تو را به دست دخترکان رنگی و شیشه ای شهری سپردم که غربتش بر شانه هایت سنگینی می کند...از این حباب ها، بی خیالی و سبکی را بیاموز...زین پس تنها سهم تو از من نگاهی نگران ولی خاموش است و دیگر هیچ....والسلام
یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹
چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹
نمی دانم
نمی دانم چه حسی است
کلاهم را بر سر می کشم و به درونم می خزم
اینجا درونم هنوز کمی گرما هست
جهنم که نمی دانم چه باید بکنم
اینجا درونم هنوز کمی گرما هست
جهنم که نمی دانم چه باید بکنم
بگذار در ندانستن بگذرد
علیرضا پهلوی هم خودکشی کرد...یادمه لیلا که خودش را کشت هنوز ایران بودم به گوشه میز و دفترم رفتم و نوشتم که ما مردم مهربانی نیستیم با تاریخ خودمان
دلم برای مامانم تنگه
فعلا در سکوت می گذره
همه دنیا را سکوت گرفته
علیرضا پهلوی هم خودکشی کرد...یادمه لیلا که خودش را کشت هنوز ایران بودم به گوشه میز و دفترم رفتم و نوشتم که ما مردم مهربانی نیستیم با تاریخ خودمان
دلم برای مامانم تنگه
فعلا در سکوت می گذره
همه دنیا را سکوت گرفته
پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹
گزگز
سالهاست جایی در دلم گزگز می کند. آن موقع هم که نمی کرد کودک بودم و به زبان عامیانه، ساده لوح. اصلا انگار که ذات مقدس آن محل ساخته شده برای گزگز، آنجایی که فضای مشترکیست بین دوست داشتن و امنیت و آرامش. هوای سرد دیماه بود و صورتم هم از سرما گز گز می کرد. بغض کرده بودم ولی می دانستم چاره ای نیست...همیشه همین بوده،فقط گاهی فریاد می کشی، گاهی سکوت می کنی، گاهی بلند بلند فکر می کنی،گاهی سرت را بین بالشت آنچنان فرو می بری و چشمانت را می بندی تا فردای لامسب بیاید، یا نه حداقل تصور کنی و حجم دهی آمدنش را، و گاهی هم در آغوشی خودت را آنچنان می پیچی و می تابی تا فراموش کنی گذر زمان را و دلت نمی خواهد به هیچ فردایی فکر کنی
می دانی عزیز دل، خوشیهای من و تو به ماندگاری و عمق یک مستی، هم آغوشی و یا یک نگاه مهربان است، ولی چه کنیم با غمهایمان این روزها، غمهایی به عمق یک اعدام
چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹
من و دلشوره ای سبز با قرار سبز

رسیدم به فصل بیست سوم خرداد قرار سبز کتاب مسیح علی نژاد
آنجا تهران بود و اینجا :
لندن 23 خرداد 1388
دلم شورید
دلهره گرفتم
....
اون روز عصر وقتی داشتم بعد از تجمعی خود جوش از درب سفارت ایران در لندن با کیوان به سمت ماشینش می رفتم
صدایی نگران از پشت تلفن بغض من را شکست؛
مامانم بود و مثل همیشه وقتی آزاده را بی تاب دید بعد از اینکه مطمئن شد من و داداشی سالمیم، گوشی تلفن را داد به بابا، تاب و طاقت بی تابی های مرا ندارد و من بلند بلند گریه می کردم دیگه برام مهم نبود آدمهایی که از کنارم رد میشوند چی فکر می کنم
به پهنای صورت اشک می ریختم و تنها کلماتی که یادم هست لغت تلخ "کودتا" بود و چراهای من که در پشت هق هق گریه هام شبیه دادی بود از دلی سوخته
و تازه روز های سیاهی که هنوز نیامده بودند ولی بوی تلخ و تندش دهانم را گس کرده بود و چشمانم را سوزانده بود
چقدر بی تاب وطن بودم؛
تاب آورده بودم که در خنده ها و هلهله کشیدنها و احمدی پر گفتنها آنجا نباشم ولی تمام روز ها ی تلخ بعد از کودتا را امان بریده و حیران گذراندم
بارها شب ها که بر گشتیم از تظاهرات بر پله های سنگی خانه نشستم و آسمان برایم کوتاه بود چه برسد به سقف بلند خانه ای صد ساله در لندن، و دلم جای دیگری بود
و...
آی مسیح روز بیست سوم خرداد هزار و سیصد هشتاد و هشت من بلند ترین گریه ام را در لندن سر دادم که آوازش همیشه در گوشم خواهد ماند... نمی دانم چرا دیگر نمی توانم کتاب را ورق بزنم...با بغضی در گلو این جا نشسته ام و فکر می کنم که شاید فردا
جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹
ناکجا آباد
انگشت تب کرده ات را بر پیشانی بلند کودکی ام میکشی،
از انحنای بینی ام تا خط لبهایم،
از خواب می پرم.
تو نیستی،
من هم نیستم.
خاطره ای تلخ را به درون می کشم.
آن قدر دندان بر هم می سایم تا خرد شود استخوانهای تلخ و نیشدار
و گوشه دار خاطراتم.
می خواهم رها شوم،
به امید رها شدن، دست و پایم را می کشم.
نمی دانم بوی میله های قفس از کجا در فضای اتاقم حجم پیدا کرده
حجم آبی له شدن زنانگی هایم به دستان بی باور خودم
حجم سبز روییدن یک ساقه در نا کجا آباد جهان
ناکجا آباد را بو می کشم، بغض می کنم،
بوی خون می دهد،
بوی زجه مادری که گِل بر سرش ریخته و در گوشه ای بهت زده نشسته،
بوی حجم بی کران دل های سوخته و انگشتان بریده شده،
بوی طناب دار،
بوی نامردی مردانم،
بوی بی مهری زنانم،
بوی روسری دخترکی که گل نرگس می فروخت و آویزان به شیشه ماشینم اصرار داشت که همه اش را بخرم و من
در آن لحظه از همه گل های نرگس بیزار شدم ...آنها را به صندلی پشت ماشینم پرت کردم و تو در خاطرم همیشه با بوی نرگس
همراه شدی
بوی دروغ، همانچه که در اولین روزهای مدرسه قبل از "بابا" آموختندمان
بوی تزویر، و صورتهایی که با سرخاب های چینی قرمز است نه از دل خوش
بوی خالی ذهن دخترکان و پسرکانی که دیگر نمی شناسمشان،
ولی،
دوستشان دارم.
بوی دانشگاه، که حجم خالی فرار از ناکجا آباد را برای من به یقیین تبدیل کرد.
بوی طغیان من.
بوی تلخ و گس تلی خاک که از خانه مادر بزرگ به زمین ریخت و من چشم برگرفتم که نبینمش
نمی دانی این روزها چه تلخم
پنجشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۹
فضای من
فضای عاطفه مثل جباریت خدا بوی خشم می دهد
فضای تبسم مثل تیشه جلاد بوی خون می دهد
فضای دل من مثل تابستان قطب یخ زده است
فضای ایران مثل بوی گند گاز کارخانه های آدم کشی نازی هاست
فضای هر بدرقه ای مثل مردن و باز نگشتن است
فضای هر سلامی مثل خداحافظی تلخ پر سوال و پر گریه است
فضای هر صبحی به مانند قلب گنجشک زندانی شده در اتاقکی میزند و می لرزد
فضای آزادی بوی سرد سلول انفرادیست
فضای خانه دور است و محو و گم
فضای هر عشقی...عشق؟؟؟ نمی دانم کجای روز گار جایش گذاشتیم
فضای هر آغوشی...آغوش؟؟؟ بگذار این یکی را هیچ نگویم
شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۹
تاریخ
صدای گوش خراشی در حافظه تاریخی سرزمینی که دلتنگش هستم برای همیشه حک شد
بر ذهنم نقاشیت می کنم
راه می روم
با خود خشونت تاریخ را تکرار می کنم
کلمات را مرور می کنم
گاه انسانها وارثان بی رحمی های تاریخ هستند
حتی آنها که مهربانند
حتی آنها که می دانند
آنها که می فهمند
روحم را از زیر سنگینی کلماتت بیرون می کشم
می خواهم پاکشان کنم
ولی نه
باید حرف را شنید، باید درد را چشید
به دفتری که بسته شد می نگرم
دست بر پوسته دلم می کشم ، می سوزد، تلخم
ناسزایی بر روح و روان تاریخ حواله می کنم
ولی چه فایده باز هم بوی هیچ می آید
...........
بیدار می شوم، در خانه بوی هیچ می آید
روزی از همین روزها باید از این همه هیچ سفر کنم
باور کن که این قهوه تلخ صبحگاهی را باید تنها با طعم سیگارت سر کشی
باور کن، کفش به پا کن و برو
قهوه را سر میکشم و یاد خواب شب گذشته می افتم
خواب نه، تو
بر ذهنم نقاشیت می کنم
راه می روم
با خود خشونت تاریخ را تکرار می کنم
کلمات را مرور می کنم
گاه انسانها وارثان بی رحمی های تاریخ هستند
حتی آنها که مهربانند
حتی آنها که می دانند
آنها که می فهمند
روحم را از زیر سنگینی کلماتت بیرون می کشم
می خواهم پاکشان کنم
ولی نه
باید حرف را شنید، باید درد را چشید
به دفتری که بسته شد می نگرم
دست بر پوسته دلم می کشم ، می سوزد، تلخم
ناسزایی بر روح و روان تاریخ حواله می کنم
ولی چه فایده باز هم بوی هیچ می آید
...........
بیدار می شوم، در خانه بوی هیچ می آید
روزی از همین روزها باید از این همه هیچ سفر کنم
باور کن که این قهوه تلخ صبحگاهی را باید تنها با طعم سیگارت سر کشی
باور کن، کفش به پا کن و برو
قهوه را سر میکشم و یاد خواب شب گذشته می افتم
خواب نه، تو
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹
دل-تن-گم
آزاده گریزپایی که گاهی من را به دنبال خود میکشید و گاهی من برای رفتن کفش به پایش می کردم
مدت زمانیست،
که دیگر راهی برای جلو رفتن نمی یابد
آنقدر دلتنگ ایرانم که با اینکه از خانه هیچ آوای خوشی به گوش نمی رسد ولی من آسمانش را ،خاکش را ، غروبش را، کوهش را، مردمش را، خانه ام را سخت دلتنگم
تصور ابعاد این همه دلتنگی در باورم نمی گنجد
سخت روحم آزرده است،
دوست دارم به خانه باز گردم،
آرزوی کودکانه ام را پیش گیرم و معلم روستای سبزی شوم و بچه های لُپ گُلی را دست نوازش بر سر کشم و الفبای زندگی را مشق دهم، این ساده ترین آرزوی من بود، قبل از اینکه آنقدر بزرگ بشه که صدای ترکیدنش در گوشم سالها بماند
دور افتاده ام از تمام رویاهایم
روزهای سرد پاییزی
پر از رنگ و خالی از محتوا می گذرد
مدت زمانیست،
که دیگر راهی برای جلو رفتن نمی یابد
آنقدر دلتنگ ایرانم که با اینکه از خانه هیچ آوای خوشی به گوش نمی رسد ولی من آسمانش را ،خاکش را ، غروبش را، کوهش را، مردمش را، خانه ام را سخت دلتنگم
تصور ابعاد این همه دلتنگی در باورم نمی گنجد
سخت روحم آزرده است،
دوست دارم به خانه باز گردم،
آرزوی کودکانه ام را پیش گیرم و معلم روستای سبزی شوم و بچه های لُپ گُلی را دست نوازش بر سر کشم و الفبای زندگی را مشق دهم، این ساده ترین آرزوی من بود، قبل از اینکه آنقدر بزرگ بشه که صدای ترکیدنش در گوشم سالها بماند
دور افتاده ام از تمام رویاهایم
روزهای سرد پاییزی
پر از رنگ و خالی از محتوا می گذرد
درونم خالی است،
تلخ است،
گس است،
بغض دارد،
و خسته ام
دلم برای کلاغی که آخرین خرمالوی درخت خانه مان همیشه سهم او بود آنقدر تنگ است که شاید اگر این روزها میدیدمش ،عاشقانه ترین بوسه را بر منقارش می زدم، حتی اگر لبانم را وحشیانه می دَرید
این روزها آنقدر تلخم که هر چقدر شکلات می خورم فقط رنگ قلبم شکلاتی تر می شود
و خسته ام
دلم برای کلاغی که آخرین خرمالوی درخت خانه مان همیشه سهم او بود آنقدر تنگ است که شاید اگر این روزها میدیدمش ،عاشقانه ترین بوسه را بر منقارش می زدم، حتی اگر لبانم را وحشیانه می دَرید
این روزها آنقدر تلخم که هر چقدر شکلات می خورم فقط رنگ قلبم شکلاتی تر می شود
شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹
راه
بر در و دیوار خنج میکشند تا بودن و شدن و داشتن ِ آنچه در بنیان بی فردا و بی دیروز و بی امروز است را ثابت کنند
بر در و دیوارخنج میکشند تا صدای بودن خویش را بشنوند.
ولی بی خبر از اینکه خاطره دیوار پر است از این خنج ها، و صدایش تنها انعکاسی است از آواز تکرارها.
دیوار آخرین پناه است برای امنیت و گاها برای نرفتن به راهی که حتی آوازه پُر از طوفانش امان میگیرد از کابوس های شبانه آدمی. و باز خنج میکشند
...
"راه ها" مسیری برای همه نیستند
و "دیوارها" تکیه گاه همه نیستند
...
پیمودن مسیر به دورادور دیوارها و یا در پناه دیوارها تکیه دادن، با راه را برگزیدن و جستجوی کویر و جنگل از پایبست متفاوت است.
آنجا دیواری هست که بر آن تکیه دهند و پشت و پناه گیرند در اوج دلهره و تشویش.
ولی در راهِ بی دیوار تویی و تو، و همسفرانی که آنها هم جز خودِ خود هیچ ندارند و این عمیقا تلخ و تنهاست، حتی در کنار تمام شیرینیهایی که جلا می دهد روحت را،آنزمان که کشف میکنی، بر خود می بالی و به خود نگاه میکنی و طعم شیرین تجربه ها بر دهانت می نشیند
...
عده ای راه رو هستند و عده ای تکیه نشین و حاشیه نشین دیوار ها
و این دو گروه گاه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشوند
ولی امان از" درد" که بر جان هر دو می پیچد
رنگ و رو عوض میکند ولی در نهایت درد است
او که رها می شود و به راه می افتد گاهی خسته و تنها و کم نفس به شانه ای حتی مجازی پناه می برد و می گوید"بریده ام"....دردیست این رهایی و آزادی، حجم سنگین آن گاه بر مغز استخوان آدمی آنچنان می ستیزد که امان از او می برد
دروغ چرا؟ نمی شناسم درد دیوار نشینها را
ولی به گمانم هر چه هست پر است از تکرار و تکرار و تکرار
...
دورم از تکرار ها
دورم از دیوارها
این بار در کویر رها شده ام، در جاده ای کویری، که دلخوشی ام به همین امروزیست که تا چشم کار می کند خالیست، در این خلاء "هیچ" معنای عجیبی دارد، ولی من، از تنها ساقه سبزی که در دست دارم زندگی را می سرایم و پیش می روم
خسته ام
ولی ناخن هایم را آنقدر جویده ام که بر هیچ دیواری خنج نیندازم
سهشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹
بگو
می خواستم در آغوشت کشم
می خواستم بر کاسه سفالی ام نقاشیت کنم
می خواستم سیگاری در آغوشت کشم
می خواستم مال من باشی
می خواستم بوی قهوه صبح گاهی بیدارمان کند
می خواستم بوی تنت مستم کند
...
از خواب بیدار می شوم
زمان گذشته
نمی دانم زمان سنگ است یا آهن یا صفر و یک
هر چه بوده گذشته، گذشته روزگاری که "من مال او باشم"
ما همه سرفراز و سر بلندیم از میانبر زدن از راهی که نمی دانیم نامش چیست
مادرانمان به آن وفا میگفتند و ما گم و گیج نگاهش می کردیم
و روزی وقتی مادرانمان نگاهشان به پدران بود ما دزدکی از آن واژه گذشتیم
...
دیروزبعد از فتح آن واژه خوابیدم و امروز بیدار شدم
چقدر دلم خالیست... حتی آن واژه را هم دوست ندارم
گویا امروز دیگر زمان هیچ چیز نیست
نه آغوش، نه کاسه آبی سفالی، نه پک زدن به سیگار لب سوز تو، نه مال من شدن، تو ... او
...
لیوان را تا نصفه پر از قهوه میکنم، بوی خاک می دهد لعنتی
سر میکشم
مست میشوم
...
بگو کسی خانه نیست
بگومن رویایم رادر جانماز سفید مادربزرگ جا گذاشتم
بگو دلم تنگ است
بگو
رها کرده ام خود را به دست باد، تو را به دست تو
و ما را به دست ...
ما؟
تلخ می خندم
جمعه، مهر ۲۳، ۱۳۸۹
تلخ
طعم تلخ سیگار....
طعم تلخ دوری...
طعم تلخ تصور شنیدن شکنجه های یک زن...
طعم تلخ توهم غربت نشینانی که پاک فضای خانه را به فضای غربت باخته اند...
طعم تلخ ایرانی بزرگ در پشت میله های زندان...
طعم تلخ هوای آزادی آنجا که از داشتنش لذتی نمی بری...
پنجره را باز می کنم
ابر ها بر سرم سنگینی می کنند
خاطره ها و امید ها و آرزوها رهایم نمی کنند
تو نیستی
او نیست
من هم نیستم
کجاییم "ما"؟
دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹
واژه ها
آرامش من با واژه ها به یغما برده می شود
وقتی با واژه ها درگیر می شوم سخت ترین لحظه های بودن من است
وقتی بین خوب و بد در لایه های ذهنم می چرخم و خاطره ها مرا می چرخاند
گاهی از انحصاری شدن عشق فرار میکنم و از سوی دیگر سلولهای خاکستری ذهنم به دنبال امنیت و آرامش می گردد
ولی همین من ، از آرامش روزها و لحظه ها خسته شده و طغیان خود و یا تو را می طلبم وطغیان نکنی، طغیان می کنم
و در این کارزار روزی مثل امروز خسته می شوم از این دَوَران روح و روانم
آری روزی در اوج عشق فرار می کنم از هر "مال تو" شدن و از هر "مال من" شدن ولی چطور در این لحظات محو می شوم در تصور "مال تو" شدن و تشنه می شوم به تصور "مال من" شدنت!
و همین من که باور دارم آدمی نه مالک جسم دیگریست نه مالک روح دیگری چگونه گم و گیج می شوم بین "داشتن و بودن"
کسی بچیند این سیم سرد فلزی را...
شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹
زنانگی
آمدم زنانگی را بنویسم
بین سیگنالهای اینترنتی گم شد و رفت
نوشتم زنی، عروسک نیستی
نوشتم که زنانگی ات را معامله نکن
-نه در خانه و نه در خیابان
نوشتم که آیا این راه و رسم فروش زنانگی از دل خانه ها بر می آید؟ء
یا نگاه خیس و حریص جامعه؟ء
یا معلم بر سر کلاس درس با غمزه گری هایش این گونه آموخته؟ء
یا شاید دستان خالی یک زن که در باورش متاع قدرتمند تر از زنانگی اش برای فتح خواسته هایش ندارد؟
و چه فرقی دارد که در ازایش به تو چه میدهند؟ - چه عشق باشد و چه زر- باز هم سلولهای خاکستری ذهنت را آرامشی امن فرا نمیگیرد
چه فرقی میکند اگر خریدار خانگی باشد یا خیابانی؟ چه فرقی میکند اگر دوره ای باشد؟ -
که این متاع را به هر چه بفروشی و به هر که بفروشی خسته و کوفته به گوشه ای خواهی نشست و به مانند بازرگانی که جنسش را ارزان از کف داده لب میگزی- معامله اش نکن
می دانم که این روزها همه راه ها طولانی هستند
...
و خیلی چیزهای دیگه
ولی گم شد و بین سیگنالهای اینترنتی رفت
شاید روزی دیگر
جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹
باز مینویسم
میخواهم بنویسم
لایه های ذهنم پر از حرفهای گم و پیداست
پوسته ذهنم را میپویم، ورق میزنم لایه ها را
اشک- اشک از چشمانم راه می افتد
سکوتم از چیست؟
درد دارم بر دل؟
بغض دارم بر گلو؟
آه مادران است؟
اشک مظلومان است؟
دلتنگم؟
نمیدانم
باید غبار را کنار زنم، اوجی بگیرم و از آشیان عقاب بر باورهایم بنگرم
اوج بگیرم و دور از اشک و آه و میله زندان و داغ مادران و بی کسی کودکان یتیم شده برای فردا ها بنویسم
با حس سبز
با بوی عاشقی
با باوری سبز
رهایم کنید
بگذارید هوایی تازه در ریه هایم جا پیدا کند
خسته ام از دود
خسته ام از باورهایی که تنها نقششان سرابی است از تار عنکبوت هایی که بر باورها تنیده اند، وقتی که حتی عنکبوت هنرمند هم بر تارهای خشکیده اش مرده است
خسته ام از این همه هیچ
عصیان را دوست دارم
عصیان در برابر من
عصیان در برابر تو
عصیان در برابر زنانگی ام
عصیان در برابر مردانگی درونم
عصیان در برابر هر آنجه از درون و بیرون به بندم میکشد
عصیان در برابر این همه رخوت مرگ باری که بویی از سبز ندارد
سبز خواهم ماند
سبز خواهم زیست
سبز خواهم نوشت
سبز
بلند میشوم
پنجره را میگشایم
نقطه های مجهول ذهنم را مرکز پرگاری میشوم
اشک هایم را پاک میکنم
بغضم را فریادی میکنم بر گستره پهن آسمان
رخت های روی هم ریخته و نشسته را از پنجره به بیرون می اندازم
رخت نو می خواهم انگار
خسته ام از تکرار پوچ رخوت انگیز این اتاق
من از اینجا به عقابی که بر تیغه کوه نشسته نگاه می اندازم
همبازی من اوست
یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹
روز تلخ قدس در لندن
دیروز 4سپتامبر2010روز قدس بود در کشورهایی مثل انگلیس
حدود ساعت 2 بعدازظهر رسیدم به جمعی که داشتند خودشون را برای شرکت در راهپیمایی حاضر میکردند. بین جمعیت چرخیدم، بینابین جمعیت چهرهای ایرانی را تک و توک میشد دید. احتمالا با حس زنانگی ابتدا سراغ دختری رفتم که پرچم ایران دستش بود
سلامم را با دشنام پاسخ گفت
خیلی تلخه تو خاک غریب ایرانی بهت دشنام بده...جواب دادم شرمنده ام که رنگ سبز بلوزم را هم تاب نیاوردی و به سراغ دومی رفتم
مردی میانسال که سلامم را جواب داد بهش گفتم حاج اقا نظرت چیه راجع به اونچه در ایرانمون میگذره....؟؟؟
نگاهم کرد و گفت شما سبز ها را همین انگلیس ....به سر ما نازل کرد
گفتم این چه حرفیه شما پیرزنها و پیرمردها و زنان و مردان کشور خودتون را که از ته دل فریاد میزدند را به بیگانه نسبت میدید؟
گفت بله همش زیر سر آمریکا و انگلیسه
گفتم نه جنبش سبز از رگ و ریشه داخل همون ایران زد بیرون
گفت امسال همتون اون مملکت را به آشوب کشیدید
گفتم من هم رای دادم و به دنبال رایم اومدم بیرون، من به خاطر تغییرات داخل نظام برای ایرانی بهتر رفتم پای صندوق رای...من و امثال من که اگه آشوبگر بودیم راه دیگه ای را انتخاب میکردیم....ولی جواب سوال ساده اون جمعیت چی بود؟؟سهرابها و ندا ها و کیانوش ها را کشتند و کوهیارها و شیواها را زندان کردند. به صانعی و کروبی قرآن خوان هم رحم نکردند، دشمنان فرضی آقایان از بدنه همان نظام هستند که ما براي فردای بهترش رفتیم و رای داديم...چطور شد حالا انگلیسی شدند همه؟
گفت: شما ها دارید از این داستان استفاده تبلیغاتی میکنید و من هم دیگه جوابی به حرفای انتخاباتی نمیدم
گفتم:شما واقعا فکر میکنید ایران با فلسطین امروز فرق میکنه؟
گفت: شماها از اسراییل میترسید شماها صدای فلسطین را میخواین خفه کنید
گفتم : آفای محترم من و خیلی از سبزها با هر ظلمی هر گوشه دنیا مخالفیم...ولی ایرانمون، دوستای عزیزمون زیر شکنجه و تجاوز و حکم های ناعادلانه هستند، این انصافه؟ این اسلامه؟
گفت: قانون شکنی کردند
گفتم: پرسید رای من کجاست و جوابش گلوله بود
چیزی نگفت و بدون خدافظی من را در بغضم رها کرد و رفت
دوتا پسر جوان که فارسی حرف میزدند توجهم را جلب کردند
رفتم طرفشون سکوت را شکستم و گفتم سلام
گفتند سلام و من سریع پرسیدم دارید میرید راهپیمایی برای قدس فکر نمیکنید قدس امروز بهانه ای دست دولتمردان ایرانه وقتی با مردم خودشون این جوری رفتار میکنند
و باز هم جواب تکراری
خانوم جنبش سبز را انگلیس جنایتکار ساپورت می کنه
گفتم آقا همین انگلیس جنایتکاری که تو میگی به تو این حق را میده که توی کشورش راهپیمایی کنی، میدونی مردم توی ایران چقدر منتظر همین حق ساده مدنیشون هستند و دولت احمدی نژاد بهشون این اجازه را نداد
گفت خوب ما ظرفیت دموکراسی را نداریم
گفتم چرا داریم ببین اینجا من میام می ایستم توی صورت تو بدون اینکه بهت توهین کنم باهات حرف میزنم و تو هم چماق دستت نیست که تو سر من بزنی و این اجازه را نداری من هم همینطور..به این میگن مملکتی که توش دموکراسی نهادینه است و من و تو چاره ای نداریم جز اینکه با همحرف بزنیم اگه الان ایران بودیم تو تاحالا چند بار زده بودی تو گوش من؟ما فقط یه فضای سالم میخوایم که در اون من و تو بتونیم کنار هم زندگی کنیم با تمام اختلاف نظرهامون
گفت : نمیشه
گفتم چرا؟ میخوای با اون سیل آدم چی کار کنی؟ بندازیشون تو رودخونه یا بدیشون دست باد...نه اون صدای خفته از اون همه فشار و زور از یه جایی سر بیرون میزنه
یه نگاهی کرد و گفت سبزها فقط 25 خرداد ساکت بودند بعدش شکستند و خراب کردند . خوب باید با اغتشاش مبارزه کرد
گفتم بر فرض محال که حرفت درست باشه همون روز 25 خرداد 26نفر کشته شدند
یکیشون گفت 26 نفر که آمار غلطیه 7یا8نفر
گفتم اصلا یک نفر...خوبه....چرا.؟؟.یه سهراب هم بی عدالتی بود...مگه نه اینکه تو برای عدالت خواهی فلسطینیها امروز اومدی، ولی حتی به ذهنت اومد که اون هموطنت بود و یک روز اومدی بیاستی کنار ما به خونخواهی همون یک نفر و فریاد بزنی برادر شهیدم حقت پس میگیرم؟
که خودت خوب میدونی از آمارها که بیش از صد نفر از عزیزترین بچه های اون مملکت به خون کشیده شدند
پسرک گفت ما باید بریم
خانم دیگه ای توجهم را جلب کرد به سلام و علیک نرسید به جز بد و بیراه هایی که شنیدم گفت شما اسراییلیها
گفتم خانوم من برای کشته شدن همین بچه هایی که عکسشون روی پلاکاردهاست به خیابونهای لندن اومدم...من دلنگران ایرانم.....میدونی بر سر نگینی که ماشین نیروی انتظامی از روی مادرش چند بار عبور کرد و کشته شد این روزها چی میاد اون دختر7ساله مثل خیلی از این کودکان فلسطینی مادر دیگه نداره....میدونی اینم ظلمه چه فرقی داره از طرفه کی باشه؟!
جوابهاش قابل نوشتن نیست
و من یخ کرده بودم و میلرزیدم و پیش خودم فکر کردم که چقدر راه مونده که ما بریم و چقدر سخته اینهمه دیکتاتوریه نهادینه شده را بیرون کنیم از گوشت و پوست و استخونمون
با گلوی پر از بغض از این جمعیت جدا شدم
حدود ساعت 2 بعدازظهر رسیدم به جمعی که داشتند خودشون را برای شرکت در راهپیمایی حاضر میکردند. بین جمعیت چرخیدم، بینابین جمعیت چهرهای ایرانی را تک و توک میشد دید. احتمالا با حس زنانگی ابتدا سراغ دختری رفتم که پرچم ایران دستش بود
سلامم را با دشنام پاسخ گفت
خیلی تلخه تو خاک غریب ایرانی بهت دشنام بده...جواب دادم شرمنده ام که رنگ سبز بلوزم را هم تاب نیاوردی و به سراغ دومی رفتم
مردی میانسال که سلامم را جواب داد بهش گفتم حاج اقا نظرت چیه راجع به اونچه در ایرانمون میگذره....؟؟؟
نگاهم کرد و گفت شما سبز ها را همین انگلیس ....به سر ما نازل کرد
گفتم این چه حرفیه شما پیرزنها و پیرمردها و زنان و مردان کشور خودتون را که از ته دل فریاد میزدند را به بیگانه نسبت میدید؟
گفت بله همش زیر سر آمریکا و انگلیسه
گفتم نه جنبش سبز از رگ و ریشه داخل همون ایران زد بیرون
گفت امسال همتون اون مملکت را به آشوب کشیدید
گفتم من هم رای دادم و به دنبال رایم اومدم بیرون، من به خاطر تغییرات داخل نظام برای ایرانی بهتر رفتم پای صندوق رای...من و امثال من که اگه آشوبگر بودیم راه دیگه ای را انتخاب میکردیم....ولی جواب سوال ساده اون جمعیت چی بود؟؟سهرابها و ندا ها و کیانوش ها را کشتند و کوهیارها و شیواها را زندان کردند. به صانعی و کروبی قرآن خوان هم رحم نکردند، دشمنان فرضی آقایان از بدنه همان نظام هستند که ما براي فردای بهترش رفتیم و رای داديم...چطور شد حالا انگلیسی شدند همه؟
گفت: شما ها دارید از این داستان استفاده تبلیغاتی میکنید و من هم دیگه جوابی به حرفای انتخاباتی نمیدم
گفتم:شما واقعا فکر میکنید ایران با فلسطین امروز فرق میکنه؟
گفت: شماها از اسراییل میترسید شماها صدای فلسطین را میخواین خفه کنید
گفتم : آفای محترم من و خیلی از سبزها با هر ظلمی هر گوشه دنیا مخالفیم...ولی ایرانمون، دوستای عزیزمون زیر شکنجه و تجاوز و حکم های ناعادلانه هستند، این انصافه؟ این اسلامه؟
گفت: قانون شکنی کردند
گفتم: پرسید رای من کجاست و جوابش گلوله بود
چیزی نگفت و بدون خدافظی من را در بغضم رها کرد و رفت
دوتا پسر جوان که فارسی حرف میزدند توجهم را جلب کردند
رفتم طرفشون سکوت را شکستم و گفتم سلام
گفتند سلام و من سریع پرسیدم دارید میرید راهپیمایی برای قدس فکر نمیکنید قدس امروز بهانه ای دست دولتمردان ایرانه وقتی با مردم خودشون این جوری رفتار میکنند
و باز هم جواب تکراری
خانوم جنبش سبز را انگلیس جنایتکار ساپورت می کنه
گفتم آقا همین انگلیس جنایتکاری که تو میگی به تو این حق را میده که توی کشورش راهپیمایی کنی، میدونی مردم توی ایران چقدر منتظر همین حق ساده مدنیشون هستند و دولت احمدی نژاد بهشون این اجازه را نداد
گفت خوب ما ظرفیت دموکراسی را نداریم
گفتم چرا داریم ببین اینجا من میام می ایستم توی صورت تو بدون اینکه بهت توهین کنم باهات حرف میزنم و تو هم چماق دستت نیست که تو سر من بزنی و این اجازه را نداری من هم همینطور..به این میگن مملکتی که توش دموکراسی نهادینه است و من و تو چاره ای نداریم جز اینکه با همحرف بزنیم اگه الان ایران بودیم تو تاحالا چند بار زده بودی تو گوش من؟ما فقط یه فضای سالم میخوایم که در اون من و تو بتونیم کنار هم زندگی کنیم با تمام اختلاف نظرهامون
گفت : نمیشه
گفتم چرا؟ میخوای با اون سیل آدم چی کار کنی؟ بندازیشون تو رودخونه یا بدیشون دست باد...نه اون صدای خفته از اون همه فشار و زور از یه جایی سر بیرون میزنه
یه نگاهی کرد و گفت سبزها فقط 25 خرداد ساکت بودند بعدش شکستند و خراب کردند . خوب باید با اغتشاش مبارزه کرد
گفتم بر فرض محال که حرفت درست باشه همون روز 25 خرداد 26نفر کشته شدند
یکیشون گفت 26 نفر که آمار غلطیه 7یا8نفر
گفتم اصلا یک نفر...خوبه....چرا.؟؟.یه سهراب هم بی عدالتی بود...مگه نه اینکه تو برای عدالت خواهی فلسطینیها امروز اومدی، ولی حتی به ذهنت اومد که اون هموطنت بود و یک روز اومدی بیاستی کنار ما به خونخواهی همون یک نفر و فریاد بزنی برادر شهیدم حقت پس میگیرم؟
که خودت خوب میدونی از آمارها که بیش از صد نفر از عزیزترین بچه های اون مملکت به خون کشیده شدند
پسرک گفت ما باید بریم
خانم دیگه ای توجهم را جلب کرد به سلام و علیک نرسید به جز بد و بیراه هایی که شنیدم گفت شما اسراییلیها
گفتم خانوم من برای کشته شدن همین بچه هایی که عکسشون روی پلاکاردهاست به خیابونهای لندن اومدم...من دلنگران ایرانم.....میدونی بر سر نگینی که ماشین نیروی انتظامی از روی مادرش چند بار عبور کرد و کشته شد این روزها چی میاد اون دختر7ساله مثل خیلی از این کودکان فلسطینی مادر دیگه نداره....میدونی اینم ظلمه چه فرقی داره از طرفه کی باشه؟!
جوابهاش قابل نوشتن نیست
و من یخ کرده بودم و میلرزیدم و پیش خودم فکر کردم که چقدر راه مونده که ما بریم و چقدر سخته اینهمه دیکتاتوریه نهادینه شده را بیرون کنیم از گوشت و پوست و استخونمون
با گلوی پر از بغض از این جمعیت جدا شدم
اشتراک در:
پستها (Atom)