چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸

بیانیه

چشمانت بیانیه اند مرد بزرگ

همانطور که در همدردی با زجه های معصومانه مادر سهراب گریستیم در سکوت غمزده چشمان تو امروز آب شدیم

کاش راه را باز میگذاشتند تا به دلجویی ات بیاییم، همانگونه که تو به دلجویی مادر سهراب رفتی

ای کاش صدایمان را به گوش تو برسانند که: ما سبزیم، ما هوشیاریم،ما بیشماریم

که ما میدانیم و باور داریم که جنبش سبز ما جنبش خون آتش و خمپاره نیست

در این روزها ی پر دلهره و تلخ همانطور که نگران حال همه دوستانمان هستیم

تو بدان که

دختران و پسران و زنان و مردان بیشماری نگران حال تو هستند

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۸

نفرین شده

تمام زوایای ممکن پستی را در نوع بشر دیروز با خودم مرور میکردم
و عجب هنرمند قابلی بودی تو
باز هم مظلومانه کوله بر دوش راه بیفت ولی به هیچ کس نگو ، نگو که چه پستانه پستی
زیرا حتی تصور آن همه عاشقی هم آدمی را بر افروخته میکند....هیچ نگو، شاید جایی دیگر توان پستی نداشته باشی و بر جای بنشینی و جدا عاشقانه و نه روسپیگرانه زندگی را عاشقی کنی
وتا آن روز دور و بعید تنهامُردن و تنها زیستن، سهم عادلانه ایست برای تو که این همه را به آرزوی مُردن رساندی و تنها چند مایل آنطرف تر خندان در آغوش دیگری آرام مرثیه های تکراری عاشقانه ات را خواندی
نه حماقت نمیکنم....آرزوی مرگت را هم حتی نمیکنم
باشد که سالها با کوله باری پر از تنهایی مسافر راه بی پایانی باشی که بذر آن را با دست و دل و زبان بی وجدانت بر راهت پاشیده ای
تنها ماندن کوچکترین سهم نفرین این همه دل شکسته به پای روسپی گری های توست

پانوشت:

این را از زبان همه آنهایی نوشتم که اسمشان در گنجینه دل من محفوظ خواهد ماند

پدر معنوی


پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸

تحمل

یادم نیست کلاغهای خونمون صبحهای پاییز قارقار میکردند یا تابستون...ء
و نمیدونم حجم تحمل سردی و تنهایی میتونه چقدر باشه....ء
فقط امروز میدونم جایی در کشمکشِ بین قارقار کلاغ ها ،حجم تنهایی سکوتم، پرده گلبهیِ اتاقم، و دلگرفتگی عمیقم تا بی نهایت نبودن ها گم شدم
رفتم تا اونجا که همه بودنها به اندازه خط افق نازک میشود
بی عدالتی را دیدم، ظلم را فریاد کشیدم، حجم عمیق تنهایی را در عمق آشنا ترین نگاهها و عزیزانه ترین اسمها فریاد کشیدم، عشق را بوییدم، سهراب را به پاکی شعر خانه دوستش کجاست به آغوش گرفتم و بر شانه های نازکش همه تنهاییم را به اشک و شمع آتش زدم و او با شعله آتشش در این سرما سیگاری روشن کرد و برف میبارید...،
در همان خط باریک افق بر گیسوان فروغ بوسه زدم که زنانه زیست و همیشه زنانه ها را من به یاد او زمزمه کرده ام...،
و دیگر هیچ
...

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

پیام شیرین عبادی: برای مردانی که زن بودن را ننگ نمی‌‌دانند




پسران عزیزم، فرزندان دلبندم که چادر مادر و روسری خواهرتان را ننگ ندانسته و با افتخار آن را سر کردید. نمی‌‌دانم دوست دربندتان - مجید توکلی - با چه لباس و هیاتی دستگیر شد، آن قدر از خبرگزاری‌های مربوط به دولت جمهوری اسلامی ایران ، دروغ شنیده‌ام که هیچ سخن و حدیث آنان را باور نکنم. مهم نیست که با لباس زنانه دستگیر شده باشد یا مردانه، مهم آنست که بر خلاف قانون دستگیر شد و هنگام بازداشت به جرم سخنانی که گفته بود، او را چنان مضروب کردند که تا مدتها تبدیل به کابوس جوانان شود، اما نمی‌‌دانستند که شما رویا دارید نه کابوس - شما از ستمگر نمی‌‌هراسید بل باعث هراس هر ستمگر هستید.

فرزندانم، شما با حرکت نمادین خود نه تنها از دوست دربندتان، بلکه از "زن" بودن دفاع کردید. شما با این حرکت نمادین نشان دادید که مخالف قوانین تبعیض آمیز هستید. مخالف قانونی هستید که زن را نه یک انسان بل نیمی از انسان به حساب می‌‌آورد و به همین دلیل شهادت دو زن در دادگاه معادل با شهادت یک مرد است.

شما جوانان فریاد زدید که به مادرانتان احترام می‌‌گذارید و حقوق انسانی‌ خواهرانتان را پاس می‌‌دارید. شما واژه "فمینیسم" را یک بار دیگر برای بازجویان بازداشتگاه‌ها معنی کردید. بسیاری از دخترانم در بی داد گاه‌ها به جرم "فمینیست" بودن به زندان افتادند، سالها روزی نامه‌های دولتی مرا به علت "فمینیست" بودن مورد انواع تهمت و افترأ قرار دادند و حل آنکه فمنیست از منظر من، شما و دخترانم به معنای‌ ،"زن بودن" و افتخار به زن بودن است و بس - ما از خلقت خداوندی ننگ نداریم که ما را زن آفرید - ننگ بر کسانی که زن را ناقص الخلقه و ناقص العقل می‌‌دانند. و به صرف مرد بودن، خود را از مادرانشان برترمی پندارند. ننگ بر آنانی‌ که بر دامان مادر بزرگ شدند، از شیره جان او تغذیه کردند و وقتی‌ به مسند و مقامی رسیدند وقیحانه برای خود چون مرد بودند حقوقی دو برابر مادر مقرر کردند و بی‌ شرمانه در قانون نوشتند: "اگر مردی زنی‌ را ولو عمداً به قتل برساند، خانواده زنی‌ که به قتل رسیده، برای قصاص قا تل باید قبلا نیمی از دیه قاتل را به او بپردازد".

آنان با تصویب چنین قانونی برای مردی که زنی‌ را به قتل برساند در حقیقت پاداشی نیز در نظر گرفته اند، زیرا در نزد آنها زن بودن گناه کمی‌ نیست و نیاز جامعه به زنان فقط آن است که "نشینند و زایند شیران نر" و به همین دلیل است که سهمیه جنسیتی در دانشگاه‌ها برقرار کردند تا سدی برای ورود خواهرانتان به دانشگاه‌ها ایجاد کنند. سعی‌ کردند صدای مساوات طلبی زنان را به جرم "اقدام علیه امنیت ملی‌" خاموش سازند، به مأمورین خود دستور بازداشت، تهدید ، ضرب و شتم زنانی را که خواهان حقوق برابر بودند، دادند.

پسران عزیزم، چون در تارخ دیرینه این مملکت همواره حق زنان را ربوده و از سهم آنان کاسته بودند، بنابراین به تلافی گذشته‌ها می‌خواهم شما را از "جنبش دانشجویی" بربایم و با افتخار بگویم شما متعلق به جنبش تساوی طلبانه زنان ایران هستید. ما این حرکت نمادین را با افتخار در تاریخ جنبش خود ثبت خواهیم کرد.

شیرین عبادی

بیست و چهارم آذر ماه هزار و سیصد وهشتاد و هشت


source:http://www.iranfemschool.com/spip.php?article3916

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۸

کودکانه ها


بعضی وقتها کودک میشوم....دلم می خواهد پا برزمین بکوبم و فریاد بکشم که من،
نه مرفه بی دردم،نه غیر خودی، نه خس و خاشاک، نه اقلیت...
من ایرانیم
و همه ایرانیها را با هر ایمان و اعتقادی حرمت می گذارم،
خون را با خون پاک نمیکنم، بی حرمتی نمیکنم،رهایم کنید، بگذارید من هم در خاک و کشور خودم بدون حس غریب غربت زدگی زندگی کنم....خواهران و برادرانم را آسوده بگذارید....
خسته ام

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

مادران داغدار ایران زمین...14آذر


مردم ایران زمین، مادران داغدارمان را حرمت نگه نداشتند...اعتراض و سوگواریشان را تاب نیاوردند و امروز به گزارش خبرگزاریها با یورشی وحشیانه به محل تجمع آنها در پارک لاله 16نفر از تجمع کنندگان شامل4 مادر عزادار را دستگیر کردند.

آنها به راستی نمیدانند مادری که عزیزش را به خاک سرد سپرده دیگر از زور و باتوم و زندان هراسی ندارد

ما در لندن این یورش وحشیانه به مادران عزیز و داغدار ایران زمین را محکوم میکنیم و به زودی در حمایت ازآنها گرد هم جمع میشویم و فریاد مظلومیت آنها و ظلم ستیزی بی پایانشان را به گوش دنیا خواهیم رساند

....

ای ظالمان قرن بدانید که سهراب و ندا و اشکان و کیانوش ها امروز کسانی هستند که ما در باز پس گرفتن خونشان از پای نخواهیم نشست

ای ظالمان قرن که ترس و زبونی در باتوم های شما امروز بیداد میکند بدانید که ایرانی تا زمانی زنده است که زیر بار ظلم نرود

اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید

....

مادر سهراب....مادر ندا...مادر کیانوش ... و تو مادر داغدار بدان که ما که در غم تو بارها به گریه نشستیم این بی حرمتی را بی پاسخ نخواهیم گذاشت

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸

سادگی

ساده باشیم
چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
باز هم ساده و بی آلایش مینویسم
از اول مینویسم
....
من آزاده هستم
....
بار ها گم شدم....زمین خوردم
ولی پیدا شدم و راه را باز یافتم
.....
من از زندگی اینگونه آموختم که از کنار لجنزار باید گذشت هر چند که، چند صباحی مست و مدهوش در آن شناگر بوده ای...
میگذرم چرا که آفتاب بار دیگه بر تنم خواهد تابید و از همه آن روزگارِ پر از بوی کهنگی و لجنزاری جز خاطره ای به جا نخواهد ماند
....
و بیچاره لجن

سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۸

باران

شلال باران بر پنجره میکوبد ... بر پوسته عشقی که مدتها در دل پرورانده ام مینگرم...لمسش میکنم...میبویمش... چه قدر غریبه است... روبرمیگردانم تا آرام گیرد کودک درونم ... دلم اما این بار از رفتن و نماندنش پر اضطراب و خالی نیست... گویی مرا هراسی ازدوباره گشتن و تنها ماندن نیست... دلم گرم است...وجودم پر شده... چه حس بودنی... چه عشقی ...چه حس ماندنی... دیگر نه تو و نه هیچ طوفانی مرا نمیتواند به دست تنهایی بسپارد... آرام، تا که دلت نشکند ولی تو را به دست باد میسپارم

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۸

سانی



صبح با هق هق گریه ام از خواب پریدم... سانی را توی راه پله خونمون در حالتی بغل کردم که مثل بچه کوچولویی سرش را گذاشته بود توی گردنم .... به بغل گرفته بودمش و گریه میکردم تا از هق هقم از خواب پریدم ... دلم خیلی تنگِ...خیلی... خیلی زیاد

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۸

شرابی جوشان

جرعه های آخر شراب را فرو میکشم
حالا دیگه چه فرقی میکنه که چرا؟ ساقی پر کن پیاله را که من به جز مستی هیچ نمیخواهم ... از آزاده بیرون می آیم،نگاهش میکنم ... به آغوشش میکشم... سرش را بر سینه میگذارم... صدایش خالی از صداست... سخن یسیار است ولی با سکوتش سکوت میکنم...
میگذرم... رها میشوم ... دستانم را میبندم و برای آخرین بار میبویمش
خاطراتم را ورق میزنم
اندکی عشق توشه راهم هست... آن را هم به تو میبخشم... و میگذرم
پنج قدم اول رادر مستی بگذرانی بقیه راه مثل همیشه است
پیاله ام خالیست

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

در پائيز برگ ريزان لندن، سيزده آبان را سبز خواهيم كرد


در پائيز برگ ريزان لندن، سيزده آبان را سبز خواهيم كرد

بار ديگر فرصتى نصيبمان شده كه با حضورى سبز و پر رنگ، حمايت و همدلى خود را با مردم آزاديخواه ايران نشان دهيم. با احتساب دعوت سران جنبش سبز، رئيس جمهور موسوى و شيخ مهدى كروبى، بر ماست كه در روز چهارشنبه چهار نوامبر، مصادف با سيزده آبان و همزمان با تظاهرات ميليونى هموطنان در ايران، در مقابل سفارت ايران در لندن تجمع كنيم و همبستگى خود را با عزیزان هموطنمان نشان دهیم. باشد که کودتاچیان بدانند ما از پای نخواهیم نشست.
اين تظاهرات توسط "جنبش سبز لندن" برگزار خواهد شد.
شش تا نه شب مقابل سفارت ایران در لندن

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۸

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۸

این روزها و این روز آخر


كمي طعم دهانم تلخ است
يادم نبود
اين گياه زهرماري به ريشه هايم كه مي پيچد
قد مي كشد
دست مي اندازد گردن صدايم
و حرفهایم چنان پنجره مي شود جلو چشمهايم
كه نمی فهمم اين روزها
جز مزه مزه برگ هاي دردناكش
چيزي حنجره ام را نمي جود
كمي طعم دهانم تلخ است
ببخش عزیزم این روزها را و این روز آخر را...

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸

عصر جمعه

حس من این روز‌ها شبیه حس عصرهای جمعه شده
فیلم‌های تکراری عصر جمعه شبکه یک
بدن خسته برگشته از کوه
فکر کلاس‌های فردا
بابا که باغچه آب میداد و مامان که مشغول اطو کردن بود ... و همیشه این کارش به نظرم فداکاری بزرگی بود
و اون مبل آبی... و من که در حسرت آزادی مسخ شده روی مبل دراز کشیده بودم

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۸

نهیب

دلم میخواد همه انرژی که برام باقی مونده را جمع کنم و به آزاده نهیبی بزنم
چه فرقی میکنه اگه همه چی تو دنیا شبیه شوخی عاشق شدن تو شده با اون همه دلهای شکسته و حرف و حس های بی جواب من؟
چه فرقی میکنه که لایه های خاکستری ذهن آدمها بوی مرداب گرفته و هیچ عطر و ادکلنی هوا را تازه نمیکنه؟
چه فرقی میکنه وقتی دیگه نمیدونی دلت از دلتنگی خونت گرفته یا از ابر های خاکستری لندن؟
چه فرقی میکنه که نگاه میکنی و درونت پر از فریادِ ولی صدایی به گوش هیچ کس نمیرسه ؟ -حتی خودت
چه فرقی میکنه که مختصات هیچ و هیچ گزینه ای در زنذگیت اونی نیست که باید باشه؟
چه فرقی میکنه که هم دلت هوای مامانتُ کرده هم دلت در التهاب دست گرفتن یه نهال کوچولو پر میکشه و هیچ کدومشُ نداری؟
چه فرقی میکنه وقتی امن ترین آغوش دنیا را به بهای آزادی گذاشتی و گذشتی؟
ولی فرق میکنه....و چون فرق میکنه هنوز هم از نوشتن این کلمات گونه های من خیس میشه

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

مه

بر آسمان بالای سرم نگاهی می اندازم... سالهاست که این ابرها خاکستری و پیچ در پیچ و لایه لایه دریچه نگاه من شده اند...ولی خوب میدانم که این دریچه ابدی نگاه من نخواهد بود... و همین دلگرمی گذران این روزهاست... از سوی دیگر به آدمها مینگرم دیگر خوب میدانم که هر کس در مدار ذهنی خود چگونه به حول محور منیت هایش میچرخد و بر نوک پنجه خود محکم می ایستد و پا بر زمین میکوبد، حتی به بهایی بس سنگین... انگشت شست پایم درد میکند ... سالهاست که تلاش کردم در ورای این من بودن ها به ما برسم... امروز بر تمام آن تلاشها مینگرم...و خوشحالم و رها... و من عاشق این رها بودنم هستم... حتی در هوای سنگین و مه آلود لندن

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

می بینی مرا ؟

از نشستن و خیره شدن چه سود؟
مگر نگفته بودی کارِستان می‌خواهی؟
نکند از من برنمی‌آید؟

خواستی تو پیشاپیش برو، خواستی هم، پس بیا. نمی‌بینی مگر؟
رگ‌هایت از دو ستون سنگی پاهایت زده‌اند بیرون، پیچ خورده دور آن میله‌ها و آهن‌های صندلی‌ات، دارند راهی به کف پارکت خانه‌ات می یابند تا فرو بروند و جاخوش کنند و بدوانند تا به انتها و آن‌وقت است که از تخم خاکستری چشمان‌ات برگ‌های سبز بیرون می‌زند و تو دیگر تو نیستی


حالا ، این‌جا، از جایی که تو همیشه هستی، از جایی که همیشه نشسته‌ای، من هم هستم و می بینمت !، و روزها را طی می کنم مثل تو و هر روز تو . من اینجایم و چمدانم همه چیزش در کمد تو جا خوش کرده و دل‌ام غنج می‌زند. می‌رود، برمی‌گردد. شوریده است. سروسامان می‌دهد، رتق و فتق می‌کند همه جای دلم را
حالا،شب شده است. چراغ خاموش است. باد نمی‌آید. من این‌جا هستم، این‌جا نشسته‌ام، می‌بینی مرا؟

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸

دیداری بدون سلام

پوست صورتم هنوز گر گرفته... دستانم را میبویم...لحظه‌ها را مرور می‌کنم... بعد از این همه دوری و انتظار...تمام اون چه که باید اتفاق می‌‌افتاد در یک نگاه گنجید بدون حتی کلامی یا سلامی... نگاه می‌کنم و به تمام روز‌های انتظار خیره میشوم...گذشت هر چند که گاها از توان تحمل دل‌ و روح من سخت تر بود...آغوشت به اندازه تمام دلگرفتگی‌هاو‌خستگی‌هایم بود

دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

حسین شهریاری از فعالان سیاسی حزب پان ایرانیست دستگیر شد


خبرگزاری هرانا: به گزاش مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران حسین شهریاری، از فعالان سیاسی حزب پان ایرانیست ظهر روزگذشته پنجم مهرماه توسط دو مامور مسلح اجرای احکام دادگاه انقلاب کرج در منزل مسکونی خود بازداشت و به کلانتری مهرویلای این شهر منتقل شد و صبح امروز نیز به زندان رجایی شهر کرج انتقال داده شد.

لازم به توضیح است ایشان در سال 1387 در جریان کوی دانشگاه جزو افراد بازداشت شده بود و پس از آن به دفعات به دادگاه انقلاب احضار و چندین بار نیز بازداشت شد که آخرین بار آن درسال 1386 توسط شعبه یک دادگاه انقلاب کرج به اتهام عضویت در مجلس "مخالفین جمهوری اسلامی" و "عضویت در حزب پان ایرانیست" به یکسال و نیم زندان محکوم شد و به علت مشکلات جسمی پانزده روز در زندان به سر برد؛ از آن تاریخ تا کنون برای بازداشت ایشان اقدامی به عمل نیامده بود. این فعال سیاسی قدیمی با 71 سال سن به ناراحتی قلبی دچار است.

پاینده ایران
دوشنبه، 6 مهر ماه 1388

شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۸

غربت در غربت

شما که سالهاست غربت نشین هستید به من بگویید که یه روز به این غربت بی انتها عادت میکنم.... به من بگید که یه روزی چشم باز میکنم و از خودم نمیپرسم من اینجا چه میکنم.... این چند روز به اسباب کشی خواهد گذشت....با این همه سوال پر از غربت بی جواب

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

نماینده دولت رمالی در نیویورک











بار اول که پشت تریبون سازمان ملل ایستاد و سخن گفت شرمنده شدم و با خود عهد کردم که
همیشه رای خود را به صندوق بیندازم و دیگر قهر سیاسی نکنم...... 22خرداد عزم خود را جزم کردم و برای بیرون انداختن دولت رمالی به پای صندوق رای رفتم....کودتاگران ساعاتی بیشتر تحمل نیاوردند و به ملت ایران @نه@ گفتند
فردا دوباره این نماد دروغگویی در پشت تریبون خواهد ایستاد
و ما از پای نخواهیم نشست
ما حامیان جنبش سبز لندن محکم و پر صدا ساعت 6تا9 در مقابل سفارت ایران خواهیم ایستاد و فریاد سر میدهیم که احمدی نژاد رییس جمهور انتخابی ملت ایران نیست

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

روز قدس در لندن



همراه شو عزيز...كين درد مشترك هرگز جدا جدا درمان نمى شود

در پى آغاز موج دوم سركوب ها توسط كودتاچيان و احتمال دستگيرى رهبران جنبش سبز ايران، اينك نوبت آن رسيده تا ايرانيان مقيم خارج از سرزمين مادرى، بار ديگر، حمايت خود را از جنبش آزادى خواهانه مردم دلير و شجاع ايران نشان دهند. در همين راستا همزمان با تظاهرات ميليونى مردم در تهران و سراسر كشور در روز سبز(قدس) از شما دعوت مى شود تا با حضور سبز و پر رنگ خود رو بروى سفارت ايران در لندن روز جمعه ساعت شش تا نه بعد از ظهر، نداى آزادى خود را به گوش كودتاچيان و دنيا برسانيم و از تمامى مبارزان دلاور داخل كشور حمايت كنيم

منتظر حضور سبزتان هستيم

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

بعضی وقتها

بعضی وقتها اینجا در فضای غربت لندن پر میشم از داستان تلخ بن بست
یکی پس از دیگری
و اون موقع هاست که از همه طرف دیوارهای غربت بلند تر و خاکستری تر میشه
ای کاش میتونستم بنویسم که من در این سالها باید به کجا ها میرسیدم و این غربت من را از رسیدن به کجا ها باز نگه داشته
دلم سخت گرفته
کجاست مادر،کجاست گهواره من

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۸

آ--------زا------دی


تيک تيک ساعت...شب از نیمه گذشته و من سخت بی تابم
اخم و گريه و حجم کلمات و خبرها از باورم گذشته
چشمم را می بندم و به آزادی می انديشم.... آزادی
بخش ميکنم آ -----زا ------ دی
رنگش ميکنم
حجم اين لغت را در باورم به تصوير ميکشم
اشک در چشمانم حلقه ميزند
ريه ام را پر ميکنم از اميد، نفس های سنگين نا اميدی را از درونم دور ميکنم
خوب ميدانم که این روزها سخت دلگرفته و دلتنگِ ايران و مادر و پدر و بوی دود شهرم هستم
ميدانم که صدايم بريده و لرزان و نگران است.... ولی به فردا می انديشم
دختر کوچکی را ميبينم که در فضای "آزاد" راه رفتن می آموزد
نه در هیچ گوشه از این دنیا ،که در ایران ما
خوشحال ميشوم...اشک غلتيده بر گونه ام را پاک ميکنم و فرياد ميکشم
مرگ بر ديکتاتور

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

حرکت لندن در حمایت از مادران داغدار ایران زمین



ایرانیان مقیم لندن در حمایت از مادران عزادار درروز شنبه 5 سپتامبر2009 از ساعت 6.00-3.00 بعدازظهر برای پشتیبانی و حمایت ازمادرانی که فرزندان عزیز خود را در راه آزادی و دمکراسی از دست داده اند، در مقابل پارلمان بریتانیا گردهمایی خواهند داشت. بدینوسیله از تمامی ایرانیانی که در هر جای دنیا هستند دعوت بعمل می آید که دراین امر مهم وانسانی باما همصدا شوند


توجه: جنبش سبز لندن وابستگی به هیچ گروه سیاسی و مذهبی خاصی ندارد، لطفآ از آوردن پرچم خودداری کنید


کمیته برگزاری حمایت از مادران عزادار

IN SUPPORT OF THE BEREAVED AND MOURNING MOTHERS OF IRAN

Soon after the recent rigged election of Iran on 12 June 2009, people of all ages took to the streets in their thousands, peacefully asking one question: “where is my vote?” What followed next was an atrocity carried out in violation of human rights. Innocent and young boys and girls who took to the streets asking for their vote back, in the most peaceful way, were brutally beaten, arrested and killed in hundreds by the forces of this Islamic regime.
Early on every Saturday a large number of mothers began to gather peacefully and silently in Tehran’s Park Laleh to show solidarity with those mothers who had lost their children to the recent events. To date, despite heavy resistance from the government forces, more mothers and other people are adamant to attend these gatherings in Tehran and other cities of Iran to show unity and solidarity with the bereaved mothers by wearing black and silently promising that “we will never let this crime against us and our children pass by unnoticed.” They also want to see an end to the ongoing street violence, release of detainees and lawful prosecution of those responsible for the children’s deaths.

We equally feel the need to support these mothers and would like to invite you to join us in the event organised at the below location on Saturday 5th September 2009.

We hereby wish to stress that we are not part of any religious group or political party and our permit for this event does not allow anyone to carry any flag but the green flag that has become a symbol of this movement.
Time: 3.00pm-6.00pm
Place: Parliament Square, Opposite the Westminster Parliament
Nearest Tube: Westminster(Jubilee/District and Circle Line)

دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

یادگار شهیدی که شهید شد


پدر
چه شجاعانه جنگیدی که دختر تو و تمام کودکان و زنان و مردان این خاک و بوم آزادوار و پر غرور، در امنیت زندگی کنند. دختر خود را به دست و دامن کشوری که در حفظ مرز و بومش جنگیده بودی سپردی و 2سال پیش از ضربه های وارده بر جسمت که یادگار زمان جنگ بود چشم از دنیا فرو بستی...مطمینا با غرور و سر افراز از اینکه دِین خود را به جگر گوشه ات و به تمام دختران و پسران آن مرز و بوم تمام و کمال به انجام رسانده ای

اما چه شد؟
پدر آرام رفت و دخترش را به جرم بیان حقیقت و کوششی که تنها در راستای اصلاح امور بود از پشت بام خانه گرفتند، بردند، شکنجه کردند و به روح و جسمش تجاوز کردند و در نهایت به فجیعترین وضعی کشتند، از جسم بی جانش هم ترسیدند و او را سوزاندند و شبانه و بی نام و نشان در یکی از آن قبرهای پر از سوال و سیاهی، بی حضور مادر که بیتاب دخترش بود به خاک سرد سپردند... آنها صدای الله اکبر سعیده را تاب نیاوردند ... آیا جرم او هم براندازی و آشوب گری بود ؟ مگر نه اینکه الله اکبرگفته بود و راه مسلمانان صدر اسلام را پوییده بود؟

و همه خوب میدانیم که بزرگترین گناهش فریادش آزادی خواهیش بود که گویی از پدر آموخته بود ،که در مقابل ظلم نباید سکوت کرد. سعیده راه پدر را رفته بود تا جاهلان و نااهلان به دورغ و دشنه حکومت ورزی نکنند. و پدر چه آموزگار دانایی بود. اما متجاوزان کشورم ، همان بی باوران به حرمت انسانی، همانانی که امروز مسافر ناخوانده ایران مان هستند چه صعبانه بر او حمله کردند در زیر پنجه های خون آلود و تن کثیفشان جانش را گرفتند

اینچنین بود که یادگاراین شهید، شهید شد

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸

تابستانی که گذشت

دیروز که پر از سوال بی جواب ایستاده بودم بیرون سردی سوز پاییز به صورتم میخورد. یاد این جمله معروف افتادم که تابستان خود را چگونه گذراندید؟
تابستان پراز حادثه ای بود... اول رای مان را دزدیدند...بعد دختر ها و پسرها،زنها و مردانمان را به اسارت گرفتند...ندا را جلوی چشم همه به خون کشیدند...ترانه را آتش زدند... جنازه سهراب را به مادرش دادند... چهلم سهراب سال پدرش هم بود... جنازه های یخ زده را یکی پس از دیگری با توهین و تحقیر به دست خوانواده ها سپردند...الله اکبر ها و مرگ بر دیکتاتور ها در ایران طنین انداز شد... دادگاه های نمایشی راه انداختند و کسانی را به اعتراف کردن مجبور کردند که روح سبزشان بر هیچ کس پوشیده نبود، زبانشان چیز دیگری میگفت ولی همه به چشمهایشان خیره ماندیم و شنیدیم که حرف سبز دلشان چه بود... شکتجه، تجاوزدر زندانهای بی نام و نشانشان در همه دنیا رسوا شد...قبر های بی نام و نشان آتش بر جانمان کشیده...مادران و پدران هنوز به دنبال جگر گوشه های خود راه زندان را میپیمایند و پشت دیوار زندانها به افطار مینشینند، شاید که ... .و این داستان هنوز ادامه دارد و مگر میشد که آرام نشست؟ و مگر میتوان که فراموش کرد؟
و اینجا در لندن در پشت مرز هایی دور ما فقط صدایی شدیم از داد مظلومیت و حق خواهی هموطنانمان
من تابستان را با بغض و خشم و امید به فردایی روشن برای ایران در مقابل سفارت ایران گذراندم...سبز سبز... با رنگ سبز و باور سبز... در کنار دوستانی سبز که بودن تک به تکشان چراغ امیدی را روشن میکرد.... برای هم و برای دلتنگی هم کنار هم دست در دست بار ها سرود یار دبستانی خوندیم.... بارها فریاد زدیم ما همه با هم هستیم.... بار ها فریاد کشیدیم که تا احمدی نژاد هر روز همین بساط.... و مرگ بر دیکتاتور ورد هر روز ما بود... سر اومد زمستون را خوندیم و امید داریم که این زمستان یه روزی سر میاد... و ما ایستاده ایم تا حق خود را پس بگیریم و حق تمام آنها یی که امروز بین ما نیستد
این بود خاطره من از زمستان ، نه ببخشید تابستان 1388

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۸

هیچ

سرنوشت همه ما تنهایی بزرگی است که سخاوتمندانه و آزادمنشانه به دست های یکدیگر هدیه داده ایم
و در نهایت، همه یکه و تنها در تاریکی عمیقِ صبحی بی خورشید به امید همه آن هیچ ها آغوش گشوده ایم و با تنهایی خود عشق بازی میکنیم

سوال دارم

آرام و شمرده فکر میکنم
گوشه ای از ذهنم نقطه ثقل خود را از دست داده
این سوال از ذهنم پاک نمیشود
اگر سهراب پسر تو بود ای مادردلیر ایران زمین
و
اگر ندا دختر تو بود ای پدر مهربان و زحمتکش
و
اگر دختر و پسرت امروز اسیر زندانبانهای دژخیم بودند و صدای بی صدایشان امان از روز و شب هایت بریده بود
و
اگرشبها به کابوس قبرهای بی نشان از خواب میپریدی و هیچ جوابی در قبال گمشده ات نمیافتی
آیا باز هم به کنج امنیت خانه ات میخزیدی؟
این سوالها انسانیت همه را برایم زیر سوال برده
حتی تو

چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۸

گله نامه


برای تو مينويسم
برای تو که مادر سهراب و ندا و اشکان و ... نيستی
برای تو که بی خبر از حال پسر و دختر گم کرده خود نيستی
برای تو که عزيزانت را ديروز بر صندلی های دادگاه های فرمايشی ننشاندند
برای تو که بزرگ ترين از دست داده ات اين روز ها فقط و فقط برگ رأی تو است
برای تو که سی سال پيش انقلاب کردی و امروز سکوت
برای تو که از کنج امن خانه ات فقط اخبار را دنبال ميکنی
برای تو که منتظری تا "آنها" خودشان به حساب هم برسند و تو نظاره گر باشی...
دلم از تک تک تان گرفته
حتی اگر عزيزترينم باشيد
به ياد داشته باش که هر شب خواب امن و آسوده تو اين روزها جای سوال فراوان دارد

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

باید گذشت

چه راحت بی خانه شدم
چه راحت به هوای زندگی بهتر چمدان بستم و از خانه برون آمدم
باید همه چیز را فراموش کرد
باید به نقطه صفر رسید
باید از شرق عبور کرد و بر غرب نشست،آنگونه که گویی از ابتدا همین جا بوده ای
باید بی ریشه بود
باید از همه عشقها گذشت
باید سبزی پرچم و سرخی دشتها را از یاد برد
باید ساعتها گریست و فراموش کرد آن دشت و کوهها را وبوی یاس بنفش خونه مادربزگ را

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۸

طاقت بیار رفیق


طاقت بيار رفيق داريم ميرسيم ... داشتم امروز اين جمله را بلند بلند توی سرم تکرار ميکردم... بين جمعيت راه ميرفتم... امروز هم چهلم
سهراب عزيز بود... سهراب نازنينم حقت پس ميگيرم...فرياد ميزدم... گلوم پر از بغض و فرياد اين روز ها
دادگاه های نمايشی،،،تحليف و تنفيذ...بسته شدن روزنامه اعتماد ملی... سخنان کروبی ...معرفی کابينه دولت کودتا... همه اينها در کشور عزيز من ميگذره و من دل و روحم هر روز و هر ساعت اونجاست
امروز توی همون شلوغی چهره ستار از دور نمايان شد... با صورتی سرد از بين جمع سبز ما گذشت و به پرچم دوستان و سلطنت طلبها پيوست... از بلندگو بهش سلام داديم،،براش دست زديم ولی ولوله و هياهوی اون طرف بهش فرصتی نداد که به ما که صدای مردم ايرانيم بپيونده... البته مثل اينکه عشق شازده خانوم هنوز هم جای خودش را داره... و من چه قدر خوشحالم که هر کسی توی لندن ميتونه انتخاب کنه و جايي که دوست داره باشه ... ولی ما چه بی مهری ها که از اين پرچم به دستان نديديم
اين را هم بگم و برم که من اين پرچم را دوست دارم... ولی خوبه منصف باشيم و به ياد داشته باشيم که سهراب و ندا و کيانوش بر سر
پرچم به خون ننشستند... ما ايستاده ايم تا حقشون را پس بگيريم

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۸

روز میلاد تو


برای تو مینویسم که راهی زیبا را از بین کلمات ساختی و شکافتی و از نهایتِ شمالی ترین شمال، آرامشی شدی برای روز های پُر از دغدغه و نا آرامی

برای تو که ازهمه آشناتری و امروز بودنت امنیتیست برای تمام روزهای دور و نزدیک

دلت شاد باشه و امیدوارم روزگاری نه خیلی دیر و دور توی کوچه های قلهک راه بری و نفسی تازه کنی

از تمام مرزها میگذرم.. از تمام قید و بندها

میبوسمت و تولدت مبارک ای بهترین

آ.. ت

ما رویایی دارم





































رویایی داریم و آزادی را فریاد میکشیم هر کجا که باشیم آزادی حق ماست

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۸

عبور از سخن


حرکت لبهايش در جلوی چشمانم سرعت ميگيرد...دلم ميخواهد از پيشانی اش بگذرم و بر سلولهای مغزش نگاه کنم تا شايد آرام بگيرم و دست در دستش گذارم... ميترسم...نگرانم... به دور برم نگاه ميکنم...ديگرصدايی نميشنوم...گوشم خسته شده...دوباره نگاهش ميکنم و بر خود نهيب ميزنم ....آزاده قضاوتش نکن ... از خط و خطوط چهره اش خوب ميدانم که درد کشيده و در هم است و در خاک غريب شايد به دنبال هم صدایی آشنا میگردد.. شاید از نسیم آزادی به وجد آمده میخواهد سالهای رفته و از دست داده را هوایی تازه کند
به اغوشش ميکشم ...ولی باز هم نگرانم
چه کرده اند با من و تو؟؟؟؟ چرا نميتوانيم ما شويم؟؟؟؟ من کجای تفکرم اشتباهه؟؟؟؟ خيلی چيز ها هست که نميدانم... هر چند که در اين دانشگاه خيابانی خيلی چيز ها را در اين دو ماه آموخته ام
کمی آرام ميگيرم...چشمم در گوشه اتاق به عکس سهراب می افتد که به جايي دور خيره شده... دلم از غمِ ظلم به خود ميپيچد
روز های پر سوالی بر من ميگذرد... هنوز هم باور دارم که بايد در ايران بود و بر این ظلم توپيد... دلم از خاک غريب سخت گرفته
دلم برای همه تنگ است

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۸

نداها و سهراب ها

به یاد آنها مینویسم... آنهایی که امروز دیگر نیستند...آنها که مظلومانه سر و سینه خود را سپر کردند...ندا ها...سهرابها...اشکان ها... امیر ها.... امروز چهلم نداست و فردا چهلم ده ها ندا و سهراب دیگر... و رنگ خون آنها این روزها قدرت فریاد حنجره سبزها شده است...دلم گرفته... صورتم رنجور و در هم شده... دلم می خواهد فریاد کشم... ولی چرا از اینجا؟ چرا در خاک غریب؟به پشتیبانی از ملتم بارها فریاد کشیدم... زیر باد و باران، با تب و لرز رفتم، نشستم، ایستادم، شعار دادم . ولی این دل گرفته را درمان چیز دیگریست... به کمی آنطرفتر از حصار سبز هر روز نگاه کردم ،به آنها که هر کدام چهار پرچم در دست داشتند...پرچم ها یی که در آسمان لندن به هوا برافراشتند،انسانهایی که در گذر زمان از هموطن دوستی گذشته اند و به پرچم پرستی رسیده اند... دلم میلرزه، مبادا که منهم روزها و سالها را در پشت نرده های جلوی سفارت بگذرانم؟ مبادا منهم روزی مریض دلُ و آزرده حال جدا از ملتم فقط دادِ خود را فریاد کشم؟ تلنگری به ذهنم میزنم و دوباره همصدا با جمعیت سبز فریاد میکشم....هم وطن شهیدم حقتُ پس میگیرم
راه طولانیست خوب میدانم ....دیکتاتوری و استبداد در سلولهای تن و روحمان لنگر انداخته،خوب میدانم ...از انقلاب میترسم... از ایجاد فضایی که سود جویان قدرت از خون نداها و سهراب ها به نفع آمال قدرت طلبی خود استفاده کنند بیمناک و هراسانم... به دنبال صداهایی دل میسپارم که آه و دردشان وطن دوستی و ایران است نه حذب و گروه سیاسی... از شنیدن حرفهای جدایی طلبانه بیزارم... از او که مرا بی مهابا به سوال میکشه که چرا عاشق خاک وطنم هستم میترسم... مگه عشق به مادر را میتوان توصیف کرد که من عشق به وطن را نقاشی کنم؟ از او میترسم که از معنای آزادی به دنبال بی وطن کردن من و توست
امروز چهلم نداست
ندای نازنینم حقتُ پس میگیرم

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸

خانه ام در آتش است


دو هفته ای هست که دلم میخواد بنویسم،ولی هر بار این صفحه را باز کردم،بغض کردم و بستمش...آره خانه ام در آتش است...آتش حتما شعله و زبانه نمیخواهد،نگاه در حال مرگ ندا شعله آتشش تا سالها دلم را خواهد سوزاند... روز اولی که درمونده از همه جا به جلوی سفارت رفتم و بر زمین نشستم و هق هق گریه کردم هنوز هم باور بر سیاهی داستان نداشتم...چهره زشت دیکتاتور مستبد و کودتایی یکباره نقاب برکشید و ندا های هم وطنم را در خاک و خون غوطه ور کرد...دلم تنگه ایرانِ...دلم برای تک تک مردم با غیرت هم وطنم این روزها تنگ شده...و به تک تک همون دستها و صداها افتخار میکنم... تک تک این روزها که هر روزش را جمع شدیم و فریاد داد خواهی سر دادیم هرگز آسون نگذشت...ولی این کجا و آن کجا
این کجا که از مشتی سلطنت طلب و کمونیست پوسیده و مجاهد خاین ناسزا شنیدیم وایستادیم و دست رد به سینه آنها زدیم وتهمت ها فقط خنده تلخ بر لبانمان نشاند و آن کجا که هموطنم، دختر و پسر، پیر و جوان سینه سپر کردند و ایستادند تا زشتی کودتای سیاه،دروغ و دزدی را با همان دستان خالی از چهره ایران بزدایند... و من از همان لحظه نخست نگران و آشفته از سنگینی باتوم ها به تن و روح تک تکشون بودم
من باور دارم که روزی پیروزی را جشن خواهیم گرفت
ولی جای ندا ها آن روز هم خالی خواهد بود و آن نگاه مظلوم که با چشم باز جان از بدن رها کرد همیشه و همیشه بر دل و روحمان خواهد بود
شرم بر دستان بوی خون گرفته آنهایی که هموطن خود را به بهای قدرت طلبی به خاک و خون کشیدند
پاینده ایران

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

هفته سیاه

هفته سیاهی بر وطنم گذشت
...
چه باید کرد؟؟؟ چه باید گفت؟؟؟

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

رای


تب کردم از هيجان انتخابات...صورتم ملتهبه... بی خوابی امانم را بريده... ولی اصلنا و ابدا دلم آروم نميگيره برم تو تختم کلی حرف تو دلم دارم ولی قفل شدم... دور و برم پر از هيجان ... اينقدر که ديگه سکوت بی منطق دوستان هم ازارم نميده... بعضا من را ياد خودم در 4سآل پيش ميندازه... چه سکوت مرگباری همه وجودم را گرفته بود
بار ها اين ابله وهم زده فلاکت برامون به ارمغان آورد...من لب گزيدم و زير لب به خودم ناسزا گفتم که "آزاده چشمت کور،تا دفعه ديگه رای بدی حالا دفعه ديگه "...........فرداست"
يکی حرف جالبی ميزد ، ميگفت اين آدمهايی که به شناسنامه های بدون مهر خودشون افتخار ميکنند من را ياد اون دختر خانوم های 50ساله مياندازند که به باکره بودن خود ميبالند
ولی روزگار غريبی شده اين روز ها
....
نگرانم...دلتنگم

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

بخشیده ام

یک بار از من خواستی که تو را بابت تمام آنچه نوشته ای، مینویسی و خواهی نوشت ببخشم !! از آن روزمن بارها تو را بخشیده ام و این روالِ روزها و شبهای من است....صدایت هنوز در گوشم میپیچد

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

مست تو


بی قراری ميکنی...آهسته و دم و دقيقه حرف از آواز ناخوشايند نبودن و رفتن ميزنی...به هر دليل بی دليلی تا فرسنگ ها فاصله ميگيری...و من حيران نگاهت ميکنم... درمانت را ميدانم ولی دردت ريشه در سالها دارد ،آن روزها که آزاده، که من، نبودم...و من امروز ميراث دار آن همه درد شده ام... صبوری ميکنم...گاها رهايت ميکنم که آسوده باشی و گاها آغوش ميگشايم که بودنم را باور کنی... ولی گويا من به اين ميکده دير رسيده ام... ساقی خسته و پژمرده است
روح و روانت را مورچه ها گزيده اند... مست و عاشق به گوشه اي می ايستم ، نگاهت ميکنم
اميدی نيست ... کوله ام را بر دوش ميزنم و راهی کوچه پس کوچه های خيالم ميشوم

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۸

آغوش

آسمان درهم و برهم است...دخترک دلش را و اشکش را از میان خاطرات دیده و ندیده جمع میکند و به زیر باران میبرد...ببار باران، ببار...شاید هنوز کودک است دلش... امنیت وگرمای آغوش بی شرط و شروط پدر دیگر تکرارپذیر نیست...کفش از پا در بیار و چشمانت را ببند... زیر باران رو و باور کن تمام آنچه که برای اثباتش میکوشی رویای بیش نیست... رهایم کنید
خسته ام

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۸

حجم خالی


توی تاريکی دنبال دگمه های کيبرد ميگردم
دلم خاليست...انگار که سالهاست خاليست
اصراری نيست...باور کن...من به حجم خالی لحظه هايم خو گرفته ام
از همان روز که کيف قرمز را بر شانه هايم انداختم و از پله های برقی مهر آباد بالا رفتم
به الفبای اين ساز آشنای تنهايی آشنا شدم
حالا از آن روز سال ها ميگذرد...آسوده باش عشقم

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۸

خرمشهر

بعضی روزها در تاریخ ما هست که هیچ وقت از یاد من نمیره...تاریخی که من به چشم خود دیدم، نه اونی که توی کتابها خوندم..روز آزاد سازی خرمشهر یکی از اون روزهاست....اون گریه های شوق را خوب به یاد میارم...صدای بوق ماشینها و چهره آدمهای غریب و آشنایی که اشک از چشمانشون جاری بود...اون روز اولین باری بود که من فهمیدم آدمها از خوشحالی هم گریه میکنند
پاینده باشی ایران

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۸

خاکستری


هيچ وقت به اندازه اين روزها از انتخابات خسته و آشفته نبودم...امروز ياد خيلی وقت پيش افتادم...دانشکده علوم اداری دانشگاه شهيد بهشتی، ترم دوم....چه قدر حالم از فضای مريض دانشگاه اون روزها بد بود...خفقان بود و نگاههای مریض...اولين شعله های حرف و سخن و عوض شدن چهره انجمن اسلامی در زمان انتخابات خاتمی و بعدش رخ داد... اسم نميارم ولی امروز ياد خيلی چيزها اقتاده بودم...ياد اون بحث های طولانی در زمان انتخابات ...ياد گفتمان هايی که ميذاشتيم، کی يادشه که با چه ذوق و شوقی اجازه برگزاريش و گرفتيم ولی به بار سوم نکشيد که بسيج دم کلاس 238 اييستاد و گفت تعطيلِ...هنوز قيافه کريهش يادمه...اگه پسر بودم حتما ميزدمش. بگذريم که به آقای ايکس هم متلک انداختم که اين آقا يک سوم شماست!!! يادم اومد اون روزی که برای اولين تجمع رفته بوديم و چماق به دست ها اومدن، زدند و رفتند، فرداش آقای ايکس با هاله کبودی که دور چشمهاش بود فيلم روز قبل را توی بزرگترین کلاس دانشگاه به نمایش گذاشتند...و همه شعار ميدادند...و همه محکوم ميکردند...يادم اومد اون کلاس انقلاب و ريشه های آن را...يادته آقای ايکس، من از اين طرف و تو از اون طرف کلاس چه بحث اساسی ميکرديم که به اون استاد ابله بفهمونيم که ولايت مطلقه معنی نداره... يادم نيست که اگه اون به حرفهامون راضی ميشد آيا من و تو اون چيزی را که ميخواستيم به دست آورده بوديم!؟!؟! حالا من يه گوشه اين دنيام و تو هم گوشه ديگه، و من مطمينم اون جاش تو ايران از من و تو بهتره...ديدی آخرش گذاشتيم و اومديم و بی خونه شذیم!!! ياد اون روزها افتاده بودم که صبح شنبه سخنان حسنی را که توی روزنامه بهار بود هايلايت ميکرديم و ميزديم توی برد!!! چه قدر ساده شاد ميشديم و فکر ميکرديم دارم کم کم نفس ميکشيم...ياد اون روز که سيزده تا روزنامه را با هم بستند و من تنها کاری که تونستم بکنم پاره کردن روزنامه کيهان از توی برد بسيج بود...ولی باز هم دلم آروم نشد... ياد هيجده تير که تا سه روز سکوت تلخی به باور هام نشسته بود... اون روز ها ديگه روز های دل کندن من بود
هوای دل من این روزها خیلی خاکستری...اصلا نمیتونم توی کلامم بگنجونم که دل گرفتگیم از کجا شروع شده و چه قدر کوچه و پس کوچه داره

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

سبز، آبی


صفحه فيس بوک من و خيلی ها اين روز ها پر شده از رنگ های سبز و آبی
آقا ، خانوم عزيز ميشه کمی اون طرف تر بياستيد...دوست ندارم رنگی بشم
...

ما اصلا ملت عجيبی نيستيم... ما هم مثل همه جای ديگه دنيا سياست مدار هايی داريم که اندک دغدغه آنها حال و روز مردم است...و سياست يعنی رنگ...آبی، قرمز، سبز


تو هم این روزها آبی باش ... آنها که امروز دست به سینه نشستند و پرده کرکره آبی بر صورت و هیکل و آسمان خود کشیدند اکثرا همان هایی هستند که اگر همه سکوت کنیم و بار دیگه این بلای آسمانی با هاله نورانی بر سرمون نزول کنه، قلم بر میدارند و توفنده و کوبنده بر هر حرکت و کلام او میتازند، و اینجاست که من دقیقا نمیفهمم که سکوت و آبی شدن امروزشون آیا بیشتر به خاطر این نیست که رای ندادن انگاری که این روزها مد جامعه پیشرفته و فرهیخته و متفکر و انقلابی شده..و گویا اگر حتی بی رنگ بمانند انگشت های پر سوال به سمتشون دراز میشه.... ولی عزیزِ هموطنِ من، این تفکر آبی همه جای دنیا هست، در همین خاک غریبی هم که من در آن سکنی دارم خیلی ها بر همین رویه اند... پس برتو هم حرجی نیست

من صورتم را سبز و آبی و صورتی نمیکنم، ولی رای میدم و با این اعتراض احساساتی و بدون سیستم بسیار مخالفم
.....

ولی من اين روز ها سخت عاشق رنگ نارنجی شدم مثل همون روز ها که عاشق تو بودم

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۸

زیارت


امروز وقتی تو جاده داشتم آهنگ گوگوش را گوش ميدادم که ميخوند "راهی شدم زيارت..."دلم گرفت ... دلم گرفت که من حس و باور مذهبی ام را گويا برای هميشه از دست دادم...راستش يادم نمياد اگه هيچ وقت اين حس و داشته بودم يا نه...ولی امروز دلم خواست که ميتونستم برم يه جايی و سر بر يه ضريهی بزارم و های های گريه کنم تا تمام غصه هام و دل شکستگی هام را بريزم بيرون و آروم بشم

شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۸

دخترک


ديشب خواب ديدم که دختر بابام که بسيار زيبا بود مرده... وای که ديدن حال آشفته بابا اصلاً در توان من نيست... دخترک که بسيار زيبا بود را بر روی تختی گذاشتيم...و با او که آرام خوابيده بود خداحافظی کرديم... ولی بعد از اندک زمانی، دخترک زنده شده بود... ولی سرد و بی احساس بود
نميدونم چرا ولی خواب ترسناکی بود... همه چیز را از دخترک گرفته بودند و به او زندگی را باز گردانده بودند... نه ميخنديد...نه گريه ميکرد، نه دوست داشت و نه نگاه مهربانی به سویش میچرخید
در تمام اين خواب کسی با من حرف نميزد...کسی مرا نميديد... کسی اون دخترک را هم صدا نميزد... دخترک خواب من آزاده بود

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

دامن کشان ساقی ميخواران

دامن کشان ساقی ميخواران از کنار ياران مست و گيسو افشان ميگريزد
...
توی ترافیک نشستیم این آهنگ زمزمه میکنه قلبم داره تیر میکشه ...چه سوز و صدایی ...میدونستم هفته دیگه این موقع فرسنگها دورم... بغضمُ قورت میدم... فقط میخواستم اون لحظه ها رو ثبت کنم حتی صدا و بوی ترافیک...قیافه راننده ماشین بغلی...موتوری که از دو میلیمتری آیینه تو زبردستانه فرمون میده و البته تو که با چشمهای تیزت حواست به همه چیز هست ...گاز، کلاج، ترمز، سیگار...دلم میخواست که همه چیز یه شکل دیگه بود ولی .....خوب یادمه که به هیچ چیز فکر نکردم دیگه ... فقط اون لحظه ها رو ثبت کردم... ساعتی بعد تندی الکل غم را برای ساعاتی از دلم برد
آره دلم برای چراغهای خیابون سهروردی هم تنگ شده......ولی تو و اون روز خاطره ای خیلی دورید امروز...خیلی دور

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

اسب وحشی


تو همان اسب وحشی صحرا ها باش
........
ديشب که خزيدم توی تختم داشتم با خودم ، خودم را مرور ميکردم...آخه من عاشق اين کارم
........
وقتی که بی پروا فکر ميکنم ميبينم که از جسم آدمها برای آدمی گاها حتی خاطره ای هم به جا نميمونه و شايد تنها چیزی که همیشه میمونه يک بوی آشناست که ياد آور اون لحظه هاست
پس صاحب جسم آدمی شدن، شوخی بیش نیست
ولی من اين روزها عاشق شور و شوق اون لحظه هايی شدم که يکی ميتونه بی پروا خودش باشه و من بتونم مختصات و حجم روحش را حس کنم و رها از"کی" و "کجا" ها و تمام این سوالها دوستش داشته باشم
دوستش داشته باشم و از کشف پيچ و خم های ذهنش لذت ببرم ... و دغدغه ام اين نباشه که کجا بود؟ که حجم جسمش در کدام فضا پیچید و گردید و آمد

مهمان روح وحشی و سرکش کسی باشی که مثل اسب وحشی بی زين و آزاد و رها زندگی ميکنه

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

اعدام

صبح وقتی صفحه فیس بوکم را باز کردم،شبیه برگه سیاه ترحیم بود، به امید شایعه بودن خبر روی چند تا لینک کلیک کردم...با خوندن خبر های مشابه تمام تنم یخ کرد و شقیقه هام تیر کشید وخیلی زودی راضی شدم که این خبرتلخ شایعه نیست و دل آرا اعدام شد...من شاید نه مثل خیلی ها، اول می خوام همدردی کنم با خوانواده ای که جنازه پاره پاره مادرشون را از زیر دست این دو جنایت کارتحویل گرفتند و به خاک سپردند...من قبول ندارم که دل آرا یه دختر بچه بی گناه بود که روح لطیفی داشت و نقاش بی گناهی بود...او یا قاتل و یا همدست قاتل به هر حال مجرم بود. ولی من با تمام وجودم با اعدام مخالفم و با سنگسار مخالفتر...ای کاش سیستم قضایی ما اونقدر ماهر بود که اول میتونست قاتل را شناسایی کنه...ولی مثل همه چرخ های لنگ ایران این یکی هم بدجور میلنگه... دلم سخت گرفته
انگار که تا آدمی هست جنایت هم هست...ولی جواب جنایت،جنایت نیست

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

سوال

نشسته بوديم ليوان آخر شراب و مزه مزه ميکرديم و من سرم به کارم بود
يهو نگام کرد و گفت راستی ما بيست سال ديگه اين موقع کجاييم؟؟شايد خوابيم؟؟
بستگی داره کجا باشيم....و بعد شروع کرد به مثنوی خوندن و بعد شب را با حافظ به پايان رسوندیم
حالا هم خوابه ولی سوالش تو ذهنم نشسته

پانوشت:
مامان گلم اينُ میتونم بگم کی بود.... داداشی بود
قربونت برم مامانی ....عزیزمی ...میدونی که دلم برات يه ذره شده

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

انسان دو بعدی

اين روز ها خيلی به ياد حرف بابام می يفتم که ميگفت آزاده آدمها خيلی راحت زندگیشون با رفتار وعملشون تبديل به جهنم ميشه و هیچ جهنمی بدتر از آشفتگی و جهنم درون آدمی نیست!
دور و برمُ نگاه ميکنم پُرم از تنهايی ولی هميشه حواسم بوده جهنم برای خودم درست نکنم. خیلی خوب میدونم که اين وجدان آدمی خيلی موجود عجيبیِ که درون هر کدوم از ما به یه مدلی و از یه گوشه ای بلاخره وبال گردنمون میشه... ميبينی اصلاً کوتاه نميياد!!!هر کی ببخشه اون نمی بخشه!!

دخترک آروم آروم از کنار پرچين جاده سبز ميگذره، به تمام قدمهای برداشتش فکر ميکنه، و توی دلش با تمام دلخوری ولی با آرامش و
دلی خالی از دلواپسی به همه چی یکبار دیگه و شاید برای آخرین بار فکر میکنه... دخترک وداع میکنه...آروم از کنار تو و خاطراتش رد ميشه، جاده سبز رو به رو به پاهایش قدرت برخواستن میدهد و هوای بهار و بوی علفهای وحشی در آغوشش میکشند..همه یاریش میدهند تا بی مهری این موجود زمینی را برای دلش مرهمی باشند...و حالا ديگه تو شبيه کلماتی... کلماتی دو بعدی...چرخی به دور کلماتت ميزنه و در کوچه باغها به دنبال انسان سه بعدی راه ميوفته...و تو در مه ناپديد ميشوی

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

غوغای درون

صبح مه گرفته يکی از ماه های بهارِ... دلش اما زمستونیِ... کُره گرد جغرافيايی روبرویش را محکم ميچرخاند....یه بار، دو بار، سه بار و خیره میشه بهش...انگشتش را به روی کشورها ميکشد...بر روی اقيانوس هايی که بر فراز آنها پرواز کرده... به آدمها فکر ميکند...به خاطراتش به روز ها و شب هايش... به آمال و آرزوهای کوچيک و بزرگش...به باورهاش... به دخترک گريان به پسرک پريشان قصه اش ،به همه داستانهايش... به آن نقطه های سياه و سپيد درونش ...سيگاری روشن ميکند... دَوران کُره گِرد را نمیتونه تحمل کنه، دستش را بی هدف ولی محکم روی کره چرخان ميگذارد...به اسم آشنای کشوری که انگشتش بر روی آن مونده نگاه ميکند...لبخند تلخی میزنه...و باز هجوم خاطرات... ليوان آبی سر ميکشه...از جا پا ميشه و باز هم پيش خودش به خيلی چيز ها فکر ميکنه... هيچ کس از غوغای درونش خبر نداره... جداً نقطه آرامش و امنيتش را در ورای کدوم یک از نياز ها ی خُردَش به فراموشی سپرده ؟؟؟
سويچ ماشينش را بر ميداره و به غوغای بيرون پناه ميبره

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

انتظار تلخ

هيچ انتظاری شيرين نيست...من اصلا اين جمله که ميگه لذتی که در فراق است در وصال نيست را قبول ندارم که هيچ ،فکر ميکنم کسايي از اين جمله لذت ميبرند که تمام لحظه های شيرين و يا تلخ زندگيشون را در رويا پردازی گذرانده اند و تحمل رودرويي با زندگی واقعی و همه قيل و قالش ندارند...
به قول ميلان کوندرا توی کتاب بار هستی میگه، آدم های سبک بالی که از زمين و زندگی زمينی دور شده اند.
و من در تعجبم که چه توجیهی در ورای این عالم خیال برای خودشون دارند...و اکثر اوقات خسته و غير واقعی از من و تو ميسرايند
از عشق...از خیانت....از دروغ...ولی خوب که به عمقشون بری میبینی مثل پرده سینما پشتش خالیِ. و این ترسناکِ چراکه چراغ ها که روشن بشه کسی باقی نمونده...
نگاه کن من خودم هستم، بيخود اين آئينه را جلوی من نگير

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

اهلی شدن


من هيچ وقت از خوندن اين داستان خسته نميشم
اين قسمتش گذاشتم اينجا...چون يکی از باور های سبز من
----------------------------------------------------
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهت می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

...

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۸

رنگ ها و تو


هر روز که توی اين مسير پام تا ته روی پدال گاز فشار ميدم تا که شايد پنج دقيقه زودتر برسم ،توی همون استرس باز هم از گوشه چشمهام ميبينم که دور و برم رنگ عوض کرده يک روز صورتی...فردا سبز کم رنگه...دو روز بعد يه دست سفيد...امروز هم که دشت يه دست زرد شده بود
من بهار را برای همين تنوعش دوست دارم....تمام تازگيش به همين تنوع رنگ ها و بوهای وحشیشِ. پاييز هم جور ديگه اي همين خصلت را با خودش داره
خوب که نگاه ميکنم ميبينم تمام آدم هايی را که دوستشون دارم پر هستند از همين تنوعها، گاهی پاييز و گاهی بهار گونه ...اگه تابستونی بشه و هر روز آفتاب بتابه يا زمستونی بشه و هر روز بارونی و خاکستری بشه...وقت رفتنِ اون موقع
جنگ و جدالی هم نيست...من از آوای يکنواخت خسته ميشم
آن را نمینوازم....برایم ننوازش

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۸

چند بار

چند بار خسته به گوشه اي افتاده بودم و تو به فريادم رسيدی؟
چند بار که دلم هوای آغوش گرم کرده بود بغل گشودی و من را به آرامش کوير مهمان کردی؟
چند بار درد دلهايم را شنيدی و با صدای گرمت غم را از دلم بردی؟
چند بار با قهقهه هايم بلند بلند خنديدی؟
چند بار با مستی ام مستانگی کردی؟
چند بار دنيا را از نگاه من ديدی؟
چند بار بر سر سفره عشق با من هم غذا شدی؟
چند بار صورت نشسته و موی شانه نکرده من را بوسه زدی؟
...............................
برگزيده از خاطرات زنی که زياده خواهی جرمش بود

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۸

بوی عجيب

ديشب خيلی شب عجيبی بود...امروز هم بوی عجيبی توی هوا بود...هی عميق تر ميدادمش تو...نميدونم بوش من را ياد
چی ميانداخت!!!!هنوزم پنجره ام را تا ته باز گذاشتم و دارم سعی ميکنم اين حس و بوی عجيب را بيشتر به درونم بکشم
راستی دو روز حس مورچه شدن بهم دست داده
منم حق دارم بعضی وقتها از دستهای قوی بترسم...هنوز بدنم سرد...ميدونم گله ای هم نيست
شايد با ويسکی و يخ داغ بشم...نميدونم
راستی لندن شکل بهار به خودش گرفته..يعنی من دارم به تنهايی عادت ميکنم؟

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸

پوسته

بعضی روزها شده از خواب بیدار بشوید و در تخته سیاه یا سفید ذهنتون هیچ تعریفی از زندگی و راه و رسمش وجود نداشته باشه!!!!جدا اگه امروز به من میگفتند بشین و چهارچوب خوبی و بدی را ترسیم کن چه بلایی به سر این همه باید و نباید ذهنم می آوردم...از تمام آموخته هام به یکیشون سعی میکنم ایمانم را نگه دارم و اون زشتیه دروغِ!!!باور نمیکنید که بعضی وقتها همین باور ساده، زیبایی زندگی را به من تلخ کرده!!!! یه دوستی میگفت تمرین کن که دروغ بشنوی و کهیر نزنی!!!نمیدونم شاید به اون نقطه هم برسم...ء
دیشب یهو دلم هوای خودمُ کرد،وقتی خیلی ساده و بی منحنی فکر میکردم،وقتی که هنوز دونه به دونه باورهای بهاریم به دست نوع بشر تبدیل به رویا نشده بود.... پیش خودم فکر میکردم که من با چه اصراری میخواستم از اون پوسته دورم بیام بیرون، یادمه که چطور برای مهیا کردن ورود به دنیای شلوغ تقلا میکردم .امروز که نگاه میکنم میبینم اگه این راه را در زندگیم انتخاب نمیکردم حتما الان همه اون باورهام داشتم به کودکم می آموختم!!!راستی من امروزبرای آموختن چه در باورم مانده؟؟؟؟ دروغ نگو.....ولی دروغ بشنو..... خیانت نکن.....ولی خیانت ببین تا آبدیده بشی....خوب باش تا بدها جایی برای اثبات دنیای زشتشان داشته باشند...امروز را در خانه و تنها میمانم....از خودِ بی معیار بیشتر از تمام آنها میگریزم

میگرن عشقی


آزاده بزرگترين اشتباه تو طلب دوست داشته شدن از اونهايی بوده که رنگ دوست داشتن برای آنها به رنگ زرد کم رنگ يا آبی آسمونی بوده.گرچه من عاشق مداد زرد کم رنگ جعبه مداد رنگیم بودم وحتما آبی آسمون بسیار زیباست ولی جوابگوی لحظه های پر از شور و هیجان من نبوده يعنی من و دلم ول معطل بوديم از همون نقطه شروع . از طرف ديگه همه اونهايي که رنگ تند و داغ عشق توی صدا و نفسشون بوده و زندگی را رنگ وبوی عاشقی برایم به ارمغان آورده اند دستهای محکمی دارند که فشارش روی شقيقه هام بعد از مدتی تلاش و امید آزاده بودنم را پر از سوال بی جواب ميکنه و من رسما دچار ميگرن عشق زدگی ميشم
يعنی جداً نميشه يکی عاشق باشه و مالک نشه!!!! بال و پر من را در هم نتابونه و بعد از مدتی با نگاه های سنگين به تمام زنانگی ام و انسانيتم توهين آميز نگاه نکنه ، و منِ متنفر ازمرحله خود توجيهی را به این کار بی پایان و بی سرانجام مامور نکنه. البته در مورد اون رنگهای زرد کمرنگ و آبی آسمانی هم بگم که اگه درد فرار از تملک عاشقان سخته ،شب و روز گذراندن کنار اين رنگهای خالی از احساس خيلی سخت تر از تنهايي ومیگرن عشقیِ

حالا جداً بايد چه کرد...او که عاشقی نميداند که جواب دل پر هيايوی من را نميدهد!!!و اوکه عاشقی را ميشناسد من را دچار ميگرن عشق زدگی ميکنه

...

جدا جواب این داستان را نمیدونم

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۸

عباس آقا

از هوای لندن که بگذرم هوای حوصله هم ابريست
خوب میدانم که خسته ای. شاید کسی در گوشه ای از این دنیا برای تمام خستگیهایت پناهی داشته باشه.....پس باران را رها مکن
ميدانم که ميآيی

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸

قهر سیاسی

همیشه فکر میکردم که خیلی دوست دارم بلند بلند سیاسی فکر کنم و در مورد تک به تک آرمان طلبی هام، یاس های سیاسیم، و باورهام و تمام اون چیزهایی که توی این سالها یاد گرفتم،هر چند کم ولی بنویسم...ولی از وقتی این دفترچه اینترنتی رو برای خودم باز کردم حس تازه ای درونم رخ داد و به این نقطه رسیدم که
چرا همه باید در مورد سیاست صاحب نظر باشند؟
البته معنیش این نیست که من در مورد سیاست کشورم یا اتفاقاتی که گوشه و کنار دنیا میوفته بی نظرم...نه. ولی ترجیح میدم دوستای عزیزی که یا روزنامه نگارند یا عمری رو صرف سیاست کردند بنویسند و من خواننده باشم و برای خودم مرزهای سیاسی خودم را نقاشی کنم...ولی با تمام این اوصاف بحث انتخابات ریاست جمهوری این روزها از ذهنم بیرون نمیره
دیشب داشتم با یه دوست بسیار عزیزی گپ میزدم که در نتیجه این گپپ زدن بسیار دوستانه به خیلی چیزها محکوم شدم....از بیسواد بودن گرفته تا حماقت و بلاهت و...بعدهم یه نیشخند و یه خداحافظی سرد... آره امروز خیلی فکر کردم،هنوز هم باور دارم که محروم کردن خودمون از رای دادن خیلی تخریب کننده تر از رای دادنِ...هنوزم باور دارم که باید از تک به تک راه باریکه هایی که داریم استفاده کنیم وواقع بین باشیم و ایران را با مختصات قانون اساسیش ببینیم، و حتی اگه با تمام اون قانون و بندهاش و اصلها و تبصره هاش مخالفیم باید یه گوشه ای از زمین رو بگیریم و در ابن بازی نقش داشته باشیم تا که شاید یه روز بتونیم بندی یا تبصره ایش رو عوض کنیم....دوست عزیز با کنار نشستن کسی حق تو رو توی سینی نمیذاره و برات دم در خونت نمیاره!!!! خوب منم تو این سالها خیلی چیزها یاد گرفتم ،مثلا اینکه منتظر معجزه نباشم. نه از تک به تک آدمهای عزیز موطنم که قدم های خرد و بزرگ سیاسی بر میدارند و نه از اون کسی که بهش رای میدیم...آره هنوزم خاتمی رو دوست دارم وباید بگم که خوندن خبر اومدنش ناخودآگاه به لبم لبخند نشوند و هم اینکه که با شنیدن خبر انصرافش نفس راحتی کشیدم...یه کمی حس پیچیده ای بود میدونم
هنوزم نمیدونم باید به کی رای بدم...ولی من با قهر سیاسی مخالفم...با اینکه شناسنامتُ تمیز نگه داری و از مهر نداشتن توش به خودت ببالی مخالفم
کس نخارد پشت من
جز ناخن انگشت من
...

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

مورچه ها

تا حالا با مورچه ها بازی کردید؟وقتی توی یه خط دارند راه میرن...میخواستم بگم که من این کاررا زیاد میکردم...حیاط خونه مادر بزرگ ظهر های گرم و داغ تابستون اصفهان...وقتی سینه کِش دیوار سایه میفتاد من که عاشق بازی کردن با مورچه ها بودم از اون پله سنگی پایین میومدم و دنبالشون میگشتم....توی جنگهای قبیله ایشون بین قبیله زرد و سیاه همیشه واسم سوال بود که سر چی دعوا میکنن...و دلم همیشه برای مورچه سیاه ها که معمولا بازنده بودند میسوخت...یادمه مورچه های زخمی و کشته رو مورچه های سالم حمل میکردند.... راستی اون روزها روزهای جنگ بود...ء
همه این داستان یه طرف وقتی انگشتم میذاشتم وسط صفشون، مورچه ها برای بار اول راحت بهش اعتماد میکردن و ازش بالا و پایین میرفتن....ولی لحظه ای که خطایی ازانگشت من سر میزد نه اون مورچه ها که شاهد بودند،نه دور و بریاشون ،نه سر صف و نه ته صفشون دیگه به انگشت من اعتمادی نداشتن....سخت ترین راهها رو میرفتن ولی انگشت من نه!!!ء
امروز داشتم فکر میکردم آیا مورچه ها با اون مغز میکروسکپیشون کار درستی میکنند یا ما آدمها...که ده بار از یه نفر،یه کار،یا یه برخورد له و لورده میشیم بازم امبد داریم که شاید این دفعه گلستان بشه!!!!البته ما اشرف مخلوقات هستیم و ده بار که کمِ ،صد
بار هم اگه از یه داستان بخوریم، باز هم باید به دنبال حرف و نقد و توضیح و توجیهش باشیم ....آدمیزادیم دیگه،مورچه که نیستیم

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۸

کفش هایم


ميخوام اينقدر بگم تا...ء
امروز ياد ديوار اتاقم افتاده بودم...ء
و اون همه شعر...مخصوصا سهراب و شعر
کفش هايم کو...ء
ميشه کفش هامُ پس بديد
.
.
.
من راه خونم گم کردم

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

بوی اصفهان



لعنت به اين دلتنگی که بعضی وقتها امان ازم ميگيره
بوی عيد...بوی اصفهان...قهوه خونه زير پل...صدای آب..چراغ های پل سی و سه پل...قيافه های آشنا...صداهای آشنا...بغلهای گرم...بوسیدن ها...عید دیدنی رفتن ها
نه الان ديگه نميدونم دلم هوای چی کرده
ظرفم پر شده... هنوز با هيچ کس تو ايران نتونستم حرف بزنم...بغض بدی تو گلوم به هم فشرده شده
اين چند روز همش به مستی گذشت...امشب رو هم به مستی ميگذرونم
به سلامتی همه اونهايي که دوستشون دارم و نيستند
نه!!!من اگه اين بار به خونه برگردم ديگه توان برگشتن به اين همه غربتِ غريب را ندارم

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

آزاده

من شبیه هیچ آزاده دیگری نیستم
.
.
.

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

پیام تبریک اوباما

پیام تبریک اوباما با اشاره به شعر سعدی و اون جمله فارسی زبونش به دل من که نشست
ای کاش که از ایران عزیز پیام زیبایی به گوش میرسید و به دل مینشست!!!ء
حیف
...

سال نو همگی مبارک



مامان و بابای گلم،داداش نازنینم
خوشحالم که کنار همدیگه هستید
روی ماهتون میبوسم
خونه سبزمون معنی عشقِ برای من
سبز باشید و سلامت و شاد
نوروزتون پیروز


و دوستای عزیزم هر جای این گیتی که هستید براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
نوروز بر همگی مبارک باشه


ماهی قرمز

این هم یادگاری تو...تو برام نوشتی که ماهی قرمز توی تنگ آب میمیره و پرنده توی قفس...حالا که خوب فکر میکنم میبینم با اینکه من ماهی قرمز کوچولورا خیلی دوست دارم ولی خوشحالم که از امسال زینت 7سین من نیست...من هر سال نگران این موجود دوست داشتنی بودم...و هر روز صبح توی خواب فکر میکردم که شاید الان مرده باشه...ولی امسال هفت سین من خالی از ترس مرگِ
من تو را به خاطر همین حرف های قشنگت دوست دارم..همیشه آزاده باش

سالی که گذشت


سالی که گذشت سال عجيبی بود...و برای من پر بود از تجربه های ناب!!! تجربه هايي که خيلی هاشُ فقط توی کتاب ها همیشه
خونده بودم...و هميشه فکر ميکردم جاشون توی کتاب هاست...برای من سالی بود پر از خيانت!!!ء
خوشحالم که تموم شد... دوستانی که هر کدوم يه جا شونه شدند برام و جای ديگه تبر به دست بودند... چراش هم ديگه مهم نيست...خونه تکونی عيد به همين درد ميخوره...ء

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۷

دیوانه شد این زن

بــگـذار بگـویـنـد کـه دیـوانـه شد ایـن زن.........زد بر سرش از خانه به میخانه شد این زن
بگـذار ببـیننـد کـه مـردانه رهــا شـد..........پاشید ز هم بنده ی پیمانه شد این زن
هر جا که دل سوخته دید و تن عریان..........دیوار به دیوار همان خانه شد این زن
در خلوت چشمان گره خورده ی یک مرد..........از پیله برون آمد و پروانه شد این زن
چـرخیـد بـه دور خـودش و مـاه بـرآمـد..........چرخید سرش، یک شبه افسانه شد این زن
نوشیـد شرابـی کــه بـه یکـبـاره زمیـن زد.........ویرانـه ی ویرانـه ی ویرانـــه شــد این زن
آنقـــدر که از تـلخـی نـاب دهـن عـشـق...........با خویشتن خویش جو بیگانه شد این زن
گر مرگ چنین است ،همین معرکه عشق است..........بــگــذار بــگــویــنــد کــه دیــوانـــه شـد ایــن زن
هیوا 2008

سپاس

فقط می خواستم از یه دوست که کلی وقت گذاشت و این صفحه نظم گرفت تشکر کنم
:)

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷

شهر کوچک من

شهر کوچک من
امروز بعد از چهار ماه رفتم به شهر کوچکی که 7سال در اون زندگی میکردم
و به اون خونه ای که من يه روزی عصيان گرايانه چمدونمُ جمع کردم و رفتم توش، و خيلی چيز ها را اونجا تجربه کردم.خانه نقلی کوچيکی بود ولی فضای گرمی داشت. اون حياط سبزپر از سنجابُ بلبل و اون زن صاحبخونه انگليسی مهربونی که کلی برام بودنش وزن بودن داشت و خيلی وقتها به داد تنهاييم ميرسيد، و شوهر گلش که هميشه مواظب بود که دم خونه من يخ نزده باشه
آره دلم هوای اونجا را کرده بود...مردمی که به هم لبخند ميزنند...و شهری که در کل دو تا خيابون بيشترنداشت...من هنوزم با لندن غريبه ام...زمان ميبره تا به اين شهر شلوغ که خيلی چيزاش شبيه تهران
عادت کنم

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

اتفاق بعید

من هم هنوز آن اتفاق بعید را انتظار می کشم. باور کن

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷

ترس های بیهوده

دو هفته اي هست که من به لطف یکی از دوستام از درد اسفبار بی کاری نجات پيدا کردم
ولی دلم نيومد اين اعتراف نامه را اینجا ننويسم....ء
زندگی قوانين عجيب خودش داره... يه روزهايی ميرسه که برای فرار از روزگار سخت به چيزی پناه ميبری و از داشتنش ممنون و متشکر ميشی که در حالت عادی حتا تصورش را هم نميکنی!!!ء
ميدونيد من خيلی ازکل مقوله دندان پزشکی ميترسيدم..از اون صدای دريل کردن و خلاصه هر کاری که دکتر دندان پزشک عزيز انجام ميداد...يادمه آخرين باری که مجبور شدم برم 2 سال پيش بود...اون روز صبح وقتی از خواب پاشدم از درد نصف صورتم بی حس شده بود...بازم به اين اميد بودم که خودش خوب ميشه و رفتم سر کار...ظهر تلفنم زنگ خورد و من که دیگه به زور ميتونستم حرف بزنم
فهميدم که برام وقت گرفته...و خيلی با ترس رفتم پيش دکتر...ء
اين را اينجا داشته باشيد
از طرف ديگه هم قبلاً گفتم که من از مرگ هم ميترسم...ء
اين دوتا رو بزارين کنار هم....حالا من توی مطب دندان پزشکی کار ميکنم و هر روز بايد ماشينم را در کوچه روبروی قبرستان پارک کنم...ء
جالبه نه؟
حتما شما هم شنیده اید که ميگن از هر چی که بترسی یا بدت بیاد سرت ميياد!!!!باور کنيد که من ديگه رسما اين قبول دارم
من همينجا مينويسم که من ديگه نه از دندون پزشکی ميترسم و نه از قبرستان و نه از هيچ چيز ديگه....ء
همین جا بگم از مرد هندی و سری لانکايی هم بدم نمی آد...بنده های خدا.... ميترسم اين هم تو راه باشه!!!ء
راستی کنار محل کار من يه مسجد هست که من کشف کردم زنها را به اونجا راه نميدن!!!وای امان از اين نوع بشر که خانه امن خدا را
هم از کج بينی هاش ايمن نگذاشته...ء
بعضی از زنهايی که ميان اونجا اينقدر در فرهنگ مرد سالاری گم و تحقير شده هستند که تمام زجر و درد اونها از خطوط چهرشون
معلومه...و نگاه مردهايی که سنگينی ميکنه بر باورهام و حريمم... بعضی وقت ها بايد به خودم ياد آوری کنم که اينجا لندنِ!!!ء
يعنی زنها يی که به این شکل در لابلای پارچه ها نه تنها چهره و موی سرشون پوشیده شده بلکه تمام هویتشون پوشيده شده حتا درلندن هم قدرت عصيان کردن ندارند؟؟؟
من اين چند روزه اينجا توی لندن دلم برای خيلی ها سوخته...خيلی وقت بود که درد اجتماع آزارم نداده بود
...

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

امان


امان از اين فرودگاه رفتن و مسافر رسوندن و تنها برگشتن
امان از اينکه زمانی ميرسه که ديگه توان انرژی گذاشتن برای راضی نگاه داشتن عزيزترين هاتم نداری
امان از اين سکوت مرگ بار خونه
امان از اين همه تنهايی
امان از تو و امان از من
بابا رفت ايران

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۷

بوی سبزه

تازه فهمیدم که تنها دلیل ننوشتن بعضی از حرفها درد بی درمان خودسانسوری نیست
بعضی حسها انگار که مخصوص گوشه دلت هستند
مثل تو
و بوی آغوش تو
...
سبزه ی من رها کرده خود را در آغوشِ ظرف و منتظر اندک گرمای بهار است تا که جوانه زند
و من
....

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۷

امشب


من چه قدر امشب دلم گرمه و پر از بوی خوش عشق
بايد تا خونه ام بوی بهار ميده به فکر سبزه عيد باشم

جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۷

رها

اين روز ها در سکوتی پر از سوال نگران يه دوست هستم... براش دعا ميکنم...دقیق نمیدونم برای چی باید براش دعا کنم...اینقدر که پشت حرفها و چهره ها گمش کردم...ولی من براش آرزوی آرامش میکنم
دلم میخواد باز هم بنویسم...ولی سکوتمُ دوست دارم...حرمت سکوتم صدای بریده بریدمُ شرمنده میکنه...من باز هم پُرم از خالی شدن
واین یه داستانِ همیشگی آزاده ....من همه چیز را به حرمت کلام و خط آخرش فراموش میکنم
یه جایی خوندم که نوشته بود بهار ما گذشته.....راستی اصلا بهاری بود؟ یا توهم غربت و تنهایی بود؟

نجوای شبانه

دو ساعت از نیمه شب گذشته
تبِ کلماتت صورتم را تب دار کرده
دیوار اتاقم هنوزم سردِ.....آره

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۷

گاه

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی هاگوشه ای می نشینم و می شمارم
باختن ها را و...و صدای شکستن ها را و وجدانم را محاکمه می کنم.....من کدام قلب را شکستم
وکدام امید را ناامید کردم و کدام احساس را له کردم و کدام خواهش را نشنیدم و.....و
به کدام دلتنگی خندیدم که گاه این چنین دلتنگم

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

پنجره

...بوی عید...بوی تو...آوای غربت...سلام ...خداخافظی...من...تو...فاصله ها
از پنجره اتاقم سرک میکشم میدونم سردِ ولی نفس کم آوُردم ،هوای سرد زمستان طولانی ریه هامُ میسوزونه
انگار که سالهاست زمستونه،بوی کهنگی میده
حس نوشتنم نیست
زنانه گی ام را گم کرده ام

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۷

عشق 18 سالگی


عشق 18 سالگی
وای هنوز هيجان فرصتم نميده
شايد اين پُست بعد دوباره بازنويسيش کنم
صبح از توی تخت از موبايلم رفتم تو اينترنت،فيس بوک،اينباکس...ء
دیدن اسمش برای شُک زدگی کافی بود که رسیدم به اسمی که من را صدا زده بود... و خیلی کوتاه نوشته بود
تمام دستام يخ زد...آخه تو اين دنيا خيلی کم هستند اون های که من را با اين اسم ميشناسند، دقیقا کمترازپنج نفر!
از اطاقم پريدم پشت کامپيوتر، انگار ساعت ها طول کشيد تا روشن شد
قهوه به دست ،شُک زده به عکسش خيره موندم، خودش بود
پر شدم ازهجوم خاطرات
....
اين دريا خيلی طوفانی بود و من اون روزها نميدونستم که همه دوست داشتن را مثل تو بلد نخواهند بود. من خيلی چيز ها را نميدونستم!

من عاشق پريدن بودم یادته؟

ولی طعم اون عشق هميشه در خاطرات من جای امن خودش را داره، ولی من در گذر زمان فولاد آبديده ای شدم، خیلی برای هر کدوم از اون پریدنها هزینه های کم و بیش دادم
من که پُر بودم از امنيت عاطفی نميدونستم یک روز ميتونه همه وجودم پر بکشه برای عشقی که اون روز ها برام قفس بود
خوب ،من که دوست داشتنتُ تاب نياوردم... من که به دنبال پرواز و آسمون بلند پَر کشيدم...ء
ای کاش تو پُر باشی از خبر های خوب، از عشق، از يه خونه گرمی که هميشه از اون حرف ميزدی
از يه ياری که با لباس سفيد بياد و هميشگی باشه، هنوز نميدونم دنيا با تو و تو با دنيا چه کرده ای!...ء
...................................
پانوشت
خوشحالم که شنیدم زندگیت پر از آوای عشق و دوست داشتنِ و دنیا با تو آن کرده که سزاوار آن بودی

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

گفتم.....گفت


گفتم عاشقی را دوست دارم... نوشت عاشقی بيهوده ست...ء
گفتم نه...ء
بيهودگی ،گذرانِ روز ها و شب هایمان در کنار سايه های کوتاه و بلند است، سايه هايی که
... سر بر شانه آنها نميتوان گذاشت
گفت..گفتم....گفت...گفتم
هم نفس شدنش پر از روح زندگی بود
ولی بی باوری خشن ترين يار عشق است

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷

عمو

دوازده سال پيش

صبح زود وقتی از خواب پاشدم که برم دانشگاه سکوت عجيبی توی خونه بود
دست و رو نشسته پله ها را يکی دوتا پريدم پايين، مامان و بابام نشسته بودن توی
هال خونه،مامانم نگام کرد و آروم گفت عمو مجتبی تصادف کرده
دلم ريخت،،،پرسيدم خوبه،،،،گفت بيما رستان...
و اين داستان شايد يک یا دو روز ادامه پيدا کرد تا من و همه فهميديم که نيمه شب همون شب زن عموی من از
انگليس زنگ زده بود و در 2 جمله خبر تصادف و فوت عمو را داده بود... و مامان و بابا ی من از
گفتنش عاجز بودند...همه اونسال عيد منتظر عمو بودند
خيلی زود همه فهميديم که عمو ديگه بر نميگرده
....
از اون روز 12 سال ميگذره، و توی اين 8 سال که من تو اين خاکم فقط يک بار سر خاکش رفتم...ء
حتما ميتونيد حدس بزنيد که چرا......ء
آخرين جمله ای که بهم گفت خوب يادمه....دم در داشتم باهاش خدافظی ميکردم، راهی انگليس بود
گفت "عموچی(این تیکه کلامش بود) با يکی باش که دست و دلش باز باشه و روحش بزرگ باشه....بعد محکم بغلم کرد... پيپ به دست و با اون بلوز آبی روشن رفت که عيد برگرده،،،ولی اونسال عيد ما عزادارش بوديم
روحت شاد عمو

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷

سایه ها


رهايش کن
بگَذر و بگذار ثابت کند که عشق مُردنيست
و محبت پر توقع است
و عشق شکاک است
و تو همانی که بودی و او همانی که هست
روی قانون زندگی اش پا نکوب
شايد دلش لک زده بود برای يک بغل تنهايي. از روزی که تو آمده بودی، دو دو تا چهار تای
هميشگی اش را به هم ريخته بودی،با خودش و باورهای سالهای غریبش، غریب شده بود
حالا دوباره با يه غم آشنايي ميگه که بابا عشق کيلو چند حالشُ ببر...و پشت اين کلامها در تنهايي خود شعرميگه، کبوتر به هوا ميفرسته ...میدونی که حالشم نميبره...ولی باز هم میدونی که خوشحاله از اینکه به قانون همیشگی زندگيش مهر تاييد زده
بازی براش تموم شده...از عشق به خودش زره پولادینی درست کرده...دستاشُ تو هم قفل کرده و دور خودش توده ای از یخ انباشته...سردشه
......
دخترک آرام ولی با دلی پر ازجوش و خروش کتابِ یک عاشقانه آرام را ورق میزنه به کلمات چشم ميدوزه...باز هم قانون ساده دوست داشتن پر از سوال بی جواب ماند...و سایه ها بلند و بلندتر میشوند
سنگ های ریز سنگ فرش خيابان را پر از سؤال زير پاهاش له ميکنه
پيش خودش به خيلی چيز ها فکر ميکنه
هنوز هم اين غریبه آشنا دوست داشتنیِ براش
به عکس دستش خيره ميشه و فکر ميکنه
رها کنم ؟
رها نکنم؟
خود را رها میکند در آغوش خاطرات روزهای خوب
ياد عطر ياس بنفش خونه مادربزرگ ميفته...دلش ميگيره
باز هم تنهايي