتخاب و بدون هیچ اجباری چمدونم بستمُ تو دلم گفتم شما رو به خیر و ما را به سلامت.آدمیزاد دیگه حق داره با ندونستن و حس نکردن کل ماجرا کار دست خودش بده.و اینجوریه که فعلا از لندن مینویسم
می خونمشون
© Template Designer A.F.E
© آزاده گریزپا