جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

اهلی شدن


من هيچ وقت از خوندن اين داستان خسته نميشم
اين قسمتش گذاشتم اينجا...چون يکی از باور های سبز من
----------------------------------------------------
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهت می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

...

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۸

رنگ ها و تو


هر روز که توی اين مسير پام تا ته روی پدال گاز فشار ميدم تا که شايد پنج دقيقه زودتر برسم ،توی همون استرس باز هم از گوشه چشمهام ميبينم که دور و برم رنگ عوض کرده يک روز صورتی...فردا سبز کم رنگه...دو روز بعد يه دست سفيد...امروز هم که دشت يه دست زرد شده بود
من بهار را برای همين تنوعش دوست دارم....تمام تازگيش به همين تنوع رنگ ها و بوهای وحشیشِ. پاييز هم جور ديگه اي همين خصلت را با خودش داره
خوب که نگاه ميکنم ميبينم تمام آدم هايی را که دوستشون دارم پر هستند از همين تنوعها، گاهی پاييز و گاهی بهار گونه ...اگه تابستونی بشه و هر روز آفتاب بتابه يا زمستونی بشه و هر روز بارونی و خاکستری بشه...وقت رفتنِ اون موقع
جنگ و جدالی هم نيست...من از آوای يکنواخت خسته ميشم
آن را نمینوازم....برایم ننوازش

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۸

چند بار

چند بار خسته به گوشه اي افتاده بودم و تو به فريادم رسيدی؟
چند بار که دلم هوای آغوش گرم کرده بود بغل گشودی و من را به آرامش کوير مهمان کردی؟
چند بار درد دلهايم را شنيدی و با صدای گرمت غم را از دلم بردی؟
چند بار با قهقهه هايم بلند بلند خنديدی؟
چند بار با مستی ام مستانگی کردی؟
چند بار دنيا را از نگاه من ديدی؟
چند بار بر سر سفره عشق با من هم غذا شدی؟
چند بار صورت نشسته و موی شانه نکرده من را بوسه زدی؟
...............................
برگزيده از خاطرات زنی که زياده خواهی جرمش بود

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۸

بوی عجيب

ديشب خيلی شب عجيبی بود...امروز هم بوی عجيبی توی هوا بود...هی عميق تر ميدادمش تو...نميدونم بوش من را ياد
چی ميانداخت!!!!هنوزم پنجره ام را تا ته باز گذاشتم و دارم سعی ميکنم اين حس و بوی عجيب را بيشتر به درونم بکشم
راستی دو روز حس مورچه شدن بهم دست داده
منم حق دارم بعضی وقتها از دستهای قوی بترسم...هنوز بدنم سرد...ميدونم گله ای هم نيست
شايد با ويسکی و يخ داغ بشم...نميدونم
راستی لندن شکل بهار به خودش گرفته..يعنی من دارم به تنهايی عادت ميکنم؟

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸

پوسته

بعضی روزها شده از خواب بیدار بشوید و در تخته سیاه یا سفید ذهنتون هیچ تعریفی از زندگی و راه و رسمش وجود نداشته باشه!!!!جدا اگه امروز به من میگفتند بشین و چهارچوب خوبی و بدی را ترسیم کن چه بلایی به سر این همه باید و نباید ذهنم می آوردم...از تمام آموخته هام به یکیشون سعی میکنم ایمانم را نگه دارم و اون زشتیه دروغِ!!!باور نمیکنید که بعضی وقتها همین باور ساده، زیبایی زندگی را به من تلخ کرده!!!! یه دوستی میگفت تمرین کن که دروغ بشنوی و کهیر نزنی!!!نمیدونم شاید به اون نقطه هم برسم...ء
دیشب یهو دلم هوای خودمُ کرد،وقتی خیلی ساده و بی منحنی فکر میکردم،وقتی که هنوز دونه به دونه باورهای بهاریم به دست نوع بشر تبدیل به رویا نشده بود.... پیش خودم فکر میکردم که من با چه اصراری میخواستم از اون پوسته دورم بیام بیرون، یادمه که چطور برای مهیا کردن ورود به دنیای شلوغ تقلا میکردم .امروز که نگاه میکنم میبینم اگه این راه را در زندگیم انتخاب نمیکردم حتما الان همه اون باورهام داشتم به کودکم می آموختم!!!راستی من امروزبرای آموختن چه در باورم مانده؟؟؟؟ دروغ نگو.....ولی دروغ بشنو..... خیانت نکن.....ولی خیانت ببین تا آبدیده بشی....خوب باش تا بدها جایی برای اثبات دنیای زشتشان داشته باشند...امروز را در خانه و تنها میمانم....از خودِ بی معیار بیشتر از تمام آنها میگریزم

میگرن عشقی


آزاده بزرگترين اشتباه تو طلب دوست داشته شدن از اونهايی بوده که رنگ دوست داشتن برای آنها به رنگ زرد کم رنگ يا آبی آسمونی بوده.گرچه من عاشق مداد زرد کم رنگ جعبه مداد رنگیم بودم وحتما آبی آسمون بسیار زیباست ولی جوابگوی لحظه های پر از شور و هیجان من نبوده يعنی من و دلم ول معطل بوديم از همون نقطه شروع . از طرف ديگه همه اونهايي که رنگ تند و داغ عشق توی صدا و نفسشون بوده و زندگی را رنگ وبوی عاشقی برایم به ارمغان آورده اند دستهای محکمی دارند که فشارش روی شقيقه هام بعد از مدتی تلاش و امید آزاده بودنم را پر از سوال بی جواب ميکنه و من رسما دچار ميگرن عشق زدگی ميشم
يعنی جداً نميشه يکی عاشق باشه و مالک نشه!!!! بال و پر من را در هم نتابونه و بعد از مدتی با نگاه های سنگين به تمام زنانگی ام و انسانيتم توهين آميز نگاه نکنه ، و منِ متنفر ازمرحله خود توجيهی را به این کار بی پایان و بی سرانجام مامور نکنه. البته در مورد اون رنگهای زرد کمرنگ و آبی آسمانی هم بگم که اگه درد فرار از تملک عاشقان سخته ،شب و روز گذراندن کنار اين رنگهای خالی از احساس خيلی سخت تر از تنهايي ومیگرن عشقیِ

حالا جداً بايد چه کرد...او که عاشقی نميداند که جواب دل پر هيايوی من را نميدهد!!!و اوکه عاشقی را ميشناسد من را دچار ميگرن عشق زدگی ميکنه

...

جدا جواب این داستان را نمیدونم

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۸

عباس آقا

از هوای لندن که بگذرم هوای حوصله هم ابريست
خوب میدانم که خسته ای. شاید کسی در گوشه ای از این دنیا برای تمام خستگیهایت پناهی داشته باشه.....پس باران را رها مکن
ميدانم که ميآيی

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸

قهر سیاسی

همیشه فکر میکردم که خیلی دوست دارم بلند بلند سیاسی فکر کنم و در مورد تک به تک آرمان طلبی هام، یاس های سیاسیم، و باورهام و تمام اون چیزهایی که توی این سالها یاد گرفتم،هر چند کم ولی بنویسم...ولی از وقتی این دفترچه اینترنتی رو برای خودم باز کردم حس تازه ای درونم رخ داد و به این نقطه رسیدم که
چرا همه باید در مورد سیاست صاحب نظر باشند؟
البته معنیش این نیست که من در مورد سیاست کشورم یا اتفاقاتی که گوشه و کنار دنیا میوفته بی نظرم...نه. ولی ترجیح میدم دوستای عزیزی که یا روزنامه نگارند یا عمری رو صرف سیاست کردند بنویسند و من خواننده باشم و برای خودم مرزهای سیاسی خودم را نقاشی کنم...ولی با تمام این اوصاف بحث انتخابات ریاست جمهوری این روزها از ذهنم بیرون نمیره
دیشب داشتم با یه دوست بسیار عزیزی گپ میزدم که در نتیجه این گپپ زدن بسیار دوستانه به خیلی چیزها محکوم شدم....از بیسواد بودن گرفته تا حماقت و بلاهت و...بعدهم یه نیشخند و یه خداحافظی سرد... آره امروز خیلی فکر کردم،هنوز هم باور دارم که محروم کردن خودمون از رای دادن خیلی تخریب کننده تر از رای دادنِ...هنوزم باور دارم که باید از تک به تک راه باریکه هایی که داریم استفاده کنیم وواقع بین باشیم و ایران را با مختصات قانون اساسیش ببینیم، و حتی اگه با تمام اون قانون و بندهاش و اصلها و تبصره هاش مخالفیم باید یه گوشه ای از زمین رو بگیریم و در ابن بازی نقش داشته باشیم تا که شاید یه روز بتونیم بندی یا تبصره ایش رو عوض کنیم....دوست عزیز با کنار نشستن کسی حق تو رو توی سینی نمیذاره و برات دم در خونت نمیاره!!!! خوب منم تو این سالها خیلی چیزها یاد گرفتم ،مثلا اینکه منتظر معجزه نباشم. نه از تک به تک آدمهای عزیز موطنم که قدم های خرد و بزرگ سیاسی بر میدارند و نه از اون کسی که بهش رای میدیم...آره هنوزم خاتمی رو دوست دارم وباید بگم که خوندن خبر اومدنش ناخودآگاه به لبم لبخند نشوند و هم اینکه که با شنیدن خبر انصرافش نفس راحتی کشیدم...یه کمی حس پیچیده ای بود میدونم
هنوزم نمیدونم باید به کی رای بدم...ولی من با قهر سیاسی مخالفم...با اینکه شناسنامتُ تمیز نگه داری و از مهر نداشتن توش به خودت ببالی مخالفم
کس نخارد پشت من
جز ناخن انگشت من
...

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

مورچه ها

تا حالا با مورچه ها بازی کردید؟وقتی توی یه خط دارند راه میرن...میخواستم بگم که من این کاررا زیاد میکردم...حیاط خونه مادر بزرگ ظهر های گرم و داغ تابستون اصفهان...وقتی سینه کِش دیوار سایه میفتاد من که عاشق بازی کردن با مورچه ها بودم از اون پله سنگی پایین میومدم و دنبالشون میگشتم....توی جنگهای قبیله ایشون بین قبیله زرد و سیاه همیشه واسم سوال بود که سر چی دعوا میکنن...و دلم همیشه برای مورچه سیاه ها که معمولا بازنده بودند میسوخت...یادمه مورچه های زخمی و کشته رو مورچه های سالم حمل میکردند.... راستی اون روزها روزهای جنگ بود...ء
همه این داستان یه طرف وقتی انگشتم میذاشتم وسط صفشون، مورچه ها برای بار اول راحت بهش اعتماد میکردن و ازش بالا و پایین میرفتن....ولی لحظه ای که خطایی ازانگشت من سر میزد نه اون مورچه ها که شاهد بودند،نه دور و بریاشون ،نه سر صف و نه ته صفشون دیگه به انگشت من اعتمادی نداشتن....سخت ترین راهها رو میرفتن ولی انگشت من نه!!!ء
امروز داشتم فکر میکردم آیا مورچه ها با اون مغز میکروسکپیشون کار درستی میکنند یا ما آدمها...که ده بار از یه نفر،یه کار،یا یه برخورد له و لورده میشیم بازم امبد داریم که شاید این دفعه گلستان بشه!!!!البته ما اشرف مخلوقات هستیم و ده بار که کمِ ،صد
بار هم اگه از یه داستان بخوریم، باز هم باید به دنبال حرف و نقد و توضیح و توجیهش باشیم ....آدمیزادیم دیگه،مورچه که نیستیم

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۸

کفش هایم


ميخوام اينقدر بگم تا...ء
امروز ياد ديوار اتاقم افتاده بودم...ء
و اون همه شعر...مخصوصا سهراب و شعر
کفش هايم کو...ء
ميشه کفش هامُ پس بديد
.
.
.
من راه خونم گم کردم

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

بوی اصفهان



لعنت به اين دلتنگی که بعضی وقتها امان ازم ميگيره
بوی عيد...بوی اصفهان...قهوه خونه زير پل...صدای آب..چراغ های پل سی و سه پل...قيافه های آشنا...صداهای آشنا...بغلهای گرم...بوسیدن ها...عید دیدنی رفتن ها
نه الان ديگه نميدونم دلم هوای چی کرده
ظرفم پر شده... هنوز با هيچ کس تو ايران نتونستم حرف بزنم...بغض بدی تو گلوم به هم فشرده شده
اين چند روز همش به مستی گذشت...امشب رو هم به مستی ميگذرونم
به سلامتی همه اونهايي که دوستشون دارم و نيستند
نه!!!من اگه اين بار به خونه برگردم ديگه توان برگشتن به اين همه غربتِ غريب را ندارم

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

آزاده

من شبیه هیچ آزاده دیگری نیستم
.
.
.

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

پیام تبریک اوباما

پیام تبریک اوباما با اشاره به شعر سعدی و اون جمله فارسی زبونش به دل من که نشست
ای کاش که از ایران عزیز پیام زیبایی به گوش میرسید و به دل مینشست!!!ء
حیف
...

سال نو همگی مبارک



مامان و بابای گلم،داداش نازنینم
خوشحالم که کنار همدیگه هستید
روی ماهتون میبوسم
خونه سبزمون معنی عشقِ برای من
سبز باشید و سلامت و شاد
نوروزتون پیروز


و دوستای عزیزم هر جای این گیتی که هستید براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
نوروز بر همگی مبارک باشه


ماهی قرمز

این هم یادگاری تو...تو برام نوشتی که ماهی قرمز توی تنگ آب میمیره و پرنده توی قفس...حالا که خوب فکر میکنم میبینم با اینکه من ماهی قرمز کوچولورا خیلی دوست دارم ولی خوشحالم که از امسال زینت 7سین من نیست...من هر سال نگران این موجود دوست داشتنی بودم...و هر روز صبح توی خواب فکر میکردم که شاید الان مرده باشه...ولی امسال هفت سین من خالی از ترس مرگِ
من تو را به خاطر همین حرف های قشنگت دوست دارم..همیشه آزاده باش