دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹
سانی

صبح با هق هق گریه ام از خواب پریدم... سانی را توی راه پله خونمون در حالتی بغل کردم که مثل بچه کوچولویی سرش را گذاشته بود توی گردنم .... به بغل گرفته بودمش و گریه میکردم تا از هق هقم از خواب پریدم ... دلم خیلی تنگِ...خیلی... خیلی زیاد
posted by Azadeh @ 07:42   0 comments | Balatarin | Donbaleh | |
چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹
شرابی جوشان
جرعه های آخر شراب را فرو میکشم
حالا دیگه چه فرقی میکنه که چرا؟ ساقی پر کن پیاله را که من به جز مستی هیچ نمیخواهم ... از آزاده بیرون می آیم،نگاهش میکنم ... به آغوشش میکشم... سرش را بر سینه میگذارم... صدایش خالی از صداست... سخن یسیار است ولی با سکوتش سکوت میکنم...
میگذرم... رها میشوم ... دستانم را میبندم و برای آخرین بار میبویمش
خاطراتم را ورق میزنم
اندکی عشق توشه راهم هست... آن را هم به تو میبخشم... و میگذرم
پنج قدم اول رادر مستی بگذرانی بقیه راه مثل همیشه است
پیاله ام خالیست
posted by Azadeh @ 13:41   1 comments | Balatarin | Donbaleh | |
یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹
در پائيز برگ ريزان لندن، سيزده آبان را سبز خواهيم كرد

در پائيز برگ ريزان لندن، سيزده آبان را سبز خواهيم كرد

بار ديگر فرصتى نصيبمان شده كه با حضورى سبز و پر رنگ، حمايت و همدلى خود را با مردم آزاديخواه ايران نشان دهيم. با احتساب دعوت سران جنبش سبز، رئيس جمهور موسوى و شيخ مهدى كروبى، بر ماست كه در روز چهارشنبه چهار نوامبر، مصادف با سيزده آبان و همزمان با تظاهرات ميليونى هموطنان در ايران، در مقابل سفارت ايران در لندن تجمع كنيم و همبستگى خود را با عزیزان هموطنمان نشان دهیم. باشد که کودتاچیان بدانند ما از پای نخواهیم نشست.
اين تظاهرات توسط "جنبش سبز لندن" برگزار خواهد شد.
شش تا نه شب مقابل سفارت ایران در لندن
posted by Azadeh @ 21:55   0 comments | Balatarin | Donbaleh | |
چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹
13 آبان





















posted by Azadeh @ 21:50   1 comments | Balatarin | Donbaleh | |
دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹
این روزها و این روز آخر

كمي طعم دهانم تلخ است
يادم نبود
اين گياه زهرماري به ريشه هايم كه مي پيچد
قد مي كشد
دست مي اندازد گردن صدايم
و حرفهایم چنان پنجره مي شود جلو چشمهايم
كه نمی فهمم اين روزها
جز مزه مزه برگ هاي دردناكش
چيزي حنجره ام را نمي جود
كمي طعم دهانم تلخ است
ببخش عزیزم این روزها را و این روز آخر را...
posted by Azadeh @ 17:41   1 comments | Balatarin | Donbaleh | |
شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹
عصر جمعه
حس من این روز‌ها شبیه حس عصرهای جمعه شده
فیلم‌های تکراری عصر جمعه شبکه یک
بدن خسته برگشته از کوه
فکر کلاس‌های فردا
بابا که باغچه آب میداد و مامان که مشغول اطو کردن بود ... و همیشه این کارش به نظرم فداکاری بزرگی بود
و اون مبل آبی... و من که در حسرت آزادی مسخ شده روی مبل دراز کشیده بودم
posted by Azadeh @ 19:42   1 comments | Balatarin | Donbaleh | |
چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹
نهیب
دلم میخواد همه انرژی که برام باقی مونده را جمع کنم و به آزاده نهیبی بزنم
چه فرقی میکنه اگه همه چی تو دنیا شبیه شوخی عاشق شدن تو شده با اون همه دلهای شکسته و حرف و حس های بی جواب من؟
چه فرقی میکنه که لایه های خاکستری ذهن آدمها بوی مرداب گرفته و هیچ عطر و ادکلنی هوا را تازه نمیکنه؟
چه فرقی میکنه وقتی دیگه نمیدونی دلت از دلتنگی خونت گرفته یا از ابر های خاکستری لندن؟
چه فرقی میکنه که نگاه میکنی و درونت پر از فریادِ ولی صدایی به گوش هیچ کس نمیرسه ؟ -حتی خودت
چه فرقی میکنه که مختصات هیچ و هیچ گزینه ای در زنذگیت اونی نیست که باید باشه؟
چه فرقی میکنه که هم دلت هوای مامانتُ کرده هم دلت در التهاب دست گرفتن یه نهال کوچولو پر میکشه و هیچ کدومشُ نداری؟
چه فرقی میکنه وقتی امن ترین آغوش دنیا را به بهای آزادی گذاشتی و گذشتی؟
ولی فرق میکنه....و چون فرق میکنه هنوز هم از نوشتن این کلمات گونه های من خیس میشه
posted by Azadeh @ 12:47   0 comments | Balatarin | Donbaleh | |
یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹
مه
بر آسمان بالای سرم نگاهی می اندازم... سالهاست که این ابرها خاکستری و پیچ در پیچ و لایه لایه دریچه نگاه من شده اند...ولی خوب میدانم که این دریچه ابدی نگاه من نخواهد بود... و همین دلگرمی گذران این روزهاست... از سوی دیگر به آدمها مینگرم دیگر خوب میدانم که هر کس در مدار ذهنی خود چگونه به حول محور منیت هایش میچرخد و بر نوک پنجه خود محکم می ایستد و پا بر زمین میکوبد، حتی به بهایی بس سنگین... انگشت شست پایم درد میکند ... سالهاست که تلاش کردم در ورای این من بودن ها به ما برسم... امروز بر تمام آن تلاشها مینگرم...و خوشحالم و رها... و من عاشق این رها بودنم هستم... حتی در هوای سنگین و مه آلود لندن
posted by Azadeh @ 13:25   0 comments | Balatarin | Donbaleh | |
جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹
می بینی مرا ؟
از نشستن و خیره شدن چه سود؟
مگر نگفته بودی کارِستان می‌خواهی؟
نکند از من برنمی‌آید؟

خواستی تو پیشاپیش برو، خواستی هم، پس بیا. نمی‌بینی مگر؟
رگ‌هایت از دو ستون سنگی پاهایت زده‌اند بیرون، پیچ خورده دور آن میله‌ها و آهن‌های صندلی‌ات، دارند راهی به کف پارکت خانه‌ات می یابند تا فرو بروند و جاخوش کنند و بدوانند تا به انتها و آن‌وقت است که از تخم خاکستری چشمان‌ات برگ‌های سبز بیرون می‌زند و تو دیگر تو نیستی


حالا ، این‌جا، از جایی که تو همیشه هستی، از جایی که همیشه نشسته‌ای، من هم هستم و می بینمت !، و روزها را طی می کنم مثل تو و هر روز تو . من اینجایم و چمدانم همه چیزش در کمد تو جا خوش کرده و دل‌ام غنج می‌زند. می‌رود، برمی‌گردد. شوریده است. سروسامان می‌دهد، رتق و فتق می‌کند همه جای دلم را
حالا،شب شده است. چراغ خاموش است. باد نمی‌آید. من این‌جا هستم، این‌جا نشسته‌ام، می‌بینی مرا؟

posted by Azadeh @ 01:36   1 comments | Balatarin | Donbaleh | |
پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹
دیداری بدون سلام
پوست صورتم هنوز گر گرفته... دستانم را میبویم...لحظه‌ها را مرور می‌کنم... بعد از این همه دوری و انتظار...تمام اون چه که باید اتفاق می‌‌افتاد در یک نگاه گنجید بدون حتی کلامی یا سلامی... نگاه می‌کنم و به تمام روز‌های انتظار خیره میشوم...گذشت هر چند که گاها از توان تحمل دل‌ و روح من سخت تر بود...آغوشت به اندازه تمام دلگرفتگی‌هاو‌خستگی‌هایم بود
posted by Azadeh @ 14:24   1 comments | Balatarin | Donbaleh | |
دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹
حسین شهریاری از فعالان سیاسی حزب پان ایرانیست دستگیر شد

خبرگزاری هرانا: به گزاش مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران حسین شهریاری، از فعالان سیاسی حزب پان ایرانیست ظهر روزگذشته پنجم مهرماه توسط دو مامور مسلح اجرای احکام دادگاه انقلاب کرج در منزل مسکونی خود بازداشت و به کلانتری مهرویلای این شهر منتقل شد و صبح امروز نیز به زندان رجایی شهر کرج انتقال داده شد.

لازم به توضیح است ایشان در سال 1387 در جریان کوی دانشگاه جزو افراد بازداشت شده بود و پس از آن به دفعات به دادگاه انقلاب احضار و چندین بار نیز بازداشت شد که آخرین بار آن درسال 1386 توسط شعبه یک دادگاه انقلاب کرج به اتهام عضویت در مجلس "مخالفین جمهوری اسلامی" و "عضویت در حزب پان ایرانیست" به یکسال و نیم زندان محکوم شد و به علت مشکلات جسمی پانزده روز در زندان به سر برد؛ از آن تاریخ تا کنون برای بازداشت ایشان اقدامی به عمل نیامده بود. این فعال سیاسی قدیمی با 71 سال سن به ناراحتی قلبی دچار است.

پاینده ایران
دوشنبه، 6 مهر ماه 1388
posted by Azadeh @ 22:24   0 comments | Balatarin | Donbaleh | |
شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹
غربت در غربت
شما که سالهاست غربت نشین هستید به من بگویید که یه روز به این غربت بی انتها عادت میکنم.... به من بگید که یه روزی چشم باز میکنم و از خودم نمیپرسم من اینجا چه میکنم.... این چند روز به اسباب کشی خواهد گذشت....با این همه سوال پر از غربت بی جواب
posted by Azadeh @ 08:37   0 comments | Balatarin | Donbaleh | |
خوش آمدید
همین تازگی ها
آرشیو
درباره من
من آزاده هستم متولد آخرین روز آبان یکهزار و سیصد پنجاه و پنج ... اینجا برای من فضای بدون مرز و محدوده است...از بیان غم و شادی و نظرم ابایی ندارم. شاید اگه دلم بخواد هر روز گلگی کنم یا برای شما ازهیجان انکیزترین لحظه های شادم بنویسم. شاید از غربتم از غم دوریم و از فضای سیاسی ایرانمون بنویسم. از من و تو و ما. من هشت سال که سکنی در خاک غریبی دارم که روزی آرزوم بود و امروز وظیفم. خودم با انتخاب و بدون هیچ اجباری چمدونم بستمُ تو دلم گفتم شما رو به خیر و ما را به سلامت.آدمیزاد دیگه حق داره با ندونستن و حس نکردن کل ماجرا کار دست خودش بده.و اینجوریه که فعلا از لندن مینویسم
می خونمشون
© Template Designer A.F.E
© آزاده گریزپا