جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۹۲

برمی گردم تا واژه هایم را بازیابم

خیلی وقت می شه که اینجا نیومدم و ننوشتم واژه ها در استاتوس های فیس بوکی یه جورایی به یغما می ره. می خوام از این به بعد اینجا بنویسم. یه چیز هایی هست که اگه نوشته نشه ولی از یاد نمیره و پاک هم نمیشه. یه چیزهایی که انگار تو ننوشتن ها سنگین تر میشه رو دوش آدمی
برای همین می نویسم از این بعد

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۱

عشق و خیانت

!گاهی واژه ها به هم میپیچند و آدم نمیدونه واقعا امروز در تصوراتش زندگی میکنه یا دنیای دیروزش تصوراتش بوده
"خیانت"
...خوب یادمه از آخرین باری که از درد این لغت به خودم تابیدم و پیچیدم و اشک  ریختم و در خودم ریختم
انگار که داغ بچه دیده ام و دیگه برای همیشه بار سنگینِ داغ این لغت از ذهن و دلم  رفته، به راستی حس میکنم اون آخرین باری بود که فرو ریختم و دیگه نخواهم لرزید ... حالا دیگه تصور تکرار اون فرو ریختن هم بار دیگه در ذهنم نمی گنجه
 حالا این هیچی، پس اون هیاهوی عشق کجاست؟
یعنی اگه من تصور درد خیانت و ترس از آن به سرم نباشه برای چشیدن طعم خوش عشق هم خودم را به مهمانی دعوت نمیکنم؟

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۱

فقط صداست که می ماند

امروز بین سردرد وحشتناک و خونه آشفته و دل آشوبم صدای تلفن پیچید
سلام مامان...آه گاهی این همه آرامش از فرسنگها اونطرف تر چیزی شبیه معجزه است برای من آشفته حال
خوب میفهمم که تمام نگرانی هاش را قورت میده فقط برای اینکه کمی من را آرام کنه
یه روز خوب میاد مامان

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱

روزهای س-خ-ت

میشه اوقدر  همه چیز تو زندگی آدم به هم بریزه که  بزرگترین شادی روزانه آدم خریدن پاکت سیگارش باش
ولی این آخرش نیست، حتی اینقدر همه چیز به هم پیچیده تر میشه که از همون دلخوشیش هم آدم میگذره
گاهی میشه همه چیز هر روز بدتر از روز قبلش بشه
روزهای بد، نه با آمدن فصل بهار تموم میشوند و نه اصلا بهار و زمستان میشناسند
و همیشه هم امکان بدتر شدن دارند... امکان بدبختی آدم اصلا شبیه بادکنک نیست که ظرفیتش پر بشه و بترکه... نه، مادام تا نفس داری میتونه حجیم تر بشه و بد قیافه تر...مگر اینکه پریز را بکشی.... و تموم


شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۰

شب هايى پر سوال

گاهى از همه لگدهايى كه خوردى يه جايى نفس ميبره.../همون جايى كه ديگه نه دردت مياد، نه گريه دارى نه عاشقانه ها را ميشنوى و آغوشي ميطلبي.../ دقيقا همون جايى كه داد ميزنى .... ديگه بسه!!
بعد بغضي هم نيست كه بشكنه.../ آروم به ادمها نگاه ميكني و مثل باد ميگذري در بينشون...

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

زادروز مردی از جنس صداقت و صبوری- میر حسین موسوی

 برای مردی از جنس صبوری و صداقت و عشق و استقامت و صبر
دل نوشت دخترانت اشک را از چشمهایمان جاری کرد نه برای دلسوزی، بلکه برای تایید و یادآوری آنچه ما را بیش از سه سال است ، در کنار هم  نگه داشته .../ سه سال میگذرد از روزی که کم کم همدیگر را پیدا کردیم و دست به دست هم دادیم.../ با هم خندیدیم.../ با هم امید بستیم به فردای بهتری برای سرزمینمان.../ با هم به پای صندوق های رای رفتیم با امید های سبزی که شور زندگی و سازندگی داشت.../ و با هم اعتراض کردیم به دزدیده شدن رای های سبزمان.../ با هم در هر گوشه ای از این دنیای بزرگ فریاد کشیدیم که "رای من کجاست" .../ با هم، همه بیانیه هایت را خط به خط خواندیم.../ و تو هر روز بیشتر از روز پیش به ما ثابت کردی که تنهایمان نخواهی گذاشت.../ و همه با هم، کنارهم مصمم تر ایستادیم
امروز به حصرت کشیده اند .../ ولی مگر میشود آفتاب را به حصر کشید.../ تو تنها نیستی.../ دخترانت تنها نیستند.../ شنیدیم که گفتی هیچ چیز تغییر نکرده و تو ایستاده ای، بر همان عهد پیشین، میر حسین ما هم ایستاده ایم بر همان عهد پیشین.../ اگر چه این صبر سخت است و گاه نفس گیر، ولی امیدوار صبوری میکنیم، در کنار هم، همه دختران و پسران همان مرز و بوم  
زادروزت مبارک 
امروز برای همه ما مبارک است
ما عهد سبزی بستیم و بر آن ایستاده ایم و آزادی ات را چشم در راهیم

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۰

حس عاشورا...یا حسین-میر حسین

چیزی درونم می جوشد.../ حس غریبیست.../ دلم گرفته.../ دلم به ایستادگی میر حسین و حسرت یک کلام سبزش پر پر میزنه.../ دلم عاشوراست.../ دلم بوی غربت زینبی گرفته.../ کمی خودم را نگاه میکنم.../ عادت ندارم با حس های خودم بجنگم.../ عادت ندارم خودم را جراحی کنم.../ به همون راحتی که خودم را به دست آنچه که دوست دارم میسپارم، امشب هم خودم را سپردم به نوحه های 
عاشورا.../ 
بوی یاس.....بوی سیب
بوی پونه طفلکی می دونه عمه پریشونه تو خرابه ها
بوی سیب حرم حبیب و حسین غریب و کرببلا
... 
یاد میر حسین... تکیه بر همان عهد دیرین... همان رای سبز من که نام سبزش بود
....
یا حسین ....میر حسین

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰

واژه ها

واژه ها را نگاه میکنم و فکر میکنم که این روزها گل و گلدان و کبوتر و سفید و طاووس و دوست داشتن و سفید پوشیدن و سیاه پوشیدن و درد و عشق و دلتنگی و ... همه چی گویا در هم تابیده... نه درد معنای درد را دارد و نه عاشقی و نه شیطنت، نه وفا شیرین است و نه بی وفا متهم... من گم شده ام... من خودم را جایی در هیاهویی که خودم برای خودم درست کرده بودم رها کردم و دویدم... چشم هایم را بستم و فرار کردم.../ از همه چیز بریدم و خودم را به گوشه بی وزنی در دنیا انداختم.../اینجا که رسیده ام واژه ها ناقص هستند.../ من با حجم این لغتها زندگی ام خالی است و گم.../ هنوز واژه ها دست و پایم را بسته اند.../ بروم تا مرز هیچ واژه ای.../ تا مرز عریانی من با خاک و خورشید.../ دلم عریانی بی حدّ و حصر می خواهد.../ جایی که نه فریادم نه سکوتم  نه تن برهنه و نه احساسات وحشی ام هیچ شیشه ای را نشکند.../ اینجایی که من هستم وازه ها تهی و بی معنایند.../ من خودم را رها کرده ام .../ بگذار باد بوزد.../ طوفان روزمره گی زندگی من است

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

چه کسی عکس نهال سهابی را سانسور کرد. روزآنلاین پاسخگو باشد




متاسفم برای خودمان 



این عکس واقعی نهال در کنار عکس سانسور شده اوست در سایت روزآنلاین. من نه رونامه نگارم نه یک فعال کهنه کار سیاسی هستم ولی با دیدن عکس فتو شاپی نهال دلم به حال خودمان ، رسانه و سیاست و همه چیزمان سوخت که چقدر عقب مانده ایم



 همین سال گذشته زمانیکه كاترين اشتون نماينده عالي اتحاديه اروپا به ایران رفته بود خبرگزاری فارس و کیهان عکس های این زن را با فتوشاپ دستکاری کردند و یقه یک زن را رنگ کردند تا مبادا با عرف جامعه ایرانی ناسازگار باشد. روز آن لاین یک مقاله ای همون موقع منتشر کرد و دو عکس کاترین اشتون را کنار هم گذاشت تا نشان بدهد که چقدر آنها سانسور چی هستند.

 حالا عکس نهال دختر آزاد و رهایی که نوشته های وبلاگ و فیسبوکی اش نشان میدهد که این دختر مثل خیلی از دختران ایرانی هیچ ابایی از بیان عشق و انتشار عکس های آزادش نداشت را ببیند، سانسور شده ، فتوشاپی شده و احتمالا گفته می شه به خواست خود خانواده بوده و باید شرایط کسانی که در ایران زندگی می کنند را درک کرد.

 بر فرض که قبول درک کردیم و فهمیدیم حرف های پدر نهال را و اصلا عشقی نبوده اما آیا خبرنگاران ایرانی را هم باید درک کرد که مثل کیهان عکس آزاد این دختر را فتوشاپی کردند. خب اگر اجازه انتشار عکس واقعی نهال را نداشتید چرا یک عکس دیگری چاپ نکردید؟ یک عمر دست جمهوری اسلامی و دست پدران و مادران بر فرق سر ما بوده و هست، شما که مدعی تغییر جامعه هستید چرا تن به دروغ و سانسور می دهید؟ چه فرقی دارد از طرف خانواده باشد یا از طرف وزارت ارشاد؟

 دلم می سوزد برای خودمان که حتی بعد از مرگ ما هم روزنامه نگاران محترم به کمک خانواده ها کمک می کنند که آبرو و عرف حفظ باشد تا مبادا لباس ما یک مقدار بالا نرفته باشد که حیثت اجتماعی یک خانواده بر باد برود! نهال هم اگر می دانست بعد از مرگش عشق و عکس و حجاب و همه چیزش فتوشاپی و خانوادگی می شود شاید وبلاگ و فیسبوکش را هم با خودش می برد تا انقدر قربانی مصلحت سنجی ها و حرف و حدیث ها نمی شد.
 متاسفم برای خودمان

توضیح بعدی::خانم فرشته قاضی کامنتهایی نوشت و پاک کرد و رفت و سوال من:ء

 خانم قاضی من به عنوان یک مخاطب از شما پرسش کردم در برابر عکسی که به سبک کیهان سانسور کرده اید و به بخش کوچکی از بدن نهال سهابی که پیدا بود خط سانسور کشیدید. شما اینجا به جای پاسخگویی به مخاطب، اول دروغ گفته اید که این عکس روتوش شده در صفحه ی خود نهال است در حالی که صفحه ی نهال جلوی من باز است و هرگز چنین عکسی در آن نیست. در ثانی من ابتدا فقط در مورد عکس سوال داشتم اما الان که این دروغ شما و سپس پاک کردن کامنت هایی که با لحن عصبانی نوشته بودید را دیدم تردید بزرگتری دارم نسبت به اصل گزارشی که در مورد نهال منتشر کرده اید.من کاره ای نیستم یک مخاطب معمولی ام و همانطور که خود شما گفتید در جایگاهی نبودم که شما را زیر سوال ببرم. اما یک عمری شما برای ما نوشتید که باید در مورد چیزی که اطمینان داریم سوال کنیم و جلوی دروع هم بایسیتم.




 غیر از این نکردم و شگفت زده ام که لحن عجیب و غریب شما و سپس حذف کرن کامنت ها توسط خودتان مایه تاسف بیشتری برای خودمان شد که کسانی به نام مثل شما در جایگاه روزنامه نگار در روز آن لاین بودجه و پول از این سو و آن سو دریافت می کنند اما به مخاطب تا این اندازه بی احترامی می کنند. دست ما کوتاه است آنچنان که دست نهال کوتاه است و این روزها شما روزنامه نگاران قدرت دارید تا با کمک خانواده اش هم عشق را، هم 
عکس را، هم وجود همه ی ما را فتوشاپی و حذف کنید


دو لینک مطلب در فیس بوک 

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰

نام

موهایم را بلند می‌کنم تا به دست باد بسپارم...مثل روز هایم، مثل دلم، مثل تو، و مثل همه آنکس و آنچه که برای خودم می‌خواستم و روزی مشتم را باز کردم تا پرواز کنند..اسمش را گذاشتیم آزاده





سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۰

یادگاری های من از تو



سالها قبل... آن روز که من نوجوان بودم...آن روز که من طعم جوانی را با خود تازه مزه مزه می کردم..آن روزها ...این دوستی به آن روز ها بر می گرده... شرکت سپیده سپهر... من و تو و صدای خنده هایمان... صدای خنده هایی که به دور از همه باید ها و نباید ها به آسمان می رفت...ا
صبح تا حالا با ذهنم و خاطراتم چرخیده ام ... دیر رسیدم...ا
دیر رسیدم، دیر رسیدم که حتی حالی ازت بپرسم..امروز که آمدم بپرسم حالت چطور است گیج و گم و بهت زده به پیام های صفحه ات خیره ماندم و بغضم شکست...شکست این بغض لامصب بی درمان...ا
آخرین روز...آخرین دیدار... تابستان 3 سال پیش باز هم در خنده و شادی گذشت و قرار بود که برگردم...ولی نه من برگشتم و نه تو دیگه با اون کلام و صدای شیرینت، با "نازنین" گفتنهایت...با آغوش بازت، با آن همه مهربانی ها آنجایی... ا
هر بار که زنگ میزدی از اینکه از الو گفتنت می شناختمت تعجب می کردی...ولی مگه میشد فراموش کرد صدای گرمت را...حتی بعد از این همه دوری....و این عکس، در کنار تمام خاطراتمان که من از آنها هیچ عکسی ندارم، تنها یادگاریهای من از توست...این آدمک که بیش از 16 ساله که هر کجا که بودم در گوشه میزم نشسته بوده، با همین صورت شاد و این کِش سر که آخرین روز از موهات باز کردی و به من دادی...ا
باز هم من ماندم و دلتنگی ها... و زبانی که حتی نمی چرخه برای اینکه بگه روحت شاد

همیشه صدای خنده هات و صدای گرمت در یادم هست




دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

ن مثل نسرین ستوده که ستودنیست

این تصویر زنی است از دیار ما

غروری شیرین از ایستادگی این زن در وجودم موج می زند
این نگاه و این لبخند در خاطره تاریخ زنان ایران زمین خواهد ماند
نسرین ستوده عزیز
نه اشک و نه آفرین و نه بغض ما جوابگوی این همه استواری تو نخواهد بود
دست مریزاد بانوی ایران زمین

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۰

کوتاه

از بس که نوشتم و پاک کردم خسته ام
دخترک بهت زده چمباتمه زده و با سلول های خاکستری خود بی رحمانه می جنگد
...
نمی دانم کابوس اعدام ها را در ذهنم نقاشی می کشم یا دیوار سردی که بشود بر آن تکیه کنم
خسته و دیوانه ام از فضای ادم کشی
بوی خرداد می اید
ولی با چه شوقی ان همه تلخی را فرو دهم؟
جشن بگیرم یا عزا داری کنم؟
چطور رای مان را دزدیدند و خط بطلان بر وجودمان کشیدند؟
چطور خنده هایمان را اتش گشودند و عزادارمان کردند؟
ما تا کجای دنیا این بار تلخ و سیاه را با بغض های فرو خورده با خود می کشیم؟؟
من دچار این بحرانم
ولی اینقدر درد هست که من در بین این همه درد بی دردم
نمی توانم به فکر کاری باشم...چرا که نمی دانم جنسش باید خنده و شادی باشد یا روز شمار از دست دادن  هایمان
یا نگاهمان به فردا...فردایی پر سوال و بی جواب با همراهانی بهتر از آب روان
چرا ها و سوالها  دیوانه ام می کند
لب می گزم
نمی دانم شور دارم یا غمگینم
فریاد می کشم بر سر خودم
لامصب برای خودت یک خط بنویس که چه حالی
................
در نقطه چینها گم می شوم

پایه استبداد


در بین همه اتفاقاتی که می افتد این روزها و من گاهی از مهربان و نامهربان گُل می خورم و دقیقا در اون لحظه ای که حس کردم دیگه نفسم برای بالا امدن سخت تنگ شده ایمیل زیبایی از دوستی گرفتم که مثل همیشه با ظرافت کامل من را به اندازه یک زلزله 7ریشتری تکان داد...شاید شما هم کسی را بشناسید که این روزها روزگارش چون من است و دچار این درد باشد. من متنش را با همون کلمات به اشتراک می زارم و از نویسندش هم عذر می خوام که ازش اجازه نگرفتم ولی شاید درد من درد دیگری هم باشه و مطمئنم که با همون لبخندی که در خاطرم هست به این نوشته نگاه میکنه
*****************************
سلام آزاده
.اميدوارم خوب باشي و در ميان اين همه احساس‌هاي تغيير دادن اوضاع كشور، وقتي براي خودت هم بگذاري
ميداني آدم وقتي براي خودش وقت نگذارد خودش را حذف مي‌كند و اولين پايه‌‌ي استبداد از همين جا شروع مي‌شود.ء
خودت را حذف نكني ديگري را حذف نخواهي كرد.ء
اين را گفتم.چرا؟ چون احساس كردم كه داري چنين كاري با خودت مي‌كني. ء
...
*****************************
و من سخت به فکر افتادم

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۰

خاتمی آمد



خاتمی آمد


دوم خرداد 1376

از دانشگاه بی تاب و خندان ساعت 12 ظهر به شرکت بابا امده بودم

ساعت 2 بعد از ظهر آقای ناطق نوری با اختلاف 7 میلیون رای به آقای خاتمی تبریک 

گفت....بابا جلسه بود و من توی پوست خودم نمی گنجیدم... خانم منشی شرکت نگاهش 

از صورت خندان و شاد من به وجد آمده بود...می گفت همین شادی تو برای من یعنی

 پیروزی...کاش که شما جوانها شادی را زندگی کنید.... پدر از جلسه که آزاد شد...با 

صورتی خندان رفتم به اتاقش....و همیشه و همیشه کلامش آرامش جان بود حتی زمانی 

که قسمتی از کلامش پر بود از سوال....دوستی از دوستان پدر نگاهی کرد و گفت حالا 

ببینیم مایکل جکسونتون کِی در ایران کنسرت می زاره.... اینقدر پر از شادی بودم که 

تیزی زبانم بعد از یکماه تبدیل به قند عسل شده بود...گفتم به شما هم مبارک باشه حاج 

اقا
...

و به راستی نمی توان از یاد برد همه آن چیزهایی که بعد از آن روز برای ما ورق 

خورد

تلخ و شیرین

ولی ما شاهد ورق خوردن برگی از تاریخ ایران بودیم...گاه که خسته می شوم این 

روزها به خود می گویم آزاده این دفتر هنوز داره ورق می خوره... و ما با کلی تجربه 

و خودآگاهی بیشتر همچنان ورق می زنیم این دفتر را

...

ما راهی به جز پیروزی مردم سالاری در پیش رو نداریم


اقتدارگرایان جایی در فردای ایران زمین ندارند

...

مگر می شود دوم خرداد را از خاطر برد